{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام کتاب سرآشپز کوچولو

نام کتاب:‌ سرآشپز کوچولو
نویسنده: هانی_کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: طنز، عاشقانه، پلیسی-جنایی، تراژدی
<<www.98iia.com>>
خلاصه رمان:
ریتا، دختری لجباز و قوی، با روحیه ایی فوق العاده شاد که با وجود سن کمش، سرآشپز یک رستورانه. اما طی اتفاقی، از اونجا اخراج میشه و توسط یک پیرمرد مرموز، وارد یک رستوران مجلل و شیک میشه. اونجا درگیر اتفاقاتی میشه که…!
مقدمه:
از یک جایی به بعد، دنیا رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد؛ واژگان و جملات، جای خود را به ادویه جات و چاشنی ها می دهند. تو می مانی و حرف های ناگفته ای که در بخار به پا شده از دیگ های پر از غذایت، دود می شوند… غم هایی که رنده می شوند و شوری اشک هایی که چاشنی مواد غذایی می شوند. گویی روزگار بازی بزرگی به پا کرده، دست پخت محشرش خوب تو را پخته و آرامت کرده است. حال دور، دورِ بازی توست؛ باید آشپز روزگارت باشی. نوبت توست که از درد ها و غم ها و رنج هایت غذای خوش طعمی بسازی و پوست ضخیم خود را دور بریزی.
اکنون وقت آن رسیده است؛ عاشقانه و آرام، سرآشپز کوچک دنیایش باش!
******

دانلود رمان جدید ایرانی نودهشتیا

به نام خدا

با صدای دستگاه سفارشات، به خودم اومدم. کاغذ رو جلوی چشمم گرفتم و گفتم:
-خب، این هم از اولین سفارش امروز که شامل: دوتا لوبیا پلو با ترشی مخصوص… یکی کباب لقمه با سوپ سبزیجات و ژله هفت رنگ…یکی ماهی دودی و سه تا باقالی پلو با ماهیچه…. هفت تا خوراک چیتارا با پاستای روغن زیتون، که مجموع همه ش می شه چهارده تا ظرف غذا.
مکث کردم و ادامه دادم:
-حامد، لوبیا پلو. طاها، باقالی ها. راضیه، ترشی و ژله. محسن، ماهی دودی. طاهره، سوپ. و خوراک چیتارا و پاستای روغن زیتون، هستی تو انجام بده.
هستی با ترس گفت:
-خانم من نمی تونم، خیلی زیاده!
سری تکون دادم و گفتم:
-خودم کمکت می کنم. چرا ایستادید؟ زود برید سر کارهاتون!
بعد از اتمام حرفم، همه مشغول به کار شدن و سر و صدای زیادی آشپزخونه رو فرا گرفت. کنار اولین اجاق ایستادم و اون رو روشن کردم. دوتا ماهیتابه روش گذاشتم و گفتم:
_چون وقت می بره، اول خوراک ها رو درست می کنیم.
_هستی: چشم خانم.
_هوف، من که حریف تو نشدم بهم بگی ریتا!
با خجالت گفت:
_عادت کردم خانم… هرچی باشه، شما رئیس من هستید.
با اخم کارد رو برداشتم و به طرف قفسه مواد غذایی رفتم. هستی مثل جوجه دنبالم میومد و چیزی نمی گفت. سیب زمینی ها رو یکی یکی برداشتم تا ببینم کدوم بزرگ تره؟ در همون حال گفتم:





https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d8%a2%d8%b4%d9%be%d8%b2-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

نام رمان: رز سرخنویسنده:arefeh79 ?عارفه حمزه?|عضو انجمن نودو...

آخرین بشقابی را که خشک میکنم و توی کابینت میگذارم پایانی می ...

نام رمان: رینگ و عشقنویسنده: مریم خسروی کاربر انجمن نودوهشتی...

نام کتاب:‌ دردهای ناگفتهنویسنده: شیدا _کاربر انجمن نودهشتیام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط