{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.


Part:24


(ویو:میرا)
خواستم برم که سایه ای داشت بهم نزدیک می شد...
که یه دفعه چهره ی کوک با همون استایلی که از اسپورت به مافیا با اون کت اورسایز بلند مشکیش پوشیده بود...
زیر نور چراغ برق نمایان شد...
وقتی که دیدمش بدون هیچ ریکشنی نشون ندادم...
راهمو کج کردم...
داشتم وی رفتم که...
که دست کسی از پشت دور کمرم حلقه شد و منو تو بغلش کشید...
از دستاش فهمیدم که کوک بود...
+:ولم کن.
سرشو برد تو گردنم...
_:یاقوت من از چی ناراحت شده که اینجوری قهر کرده؟؟؟
باورم نمی شد...
مافیای رتبه اول داشت نازمو میکشید...
ولی وقتی اسم یاقوت که وقتی از دهنش میومد بیرون قلبم یه جوری نرم میشد...
و وقتی هم گفت که چرا اینجوری قهر کردم...
اشک تو چشمای قرمز و پف کردم جمع شد...
بغض تو گلوم رو چنگ زدم و گفتم:
+:چ..چچ...چی شده؟؟؟
بوسه ی ریزی رو گردنم گذاشت...
_:اوهوم...
من صبر ندارم یاقوت کوچولوم ازم دور باشه...
تا این ساعت بیرون باشه که یه ناکس حتی بخواد بهش نگا کن...
چند ساعت باشه که حتی من صورت فرشته اشو نبینم...
طمع اون لبای بی نظیر رو نچشم...
و بی خبر ازش باشم که کجا هست کجا نیست تا بتونم مراقب و محافظش باشم...
بله...
بله دوستان آقای جئون بلد بود چطور نازم رو بکشه...
من هنوز ناراحت بودم چون اون...
اون بحث مربوط به اعتماد شد...
دیگه طاقت نداشتم...
برعکس شدم...
خودمو تو بغلش جا دادم،دستامو دورش حلقه کردم و سرمو گذاشتم رو سینش و فشردم...
اشکام امون نمی‌داد که بخوام حتی کلمه ای حرف بزنم...
و شونه هام شروع کرد به لرزیدن...
متقابلاً بغلم کرد و دستش رو رو کمرم برای آروم کردنم نوازش وار حرکت می داد...
شروع کرد به نوازش موهام...
چند بوسه روی موهام گذاشت...
و با صدای بم و آرومش لب زد:
_:هییشش آروم باش یاقوتم...
اون مروارید هات و الکی هدر نده...
+:کوک هق...
_:جان کوک؟؟؟
+:یه دور گفتم دوباره هم میگم...
من از اینکه مافیا هستی ناراحت نشدم هق...
از این ناراحت شدم که خودت حقیقت رو بهم نگفتی...
طبقو مجبور شدم از زبون اون عوضی بشنوم...
_:ببخشید قشنگم...
خودمم می خواستم بهت بگم...
ولی...
ولی نمی دونستم چطوری بهت بگم؟؟؟
اگه بهت بگم ولم می کنی یا...
+:تو تنها وقتی من رو از دست می دی که یه همچ هق...
همچین کارایی کنی.
منو محکم تر بغل کرد...
_:ببخشید...
فقط همین بار...
قول می دم که یه همچین اتفاقی دیگه نیوفته باشه؟؟؟
بالاخره یه ذره ازش جدا شدم...
دستاشو دور صورتم قاب کرد...
و با شستاش اشکامو پاک می کرد...
_:آخه چرا من یه همچین کاری رو با یاقوتم کردم☺️☺️☺️.
و بالاخره بعد از کلی تنش و استرس یه لبخندی به روی لبام اومد...
_:آخه من قربون اون خنده هات برم.
خنده ی ریزی کردم...
و با یه اخم مصنوعی زدم تو شونش...
+:ولی فک نکن هنوز آشتی کردما...
هنوز که هنوزه باید نازمو بخری.
_:ااووو چشم.
با کمال میل ناز یاقوتم و می خرم.
منو بلند کرد...
پاهامو دو کمرش...
و دستامو دور گردنش حلقه کردم.
کوک هم یکی از دستاشو رو کمرم،و یکی دیگش رو زیر پاهام گذاشت تا نگهم داره.
پیشونی هامونو چسبوندم به همدیگه...
_:دیگه هیچوقت اون مروارید هاتو برای کسی هدر نده.
+:حتی تو؟؟؟
_:حتی من.
و آغاز گره یک بوسه ی عمیق از عشق شد...
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم...
_:تا حالا بهت گفتم که لبات مزه ی شکلات می دن...
کمی سرخ شدم...
ولی تو تاریکی معلوم نبود...
ولی اون فهمید و براش خنده ی ریزی کرد...
_:نیاز به خجالت نیست یاقوت...
عادت میکنی.
و من هم خنده ای برای جواب بهش تحویل دادم.
+:راستی چقدر استایل شبت با روز فرق کرده.
_:قشنگه؟؟؟
+:خیلی.
و بوسه ی ریزی رو لبام زد...
_:ممنونم خانم مین.
+:خواهش میکنم آقای جئون.
بعدش همون‌طور که بغلم کرده بود،رفتیم سراغ ماشین...
وقتی که به ماشین رسیدیم...
مجبورن از بغلش اومدم پایین...
_:آخه من قربون اون چشمات برم یاقوت سرخم.
+:😁🤩😁.
و در ماشین رو برام باز کرد...
که یه دفعه...



تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا



#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

پنجاه تایی شدنمون مباررررکککککک🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳به مناسبت پنجاه تایی ش...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.93(از زبون ا.ت)...

تکپارتی 🍓🐰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط