قاتلمن
#قاتل_من
پارت ۱۳
لیوای:"لطفا دسستو بده بخوابیم دوتایی....من میترسم!"
اروین صفت و محکم چسبیده بود به تصمیم اینکه به لیوای رو نده و پیشش نخوابه
اروین:"تمومش میکنی یا باز شکنجه میخوای؟"
.
.
.
*عصر
لیوای درحال کابوس دیدن بود
یک طناب دراز از زیر پای لیوای تااا جلو اروین بود که ناگهان یواش یواش ان طناب مثل مار دوره بدن اروین پیچید و یهویی اروین نابود شد
لیوای:"نهههههه" یهو بیدار شد
لیوای با گریه:"اروین ارویننن!"
اروین یهو در رو باز کرد و رفت تو
اروین:"چیههه عنتر؟؟"
لیوای بدو بدو اروین رو بغل کرد:"وای اروین...خیلی ترسیدم" با گریه
اروین یهو با بغل یهویی لیوای شوکا شد و لیوای رو هول داد
اروین:"چه گوهی میخوری؟؟"
لیوای رو زمین با ارامش اما استرس و مظلومیت فقط اشک میریخت و سعی میکرد توضیح بده
لیوای:"اومم..ههق.....تو نابود شدی یهو... یهو خون پاچید همجا....یهو ترسیدم.....داد زدم یهو... یهو.."
اروین کمی رحم کرد و روی زانو نشست
میخواست لیوای رو ناز کن ، دستشو به سمت کمر لیوای برد و یهو متوقف شد. نمیتونست به لیوای خوبی کنه چون میخواست لیوای ازش بترسه .
اروین:"آم...چی....ینی چی"
لیوای:"یه...یه..ههقق...یه طناب...بلند...خیلی خیلی بلند....ههقق.....دورت پیچید.....همش داد زدم همش گفتم نهه....ههقق....پیچید دورت تورو نابود کنه.....ههقق....میخواستم بدوعم اما از جام نمیتونستم تکون بخورم...ههقق....بعد ...یهو طناب تورو به چند قسمت یهو..."
اروین وسط حرف لیوای گفت:"خب تو خوابت من مُردم؟"
لیوای:"هومم...."
اروین:"خب خوشحال باش دیگ ... چقدر عالی. چرا گریه میکنی؟"
لیوای با گریه اروین رو بغل کرد:"نهه...تورو خیلی دوست دارم.ههق....هرچقدرم بزنی متنفر نمیشم ازت!"
اروین چهرش سرد شد و گفت:"پس پاشو"
*اتاق شکنجه*
اروین:"چون خواب طناب دیدی ، با طناب بزنیمت؟..
پایان
ادامه دارد
پارت ۱۳
لیوای:"لطفا دسستو بده بخوابیم دوتایی....من میترسم!"
اروین صفت و محکم چسبیده بود به تصمیم اینکه به لیوای رو نده و پیشش نخوابه
اروین:"تمومش میکنی یا باز شکنجه میخوای؟"
.
.
.
*عصر
لیوای درحال کابوس دیدن بود
یک طناب دراز از زیر پای لیوای تااا جلو اروین بود که ناگهان یواش یواش ان طناب مثل مار دوره بدن اروین پیچید و یهویی اروین نابود شد
لیوای:"نهههههه" یهو بیدار شد
لیوای با گریه:"اروین ارویننن!"
اروین یهو در رو باز کرد و رفت تو
اروین:"چیههه عنتر؟؟"
لیوای بدو بدو اروین رو بغل کرد:"وای اروین...خیلی ترسیدم" با گریه
اروین یهو با بغل یهویی لیوای شوکا شد و لیوای رو هول داد
اروین:"چه گوهی میخوری؟؟"
لیوای رو زمین با ارامش اما استرس و مظلومیت فقط اشک میریخت و سعی میکرد توضیح بده
لیوای:"اومم..ههق.....تو نابود شدی یهو... یهو خون پاچید همجا....یهو ترسیدم.....داد زدم یهو... یهو.."
اروین کمی رحم کرد و روی زانو نشست
میخواست لیوای رو ناز کن ، دستشو به سمت کمر لیوای برد و یهو متوقف شد. نمیتونست به لیوای خوبی کنه چون میخواست لیوای ازش بترسه .
اروین:"آم...چی....ینی چی"
لیوای:"یه...یه..ههقق...یه طناب...بلند...خیلی خیلی بلند....ههقق.....دورت پیچید.....همش داد زدم همش گفتم نهه....ههقق....پیچید دورت تورو نابود کنه.....ههقق....میخواستم بدوعم اما از جام نمیتونستم تکون بخورم...ههقق....بعد ...یهو طناب تورو به چند قسمت یهو..."
اروین وسط حرف لیوای گفت:"خب تو خوابت من مُردم؟"
لیوای:"هومم...."
اروین:"خب خوشحال باش دیگ ... چقدر عالی. چرا گریه میکنی؟"
لیوای با گریه اروین رو بغل کرد:"نهه...تورو خیلی دوست دارم.ههق....هرچقدرم بزنی متنفر نمیشم ازت!"
اروین چهرش سرد شد و گفت:"پس پاشو"
*اتاق شکنجه*
اروین:"چون خواب طناب دیدی ، با طناب بزنیمت؟..
پایان
ادامه دارد
- ۲۷۸
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط