{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم میخواست بین انباری از هدیه هایی که گرفته ای تنها گردنبند یادگاری از ...

🍂
دلم میخواست بین انباری از هدیه هایی که گرفته ای تنها گردنبندِ یادگاری از مادرت باشم قفل بزنی به سینه ات تا گیر کنم به احساست و عشق خاموشت را یکهو روشن کنم اما جز اینکه پشتِ گردنبندت گیرکرده باشد به لباس نوئت و ترس از خراب شدن پارچه ی اعلای انگلیسی اش تورا مجاب به کندنِ زنجیر گلوبند قدیمی کند مرا نترسانده بود
از این خاطر کمی بیشتر زنگ زده بودم.
ذاتم به هر چیز غیر از تو واکنش نشان میداد. می پوسید، اگر بدانی تنها با تو جلا می گیرم.
با تمام دنیا لج کرده بودم با هرچیزی به غیر از تو. اگر مرا میکندی خودم را از پیراهنت دار میزدم. مبادا میخواستی مرا از ریسه های روی دیوار،به یادگار آویزان کنی. و از اصطکاک و جراحتی که به پیرهنت زده بودم مرا لعنت بفرستی آن وقت بُراده های ناخالصی از درو دیوار روی زنجیرم ریخته می‌شد و نداشتنت روی تنم ورم میکرد،در کنار میخی که مرا از آن آویزان کرده بودی جان میسپردم.
از تک و تا می افتادم و سقوط میکردم در جعبه ی وسایل اضافی و تو از ترس دورنینداختن یادگاری مادرت مرا به امن ترین کنج زیرزمین منتقل میکردی.
پیراهنت را تاب داده بودم اما بخشی از سینه ات که به من برخورد می‌کرد را بوسیده بودم پس اگر سینه ات را خراشی از من حاصل نشده است خودت دست به کار شو؛ مرا به قلبت و به درونی ترین حدود سینه ات وصل کن محکم و برای ابد. اجازه نده عاقبت،گردنبندِ طلا زنگ بزند که در عقل مردمان نمی‌گنجد!

#اسما_فرشی
دیدگاه ها (۳)

شما را به خدا ... شب که می شودکمی مهربان تر باشید..برای کسی ...

روياهايم رابه دستان توسپرده ام... هر صبح که ع...

به روی آینه پُر غبار من بنویسبدون عشق جهان جای زندگانی نیست#...

بچه ام عاشق ِ چشم ِ شکلاتی شده ام پا زمین کوب ِ لب ِ آب نبات...

#داستان_کوتاه_آموزنده جنازه ای که زنده شد❗️حاج حسین گنابادی ...

راستی دیشب دوباره مست و تنها بی قرارسر درآوردم از آن کوچه از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط