پارت هفتم: رازهای مشترک
پارت هفتم: رازهای مشترک
هوا از پشت پنجرهی بزرگ دفتر، کمکم به رنگ نارنجیِ غروب میافتاد. شهری که پایینتر از ما کشیده شده بود، شبیه دریایی از نور بود که آرومآروم برای خواب آماده میشد. اما داخل این دفتر، هیچچیز آروم نبود؛ فقط سکوتی پر از معنی.
عکسِ قدیمی هنوز روی میز بود. عکسی که توش تهیونگ دهساله، کنار پدرش و پشت اولین بارِ سایهها ایستاده بود. انگار همون لحظه، یعنی همون روز بارونی، همهچیز شروع شده بود؛ همونجایی که قلبِ این خانواده اول بار با تاریکی آشتی کرد.
رزا با انگشت، لبهی عکس رو لمس کرد و زیر لب گفت:
— «پس از اینجا شروع شد… از همین عکسِ کوچیک.»
تهیونگ کنارش نشست و به عکس خیره شد. نگاهش خالی از سردیِ همیشگیش بود؛ انگار برای اولین بار به یه آدم عادی، نه به یه کارمند، داره خاطره تعریف میکنه:
— «آره. اون روز بارونیترین روز زندگیم بود. پدرم گفت: “تهیونگ، امروز دیگه پسر نیستی. امروز سایه میشی.” من معنیِ حرفش رو نمیفهمیدم. فقط یادمه دستهاش میلرزید… اون مردِ قدرتمند، توی همون یه روز، لرزشِ دستش رو جلوی من نشون داد. از همون روز فهمیدم که قدرت، یعنی کسی ندونه چقدر میترسی.»
رزا که تا حالا فقط شنونده بود، آروم پرسید:
— «و شما… هنوزم دستهاتون میلرزه؟»
تهیونگ برای لحظهای ساکت شد. بعد با یه لبخندِ تلخ گفت:
— «دیگه هیچکس اونقدر نزدیک نمیشه که لرزشِ دستم رو ببینه. جز… تو.»
دلِ رزا یه تپش بلند زد. این جمله اونقدر ساده بود، اما اونقدر سنگین بود که نفسش رو بند بیاره. میخواست جواب بده، ولی کلمات به هم گره خورده بودن.
تهیونگ به سمت پنجره برگشت و صداش رو کمی جدیتر کرد:
— «اگه میخوای کنار من کار کنی، باید یه چیز رو خوب بدونى. این دنیا، دنیایِ نقابهاست. همه ادایِ قدرت رو درمیارن. اما تو… تو از همون روز اول، جوری نگاهم کردی که انگار نقابم رو کنار میزدی. میدونی چرا؟»
رزا با صدای لرزونی گفت:
— «نمیدونم… شاید چون شما اولین کسی بودید که جلوی توهینِ دیگران به من وایستاد. اون روز توی دفتر… وقتی تهسوک به من خندید، شما جلوش وایستادید. هیچکس تا حالا برای من این کار رو نکرده بود.»
اون حرف، مثل یه تیرِ مستقیم، قلبِ تهیونگ رو هدف گرفت. او به سمت رزا برگشت و یه قدم جلوتر اومد. فاصلهشون حالا اونقدر کم بود که رزا میتونست بویِ عطرِ چوبی و گرمش رو حس کنه.
— «پس اگه کسی تا حالا ازت محافظت نکرده… از این به بعد، این کار رو من انجام میدم. بدونِ هیچ شرطی. بدونِ هیچ انتظاری.»
رزا چشمانش رو به اندازهی یه نخ از اشک پر کرد. اشکهایی که نه از غم، بلکه از خوشحالیِ موقعیتِ عجیب و نابی بود که توش غرق شده بود. برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کرد که کسی واقعاً او رو میبینه.
ناگهان صدای زنگِ تلفنِ روی میز، سکوتِ اون لحظه رو شکست. تهیونگ با بیمیلی به سمتش رفت و گوشی رو برداشت. چهرهاش یهدفعه جدی شد؛ همون سردیِ همیشگی برگشت.
— «بله… بله، پدر. الان میآیم.»
تهیونگ گوشی رو گذاشت و با نگاهِ معذور به رزا نگاه کرد:
— «پدرم من رو برای یه جلسهی خانوادگی میخواد. احتمالاً باز همون بحثهای قدیمیِ اتحاد خانوادههاست. تو هم میتونی بری خونه.»
رزا سرش رو تکون داد و گفت:
— «باشه. من… ممنون که این عکس رو بهم نشون دادید. این یعنی خیلی.»
تهیونگ در حالی که داشت ژاکتش رو برمیداشت، آخرین نگاهِ عمیقش رو به او انداخت:
— «امشب هیچجا نرو. فردا اول صبح بیا دفتر. یه چیز مهم دارم که باید بهت بگم.»
رزا با تعجب پرسید:
— «چی بود اون چیز مهم؟»
تهیونگ لبخندِ مرموزی زد که برای اولین بار، تهنشِ غم داشت:
— «فردا… همشو میفهمی.»
و از در بیرون رفت. رزا موند و عکسِ قدیمی. درِ دفتر بسته شد، اما دلِ رزا برای اولین بار، حسِ امنیتِ عجیبی داشت. حسِ کسی که میدونه یه نفر بالای سرش هست.
اما اون نمیدونست که همون جلسهی خانوادگی که تهیونگ رفت، دقیقاً همون شبی بود که سرنوشتِ هر دوشون عوض میشد…
هوا از پشت پنجرهی بزرگ دفتر، کمکم به رنگ نارنجیِ غروب میافتاد. شهری که پایینتر از ما کشیده شده بود، شبیه دریایی از نور بود که آرومآروم برای خواب آماده میشد. اما داخل این دفتر، هیچچیز آروم نبود؛ فقط سکوتی پر از معنی.
عکسِ قدیمی هنوز روی میز بود. عکسی که توش تهیونگ دهساله، کنار پدرش و پشت اولین بارِ سایهها ایستاده بود. انگار همون لحظه، یعنی همون روز بارونی، همهچیز شروع شده بود؛ همونجایی که قلبِ این خانواده اول بار با تاریکی آشتی کرد.
رزا با انگشت، لبهی عکس رو لمس کرد و زیر لب گفت:
— «پس از اینجا شروع شد… از همین عکسِ کوچیک.»
تهیونگ کنارش نشست و به عکس خیره شد. نگاهش خالی از سردیِ همیشگیش بود؛ انگار برای اولین بار به یه آدم عادی، نه به یه کارمند، داره خاطره تعریف میکنه:
— «آره. اون روز بارونیترین روز زندگیم بود. پدرم گفت: “تهیونگ، امروز دیگه پسر نیستی. امروز سایه میشی.” من معنیِ حرفش رو نمیفهمیدم. فقط یادمه دستهاش میلرزید… اون مردِ قدرتمند، توی همون یه روز، لرزشِ دستش رو جلوی من نشون داد. از همون روز فهمیدم که قدرت، یعنی کسی ندونه چقدر میترسی.»
رزا که تا حالا فقط شنونده بود، آروم پرسید:
— «و شما… هنوزم دستهاتون میلرزه؟»
تهیونگ برای لحظهای ساکت شد. بعد با یه لبخندِ تلخ گفت:
— «دیگه هیچکس اونقدر نزدیک نمیشه که لرزشِ دستم رو ببینه. جز… تو.»
دلِ رزا یه تپش بلند زد. این جمله اونقدر ساده بود، اما اونقدر سنگین بود که نفسش رو بند بیاره. میخواست جواب بده، ولی کلمات به هم گره خورده بودن.
تهیونگ به سمت پنجره برگشت و صداش رو کمی جدیتر کرد:
— «اگه میخوای کنار من کار کنی، باید یه چیز رو خوب بدونى. این دنیا، دنیایِ نقابهاست. همه ادایِ قدرت رو درمیارن. اما تو… تو از همون روز اول، جوری نگاهم کردی که انگار نقابم رو کنار میزدی. میدونی چرا؟»
رزا با صدای لرزونی گفت:
— «نمیدونم… شاید چون شما اولین کسی بودید که جلوی توهینِ دیگران به من وایستاد. اون روز توی دفتر… وقتی تهسوک به من خندید، شما جلوش وایستادید. هیچکس تا حالا برای من این کار رو نکرده بود.»
اون حرف، مثل یه تیرِ مستقیم، قلبِ تهیونگ رو هدف گرفت. او به سمت رزا برگشت و یه قدم جلوتر اومد. فاصلهشون حالا اونقدر کم بود که رزا میتونست بویِ عطرِ چوبی و گرمش رو حس کنه.
— «پس اگه کسی تا حالا ازت محافظت نکرده… از این به بعد، این کار رو من انجام میدم. بدونِ هیچ شرطی. بدونِ هیچ انتظاری.»
رزا چشمانش رو به اندازهی یه نخ از اشک پر کرد. اشکهایی که نه از غم، بلکه از خوشحالیِ موقعیتِ عجیب و نابی بود که توش غرق شده بود. برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کرد که کسی واقعاً او رو میبینه.
ناگهان صدای زنگِ تلفنِ روی میز، سکوتِ اون لحظه رو شکست. تهیونگ با بیمیلی به سمتش رفت و گوشی رو برداشت. چهرهاش یهدفعه جدی شد؛ همون سردیِ همیشگی برگشت.
— «بله… بله، پدر. الان میآیم.»
تهیونگ گوشی رو گذاشت و با نگاهِ معذور به رزا نگاه کرد:
— «پدرم من رو برای یه جلسهی خانوادگی میخواد. احتمالاً باز همون بحثهای قدیمیِ اتحاد خانوادههاست. تو هم میتونی بری خونه.»
رزا سرش رو تکون داد و گفت:
— «باشه. من… ممنون که این عکس رو بهم نشون دادید. این یعنی خیلی.»
تهیونگ در حالی که داشت ژاکتش رو برمیداشت، آخرین نگاهِ عمیقش رو به او انداخت:
— «امشب هیچجا نرو. فردا اول صبح بیا دفتر. یه چیز مهم دارم که باید بهت بگم.»
رزا با تعجب پرسید:
— «چی بود اون چیز مهم؟»
تهیونگ لبخندِ مرموزی زد که برای اولین بار، تهنشِ غم داشت:
— «فردا… همشو میفهمی.»
و از در بیرون رفت. رزا موند و عکسِ قدیمی. درِ دفتر بسته شد، اما دلِ رزا برای اولین بار، حسِ امنیتِ عجیبی داشت. حسِ کسی که میدونه یه نفر بالای سرش هست.
اما اون نمیدونست که همون جلسهی خانوادگی که تهیونگ رفت، دقیقاً همون شبی بود که سرنوشتِ هر دوشون عوض میشد…
- ۱۵۰
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط