با صدای مامان کوک از خواب نازم بلند شدم دیدم هر چهارتامون
با صدای مامان کوک از خواب نازم بلند شدم دیدم هر چهارتامون رو بیدار کرده بابای کوکم توی چها چوب در وایساده و داره ما رو تماشا میکنه ای خدا یا مامان کوک که قربونش بشم با مهربونی تمام داره بیدارمون میکنه بعد از اینکه اینور اونور رو آنالیز کردم حس کردم دیدم از دو طرف دارم خفه میشه از اینور مینا بغلم کرده بود که وزن کوک که انقدر گندس هم من هم مینا رو بغل کرده از این ورم لیام که این یه بچه سرش رو گذاشته رو شونم و بغلم کرده و داره با چشمای سبز و آبی رنگش نگاهم میکنه
نگاش کردم لبخند زدم که گفت
لیام : صبح بخیر ( خواب آلود و لبخند )
لیا : صبح بخیر ( خوابآلود )
داشتم به لیام نگاه میکردم که صدای مینا رو شنیدم
مینا : صبح بخیر ( ذوق اصلا خوابی توی صداش نیست انگار نه انگار ساعت ۱۰ صبحه )
لیا : مینا ساعت ده صبحه آخه این حجم از انرژی از کجا میاد ؟ ( خواب الود )
مینا : 😁
کوک : میشه بزارین بخوابم ( خیلی خیلی خواب آلود )
مامان کوک : لیا هست چیه میخوای کوک رو هر روز تحمل کنی ( لبخند )
لیا : خاله همین جوریشم تحملش میکنم
بابای کوک : آها راستی بچه ها خونتون آمادس امروز قرار برینن ببینین
با این حرف بابای کوک خواب از سرم پرید کوکم که انگار برق گرفتن این سیخ پاشد نشست ( خب بدبخت چیکار کنه 😂 )
کوک : چی میگی بابا
لیا : چی میگی عمو یعنی چی ؟
پدر کوک : یعنی همین دیگه نمیتونم بابابزرگتون رو راضی کنم از صبح ساعت هفت دارم با بابابزرگتون کل کل میکنم که خانواده ی هیچکس نباشه ولی...
بابای کوک میخواست حرفش رو بزنه که یه ...
نگاش کردم لبخند زدم که گفت
لیام : صبح بخیر ( خواب آلود و لبخند )
لیا : صبح بخیر ( خوابآلود )
داشتم به لیام نگاه میکردم که صدای مینا رو شنیدم
مینا : صبح بخیر ( ذوق اصلا خوابی توی صداش نیست انگار نه انگار ساعت ۱۰ صبحه )
لیا : مینا ساعت ده صبحه آخه این حجم از انرژی از کجا میاد ؟ ( خواب الود )
مینا : 😁
کوک : میشه بزارین بخوابم ( خیلی خیلی خواب آلود )
مامان کوک : لیا هست چیه میخوای کوک رو هر روز تحمل کنی ( لبخند )
لیا : خاله همین جوریشم تحملش میکنم
بابای کوک : آها راستی بچه ها خونتون آمادس امروز قرار برینن ببینین
با این حرف بابای کوک خواب از سرم پرید کوکم که انگار برق گرفتن این سیخ پاشد نشست ( خب بدبخت چیکار کنه 😂 )
کوک : چی میگی بابا
لیا : چی میگی عمو یعنی چی ؟
پدر کوک : یعنی همین دیگه نمیتونم بابابزرگتون رو راضی کنم از صبح ساعت هفت دارم با بابابزرگتون کل کل میکنم که خانواده ی هیچکس نباشه ولی...
بابای کوک میخواست حرفش رو بزنه که یه ...
- ۱۴۲
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط