برای کوک اومد حرفش رو بزنه که یکی از خدمتکارا صحبتش رو قط
برای کوک اومد حرفش رو بزنه که یکی از خدمتکارا صحبتش رو قطع کرد ( علامت خدمتکار * )
* : ارباب پدربزرگکارتون داره
لیام : بابابزرگم هر وقت کارمون داره یکی از ما چهار نفر به گا میره
کوک : آره والا
لیا : 😂
مامان کوک : عهههه پسرم با ادب باش
لیام : عهههه خاله
پدر کوک : بیاین بریم دیگه
مامان کوک : آره بریم
مامان و بای کوک از اتاق خارج شدن پشت سرشون هم من بود که جونگ هو از اتاق آمد بیرون و دقیقن با من چشم تو چشم شد منم یه چشم غره ی اصلا اووووف براش رفتم اونم فقط نگاه کرد رفت پسره ....................................................
آره دیگه خلاصه خیلی لاشیه باهم از پله ها رفتیم پایین که دیدم پدر بزرگ نشسته سر میز مرتیکه ی ..............................................
.........................................
آره دیگه خلاصه خیلی ... یه .... خب رفتیم نشستیم سر میز که پدر بزرگ شروع کرد به صحبت کردن
پدربزرگ : ....
بای بای ❤️🩹🫂🧷
* : ارباب پدربزرگکارتون داره
لیام : بابابزرگم هر وقت کارمون داره یکی از ما چهار نفر به گا میره
کوک : آره والا
لیا : 😂
مامان کوک : عهههه پسرم با ادب باش
لیام : عهههه خاله
پدر کوک : بیاین بریم دیگه
مامان کوک : آره بریم
مامان و بای کوک از اتاق خارج شدن پشت سرشون هم من بود که جونگ هو از اتاق آمد بیرون و دقیقن با من چشم تو چشم شد منم یه چشم غره ی اصلا اووووف براش رفتم اونم فقط نگاه کرد رفت پسره ....................................................
آره دیگه خلاصه خیلی لاشیه باهم از پله ها رفتیم پایین که دیدم پدر بزرگ نشسته سر میز مرتیکه ی ..............................................
.........................................
آره دیگه خلاصه خیلی ... یه .... خب رفتیم نشستیم سر میز که پدر بزرگ شروع کرد به صحبت کردن
پدربزرگ : ....
بای بای ❤️🩹🫂🧷
- ۲۱۷
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط