هیچ وقت یادم نمیرود نمیدانم چه روز و چه ساعتی بود اما لحظ
هیچ وقت یادم نمیرود نمیدانم چه روز و چه ساعتی بود اما لحظه به لحظه اون روز را به یاد دارم
امروز به همراه خانواده به بابل سر امدیم و در اولین فرصت از خانواده اجازه گرفتم تا به گردش بروم تنها جایی که به ذهنم رسید رفتن به دریا بود و تازه کردن خاطرات وقتی رسیدم به یاد روزی افتادم که به همراه کامران به بابل سر امدیم و کلی خاطره ساختیم اره همان کلبه که داخلش با کامران کلی شوخی کردیم و یادگاری نوشتیم کاش الان در کما نبود و باهم به این سفر می امدیم و به ان روز میخندیدیم
به داخل کلبه رفتم و به روی دیوار نگاه کردم اره همان متنی که با کلی درد سر با گچ نوشتیم بر روی زمین نشستم و کلی گریه کردم وقتی به خودم امدم که دو نفر به داخل کلبه امده بودند و به نظر نگران بودند یکی از انها گفت
+خانم حالتون خونه ما برای تفریح امده ایم و دیدیم شما چند ساعته اینجا نشسته اید میتونم کمک تون کنم؟
_نه ممنون الان میرم
+باشه پس مراقب باشید
بعد از رفتن اون دو نفر بلند شدم و گوشیم را نگاه کردم وای خدای من سه ساعت گذشته وقتشه به خانه بروم
با پدرم تماس گرفتم و گفتند که به خانه دوستش رفته اند تا خانه راه زیادی نبود و پس از ده دقیقه پیاده روی رسیدم
اصلا حوصله نداشتم تو جمع باشم و پس از احوال پرسی به اتاق رفتم و لباس هایم را عوض کردم که تقی به در خورد و مامان به داخل اومد
_به به مامان خانم
+زبون نریز چرا انقدر دیر اومدی تو
_بعدا برات تعریف میکنم دیگه
+باشه آماده شو بیا شام
_چشم
https://wisgoon.com/miss_melikaaa
❤️پ.ن:متن ملیکاجان خیلی طولانی بود... ادامه در کامنت....نظر خودتونو در مورد متن کامنت کنید...انجمن نویسندگان پرواز ❤️
#انجمن_نویسندگان_پرواز
#ملیکا
امروز به همراه خانواده به بابل سر امدیم و در اولین فرصت از خانواده اجازه گرفتم تا به گردش بروم تنها جایی که به ذهنم رسید رفتن به دریا بود و تازه کردن خاطرات وقتی رسیدم به یاد روزی افتادم که به همراه کامران به بابل سر امدیم و کلی خاطره ساختیم اره همان کلبه که داخلش با کامران کلی شوخی کردیم و یادگاری نوشتیم کاش الان در کما نبود و باهم به این سفر می امدیم و به ان روز میخندیدیم
به داخل کلبه رفتم و به روی دیوار نگاه کردم اره همان متنی که با کلی درد سر با گچ نوشتیم بر روی زمین نشستم و کلی گریه کردم وقتی به خودم امدم که دو نفر به داخل کلبه امده بودند و به نظر نگران بودند یکی از انها گفت
+خانم حالتون خونه ما برای تفریح امده ایم و دیدیم شما چند ساعته اینجا نشسته اید میتونم کمک تون کنم؟
_نه ممنون الان میرم
+باشه پس مراقب باشید
بعد از رفتن اون دو نفر بلند شدم و گوشیم را نگاه کردم وای خدای من سه ساعت گذشته وقتشه به خانه بروم
با پدرم تماس گرفتم و گفتند که به خانه دوستش رفته اند تا خانه راه زیادی نبود و پس از ده دقیقه پیاده روی رسیدم
اصلا حوصله نداشتم تو جمع باشم و پس از احوال پرسی به اتاق رفتم و لباس هایم را عوض کردم که تقی به در خورد و مامان به داخل اومد
_به به مامان خانم
+زبون نریز چرا انقدر دیر اومدی تو
_بعدا برات تعریف میکنم دیگه
+باشه آماده شو بیا شام
_چشم
https://wisgoon.com/miss_melikaaa
❤️پ.ن:متن ملیکاجان خیلی طولانی بود... ادامه در کامنت....نظر خودتونو در مورد متن کامنت کنید...انجمن نویسندگان پرواز ❤️
#انجمن_نویسندگان_پرواز
#ملیکا
- ۱۱.۰k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط