{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 83・⁠]⁠ᕗ

و قلبش شکسته داشت داغونم میکرد و اشکام رو از اعماق وجودم روی صورتم جاری میکرد.  
با رسیدن به کلبه جونگکوک سریع و با عجله پیاده شدم. دویدم سمت خونه اش. درش بسته بود. با گریه دور تا دور خونه اش چرخ زدم و از پنجره باز رفتم داخل. کل خونه رو گشتم اما نبود. 
گریه ام شدید تر شد و اومدم بیرون. 
سمت باغ گلش دویدم خالی بود. با هق هق داد زدم: جونگکککوک
جلوی دهنم رو گرفتم و به حالت دو رفتم سر رودخونه... جای
همیشگیمون.. نبود. 
با گریه خیلی بلند روی زمین نشستم. قلبم درد میکرد. 
مامان : نیست کریستینا..بیا برگردیم. 
سریع گفتم : نه.. تپه... 
لباسم رو بلند کردم و سمت تپه دویدم زمین خوردم 
مامان نگران گفت : کریستینا 
بی توجه بلند شدم و به دویدنم ادامه دادم. لرزون نگاه کردم. 
هیچ کس روی تپه نبود داغون روی زمین نشستم 
ضجه میزدم و جونگکوک رو صدا میزدم. مامان جلو اومد و بغلم کرد 
گریه ام بلند تر شد. 
جونگکوک نبود رفته بود منو رها کرده بود. مامان موهام رو نوازش کرد. 
حس کردم اونم داره گریه میکنه و
گفت : همیشه اونی نمیشه که ما میخوایم.. 
با گریه گفتم : مامان دوسش دارم..خیلی زیاد.
منو به خودش چسبوند و گفت : میفهمم عزیزم..اما رفته. اون رفته تا توی این عشق ممنوعه اسیرت نکنه.. 
نمیتونستم از کلبه جونگکوک جدا شم. 
با غم کلبه اش رو دور زدم و تا خود صبح روی نرده جلوی خونه اش نشستم تا شاید بیاد. مامان هم رو پلههای کالسکه نشسته بود و برای حال افتضاحم اشک میریخت و نگران نگاهم میکرد...
نیومد و قلبم از نیومدنش اتیش گرفت. بلند گریه کردم و زدم بیرون 
به زحمت سوار کالسکه شدم و رفتیم سمت قصر. قصری که بیشتر شبیه زندان بود برام برگشتمون برابر شد با روبرویی با بابا و دین هر دو متعجب به لباسهای کثیف و صورت قرمز و اشکیمون نگاه کردن. 
بابا : چی شده؟ شماها دیشب کجا بودین؟ میدونین چی به سر ما اومد و چقدر نگرانتون شدیم؟ 
بی توجه از کنارشون رد شدم و رفتم تو اتاقم. 
با تعجب رفتنم رو دنبال کردن رو تخت دراز کشیدم و سرم روتوی بالشت فرو کردم و یه دفعه ترکیدم و بلند زدم زیر گریه. 
خیلی بلند گریه میکردم دست خودم نبود قلبم درد میکرد. با غم قلبم رو فشردم یعنی الان کجاست؟ چی به سرش اومده؟  
من لعنتى لهش کرده بودم و اون.. هق هق کردم دستهای نرم مامان روی سرم کشیده شد.
دیدگاه ها (۱)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 84・⁠]⁠ᕗشب شدیدا تب کردم. داغ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 85・⁠]⁠ᕗپوزخند زدم صدام اروم ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 82・⁠]⁠ᕗبلند زدم زیر گریه و ب...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 81・⁠]⁠ᕗدستی رو شونه ام قرار ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 80・⁠]⁠ᕗ اونا این دوست داشتن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط