══❖پارت: هشتم ❖══
══❖پارت: هشتم ❖══
چهار سال گذشت.
چهار سال از روزی که آدرین رؤیای تسالیوس را با هفت نفر در میان گذاشته بود.
آدرین چهارده ساله شده بود.
قدش بلندتر شده بود.
چهرهاش پختهتر شده بود.
اما آن نگاه بیتفاوت و آرام هنوز در چشمان سرخش دیده میشد.
در این چهار سال...
تسالیوس با سرعتی باورنکردنی رشد کرده بود.
شهرهای جدید ساخته شده بودند.
جادوگران بیشتری به آنجا پیوسته بودند.
مدارس جادو تأسیس شده بودند.
برج جادو ساخته شده بود.
و صدها نفر از سراسر قاره مخفیانه به تسالیوس مهاجرت کرده بودند.
آن شب...
آدرین در اتاقش مشغول مطالعه بود.
ناگهان دو سایه در میان نور ماه ظاهر شدند.
کاین و دیانا.
مثل همیشه بدون صدا.
مثل همیشه ناگهانی.
آدرین حتی سرش را هم بلند نکرد.
آدرین«سلام.»
کاین اخم کرد.
کاین«چطور همیشه میفهمی؟»
آدرین«صدای نفس کشیدنت رو میشنوم.»
کاین«من اصلاً صدا نمیدم.»
آدرین«میدی.»
دیانا خندید.
کاین جلو آمد.
این بار اما چهرهاش کاملاً جدی بود.
کاین«آدرین.»
آدرین«هوم؟»
کاین«همهچیز آمادهست.»
آدرین«خب؟»
دیانا لبخند زد.«تسالیوس...»
کاین ادامه داد:
«شهرها آمادهان.»
«ارتش آمادهست.»
«برج جادو تکمیل شده.»
«فرماندهها آمادهان.»
«مردم آمادهان.»
چشمان سرخ آدرین آرام روی آنها قرار گرفت.
آدرین«پس...»
دیانا هیجانزده گفت:«وقتشه!»
«وقت اعلام رسمی کشور تسالیوسه!»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
اما برخلاف انتظار...
آدرین فقط به پنجره نگاه کرد.
انگار به چیزی فکر میکرد.
کاین ابرو بالا انداخت.
کاین«آدرین؟»
آدرین«هوم.»
کاین«نظرت چیه؟»
آدرین نفس آرامی کشید.
بعد گفت:«الان نمیشه.»
سکوت.
کاین و دیانا هر دو خشک شون زد.
کاین«چی؟»
دیانا«منظورت چیه نمیشه؟!»
دیانا تقریباً فریاد زد.
آدرین بیخیال گفت:
«الان نمیتونم پادشاه بشم.»
کاین چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:«دارم اشتباه میشنوم؟»
آدرین«نه.»
کاین«پس چهار ساله داریم برای چی کار میکنیم؟!»
آدرین شانه بالا انداخت.
«برای ساختن کشور.»
کاین نزدیک بود سکته کند.
دیانا روی پیشانیاش زد.«آدرین...»
آدرین«بله؟»
دیانا«هر کشوری پادشاه میخواد.»
آدرین«درسته.»
دیانا«پس...؟!»
آدرین چند لحظه سکوت کرد.
بعد چیزی گفت:
«سالها پیش...»
«به خودم قول دادم...»
کاین و دیانا ساکت شدند.
«روز رسیدن به سن قانونی...»
«برای همیشه قصر هریسون رو ترک کنم.»
هر دو شوکه شدند.
آدرین«وقتی بیست سالم بشه اینجا رو ترک میکنم»
اتاق در سکوت فرو رفت.
کاین آرام گفت:
کاین«پس تا اون موقع چی؟»
آدرین نگاهش را به دیانا دوخت.
آدرین«تا اون زمان...»
«تسالیوس رو به دیانا میسپارم.»
دیانا شوکه شد.«ها؟!»،«چی؟!»
آدرین کاملاً جدی بود.
«تو ملکه آینده تسالیوس خواهی بود.»
دیانا برای چند ثانیه حتی نتوانست حرف بزند.
کاین نیز کاملاً مات شده بود.
کاین«صبر کن...»
«تو کی این تصمیم رو گرفتی؟»
آدرین«مدتها پیش.»
کاین«و حتی بهمون نگفتی؟!»
آدرین«فراموش کردم.»
کاین«دروغگو!»
دیانا بالاخره به خودش آمد.
دیانا«من نمیتونم!»
آدرین لبخند کوچکی زد.«میتونی.»
دیانا«نمیتونم!»
آدرین«میتونی.»
دیانا«نمیتونم!»
آدرین«میتونی.»
و.... 😂🥹
کاین با خستگی روی صندلی افتاد و بهشون خیره شد.
کاین«من واقعاً یه روز از دستت دیوونه میشم...»
آدرین خندید.
اما تصمیمش تغییر نکرد.
تا شش سال آینده...
او در هریسون میماند.
و تا آن زمان...
دیانا و کاین اداره تسالیوس را بر عهده میگرفتند.
چند ماه بعد...
اتفاقی افتاد که تمام قاره را شوکه کرد.
کشوری جدید روی نقشه ظاهر شد.
«تسالیوس.»
◆کشوری که هیچکس نمیدانست از کجا آمده است.
◆کشوری پر از جادوگران قدرتمند.
◆کشوری با ارتشی که هیچ اطلاعاتی از آن وجود نداشت.
◆کشوری که ناگهان از دل هیچجا سر برآورده بود.
پادشاهان سراسر قاره وحشتزده شدند.
اشراف شوکه شدند.
تاجران گیج شدند.
و حتی در قصر هریسون...
پادشاه آرنوس برای اولین بار از شنیدن نام کشوری جدید اخم کرد.
اما هیچکس نمیدانست...
پادشاه واقعی آن کشور...
در همان لحظه پشت میز درسش نشسته بود و وانمود میکرد مشغول مطالعه است.
و این راز...
قرار بود سالها پنهان بماند.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
چهار سال گذشت.
چهار سال از روزی که آدرین رؤیای تسالیوس را با هفت نفر در میان گذاشته بود.
آدرین چهارده ساله شده بود.
قدش بلندتر شده بود.
چهرهاش پختهتر شده بود.
اما آن نگاه بیتفاوت و آرام هنوز در چشمان سرخش دیده میشد.
در این چهار سال...
تسالیوس با سرعتی باورنکردنی رشد کرده بود.
شهرهای جدید ساخته شده بودند.
جادوگران بیشتری به آنجا پیوسته بودند.
مدارس جادو تأسیس شده بودند.
برج جادو ساخته شده بود.
و صدها نفر از سراسر قاره مخفیانه به تسالیوس مهاجرت کرده بودند.
آن شب...
آدرین در اتاقش مشغول مطالعه بود.
ناگهان دو سایه در میان نور ماه ظاهر شدند.
کاین و دیانا.
مثل همیشه بدون صدا.
مثل همیشه ناگهانی.
آدرین حتی سرش را هم بلند نکرد.
آدرین«سلام.»
کاین اخم کرد.
کاین«چطور همیشه میفهمی؟»
آدرین«صدای نفس کشیدنت رو میشنوم.»
کاین«من اصلاً صدا نمیدم.»
آدرین«میدی.»
دیانا خندید.
کاین جلو آمد.
این بار اما چهرهاش کاملاً جدی بود.
کاین«آدرین.»
آدرین«هوم؟»
کاین«همهچیز آمادهست.»
آدرین«خب؟»
دیانا لبخند زد.«تسالیوس...»
کاین ادامه داد:
«شهرها آمادهان.»
«ارتش آمادهست.»
«برج جادو تکمیل شده.»
«فرماندهها آمادهان.»
«مردم آمادهان.»
چشمان سرخ آدرین آرام روی آنها قرار گرفت.
آدرین«پس...»
دیانا هیجانزده گفت:«وقتشه!»
«وقت اعلام رسمی کشور تسالیوسه!»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
اما برخلاف انتظار...
آدرین فقط به پنجره نگاه کرد.
انگار به چیزی فکر میکرد.
کاین ابرو بالا انداخت.
کاین«آدرین؟»
آدرین«هوم.»
کاین«نظرت چیه؟»
آدرین نفس آرامی کشید.
بعد گفت:«الان نمیشه.»
سکوت.
کاین و دیانا هر دو خشک شون زد.
کاین«چی؟»
دیانا«منظورت چیه نمیشه؟!»
دیانا تقریباً فریاد زد.
آدرین بیخیال گفت:
«الان نمیتونم پادشاه بشم.»
کاین چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:«دارم اشتباه میشنوم؟»
آدرین«نه.»
کاین«پس چهار ساله داریم برای چی کار میکنیم؟!»
آدرین شانه بالا انداخت.
«برای ساختن کشور.»
کاین نزدیک بود سکته کند.
دیانا روی پیشانیاش زد.«آدرین...»
آدرین«بله؟»
دیانا«هر کشوری پادشاه میخواد.»
آدرین«درسته.»
دیانا«پس...؟!»
آدرین چند لحظه سکوت کرد.
بعد چیزی گفت:
«سالها پیش...»
«به خودم قول دادم...»
کاین و دیانا ساکت شدند.
«روز رسیدن به سن قانونی...»
«برای همیشه قصر هریسون رو ترک کنم.»
هر دو شوکه شدند.
آدرین«وقتی بیست سالم بشه اینجا رو ترک میکنم»
اتاق در سکوت فرو رفت.
کاین آرام گفت:
کاین«پس تا اون موقع چی؟»
آدرین نگاهش را به دیانا دوخت.
آدرین«تا اون زمان...»
«تسالیوس رو به دیانا میسپارم.»
دیانا شوکه شد.«ها؟!»،«چی؟!»
آدرین کاملاً جدی بود.
«تو ملکه آینده تسالیوس خواهی بود.»
دیانا برای چند ثانیه حتی نتوانست حرف بزند.
کاین نیز کاملاً مات شده بود.
کاین«صبر کن...»
«تو کی این تصمیم رو گرفتی؟»
آدرین«مدتها پیش.»
کاین«و حتی بهمون نگفتی؟!»
آدرین«فراموش کردم.»
کاین«دروغگو!»
دیانا بالاخره به خودش آمد.
دیانا«من نمیتونم!»
آدرین لبخند کوچکی زد.«میتونی.»
دیانا«نمیتونم!»
آدرین«میتونی.»
دیانا«نمیتونم!»
آدرین«میتونی.»
و.... 😂🥹
کاین با خستگی روی صندلی افتاد و بهشون خیره شد.
کاین«من واقعاً یه روز از دستت دیوونه میشم...»
آدرین خندید.
اما تصمیمش تغییر نکرد.
تا شش سال آینده...
او در هریسون میماند.
و تا آن زمان...
دیانا و کاین اداره تسالیوس را بر عهده میگرفتند.
چند ماه بعد...
اتفاقی افتاد که تمام قاره را شوکه کرد.
کشوری جدید روی نقشه ظاهر شد.
«تسالیوس.»
◆کشوری که هیچکس نمیدانست از کجا آمده است.
◆کشوری پر از جادوگران قدرتمند.
◆کشوری با ارتشی که هیچ اطلاعاتی از آن وجود نداشت.
◆کشوری که ناگهان از دل هیچجا سر برآورده بود.
پادشاهان سراسر قاره وحشتزده شدند.
اشراف شوکه شدند.
تاجران گیج شدند.
و حتی در قصر هریسون...
پادشاه آرنوس برای اولین بار از شنیدن نام کشوری جدید اخم کرد.
اما هیچکس نمیدانست...
پادشاه واقعی آن کشور...
در همان لحظه پشت میز درسش نشسته بود و وانمود میکرد مشغول مطالعه است.
و این راز...
قرار بود سالها پنهان بماند.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۷۰
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط