من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر ، نه پای داشتم در گِل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است میترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بی وفا خود را
چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه میداری
نمی بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گِل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را
(وحشی بافقی)
******************
بیایم جوری زندگی کنیم که وقتی از دنیا رفتیم ، بگن حیف شد که رفت ، نه با صد تا لعن و نفرین بگن خوب شد نیست.
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر ، نه پای داشتم در گِل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است میترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بی وفا خود را
چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه میداری
نمی بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گِل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را
(وحشی بافقی)
******************
بیایم جوری زندگی کنیم که وقتی از دنیا رفتیم ، بگن حیف شد که رفت ، نه با صد تا لعن و نفرین بگن خوب شد نیست.
- ۶۳۹
- ۱۹ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط