{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”

Part ⁸

جونگ کوک ویو:
به پاکتی که بندش بین انگشتام بود نگاه کردم..برای هدیه دادنش مردد بودم..ولی تصمیمی بود که گرفته بودم و باید انجامش میدادم..چشمام رو روی هم فشار دادم تا به خودم بیام..نفسمو با صدا بیرون دادم..سمت جاکفشی جلوی در رفتم..کفشمو پوشیدم و کلاه کاسکت رو برداشتم و از خونه بیرون زدم..سمت پارکینگ رفتم..پاکت رو روی موتور گذاشتم و کلاه رو سر کردم..سوار موتور شدم و پاکت رو بین ژاکت چرمم مخفی کردم تا آسیبی بهش نرسه..موتور رو روشن کردم و از پارکینگ بیرون زدم..تمام خیابون هارو با سرعت رد میکردم تا به مقصدم برسم..اسمون داشت به شب نزدیک میشد و به سمت تاریکی میرفت..چراغ های خیابون ها یکی یکی روشن میشدن..
بلاخره به خیابونی که گالری اونجا بود رسیدم..خیابونی بزرگ ولی شلوغ و پر رفت امدی بود‌‌..توی کوچه ای که کنار گالری بود رفتم تا موتور رو اونجا بزارم..موتور رو گوشه ای که دید زیادی نداشت گذاشتم..کلاهم رو دراوردم و پیاده شدم..پاکت رو توی دستم گرفتم و سمت گالری که توی خیابون اصلی قرار داشت رفتم..گالری توی ساختمانی بزرگی قرار داشت..دور تا دور ساختمون فضای سبزه بزرگی بود و این جذابیت بیرون ساختمون رو چند برابر کرده بود..بالای در بزرگ گالری اسمی نوشته شده بود..زیر لب خوندم
جونگ کوک:گالری آروُم
قدمی برداشتم و اون راهی که به جلوی در گالری می‌رسید رو طی کردم..در شیشه‌ای گالری رو باز کردم و وارد شدم..فضایی تقریبا بزرگی بود‌..دیوار های بلند و سفید با سرامیک های خاکستری رنگ پوشیده شده بودند..نقاشی های زیادی در ابعاد مختلف روی دیوار ها بودند..چراغ هایی که توی سقف بودند به نقاشی ها نور میدادن..سمت یکی از نقاشی ها رفتم..
جونگ کوک:پس سبکی که ازش حرف میزد اینه
نقاشی ی‌ک دریای بزرگ و آبی همراه با خورشید و ابرهای سفید نشون میداد..اون نقاشی به طرز عجیبی چشم گیر و و زیبا بود درست مثل واقعیت...با دستی که روی شونه‌ام قرار گرفت از نقاشی چشم گرفتم و چرخیدم سمت دستی که روی شونم بود..لورا با لبخندی که روی لبهاش داشت کنارم ایستاده بود و دستش روی سرشونه‌ام بود..دستش رو برداشت و گفت
لورا:خوشحالم که اومدی
لبخندی بهش زدم و نگاه اطراف گالری انداختم و گفتم
جونگ کوک:گالری با چیزی که توی تصورم بود خیلی فرق میکنه..قشنگه
لبخندش بیشتر شد وسرش رو تکون داد..لورا سمت نقاشی چرخید و گفت
لورا:نقاشی بیکرانه رو داشتی نگاه میکردی؟
نگاه نقاشی کردم و گفتم
جونگ کوک:بیکرانه؟
سمتم چرخید و گفت
لورا:اره اسمش دریای بیکرانه هست..
نگاهش کردم..چشماش برق میزدن..شور و شوق عجیبی رو داخل خودشون مخفی کرده بودن..نگاهمو ازش گرفتم و به پاکت توی دستم دادم..نفسی اروم کشیدم و پاکت رو به سمت لورا گرفتم..نگاهی به پاکت توی دستم انداخت و گفت
لورا:برای منه؟
سرم رو تکون دادم و گفتم
جونگ کوک:اره..بگیرش
بند پاکت رو از بین دستام گرفت و سمت خودش برد..پاکت رو بالا گرفت و داخلش رو نگاه کرد..جعبه ای سفید رنگ رو از داخلش بیرون اورد
جونگ کوک:بده پاکت رو برات بگیرم
نگاهی مهربون بهم انداخت..پاکت رو ازش گرفتم..در جعبه رو باز کرد..چهرش رنگ تعجب گرفت..به مرور لبخندی روی لبهاش نشست و گفت
لورا:...

ادامه دارد
حمایت فراموش نشه 🤍
دیدگاه ها (۵)

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”Part ⁷لورا ویو:جونگ کوک به صندلی...

“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”Part ⁶لورا ویو:خنده‌ای کرد و از ...

part 12عشق پنهان 《ویو جونگ کوک》 از اتاقم اومدم بیرون از پله ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط