عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۱۸
نور آفتاب از پنجرههای بزرگ عمارت داخل اتاق میتابید.
هانا با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید دیگر در خانه خودش نیست.
با نگاهی به اطراف، نفس عمیقی کشید.
«خب... روز اول زندگی مشترک.»
او شلوار بگ کرم، تیشرت سفید و یک هودی طوسی ساده پوشید.
موهایش را دماسبی بست و آرام از اتاق بیرون آمد.
خانه در سکوت فرو رفته بود.
فقط بوی قهوه در راهرو پیچیده بود.
هانا لبخند زد و مسیر آشپزخانه را دنبال کرد.
داخل آشپزخانه، چند آشپز مشغول آماده کردن صبحانه بودند.
همین که هانا وارد شد، همه دست از کار کشیدند.
یکی از آنها با احترام گفت:
«صبح بخیر، خانم جئون.»
هانا نزدیک بود قهوهای که تازه برداشته بود از دستش بیفتد.
با خنده گفت:
«خانم جئون؟»
«نه، همون هانا صدام کنید.»
آشپز با معذرتخواهی سرش را پایین انداخت.
«متأسفم، دستور آقای جئون اینه.»
هانا زیر لب غر زد:
«از همین اول شروع شد...»
او آستینهایش را بالا زد.
«امروز صبحونه رو من درست میکنم.»
همه آشپزها همزمان به هم نگاه کردند.
یکی با نگرانی گفت:
«ولی...»
هانا خندید.
«نگران نباشید، آشپزخونه رو منفجر نمیکنم.»
چند دقیقه بعد صدای بههم خوردن قابلمهها از آشپزخانه بلند شد.
یکی از خدمتکارها با نگرانی از کنار در رد شد.
دیگری زیر لب گفت:
«امیدوارم آقای جئون امروز جلسه مهم نداشته باشن.»
همه سعی میکردند خندهشان را پنهان کنند.
فضا کاملاً عوض شده بود.
در همان لحظه، جونگ کوک با شلوار پارچهای مشکی و پیراهن سفید آستینبلند وارد آشپزخانه شد.
آستینهایش را تا روی مچ تا کرده بود.
با دیدن هانا که جلوی اجاق ایستاده بود، چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام پرسید:
«داری چیکار میکنی؟»
هانا با اعتمادبهنفس گفت:
«صبحونه.»
جونگ کوک نگاهی به آشپزها انداخت.
همه بیصدا سرشان را پایین انداخته بودند.
او دوباره به هانا نگاه کرد.
«مطمئنی؟»
هانا قاشق را بالا گرفت.
«کاملاً.»
چند دقیقه بعد، صبحانه روی میز قرار گرفت.
املت، نان تست و قهوه.
ظاهر غذا بد نبود.
هانا با ذوق روی صندلی نشست.
«بفرمایید آقای مدیرعامل.»
جونگ کوک اولین لقمه را برداشت.
همه خدمتکارها یواشکی به او نگاه میکردند.
هانا با لبخند منتظر واکنشش بود.
جونگ کوک بدون تغییر حالت لقمه را قورت داد.
بعد لیوان آب را برداشت.
هانا با هیجان پرسید:
«چطوره؟»
جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد.
«متفاوت.»
هانا اخم کرد.
«یعنی بد؟»
جونگ کوک خیلی آرام گفت:
«نمکش... یکم زیاد شده.»
هانا خودش یک لقمه خورد.
همان لحظه سرفهاش گرفت.
«وای... فکر کنم نمک و شکر رو جابهجا برداشتم!»
چند خدمتکار دیگر نتوانستند جلوی خندهشان را بگیرند.
حتی گوشه لب جونگ کوک هم بالا رفت.
هانا با خنده گفت:
«باشه، قبول... امروز شکست خوردم.»
جونگ کوک فنجان قهوه را برداشت.
«ولی قهوه خوبه.»
هانا با افتخار گفت:
«اون رو خودم درست نکردم.»
این بار خود جونگ کوک هم آرام خندید.
همان موقع تلفن روی میز زنگ خورد.
دستیار جونگ کوک بود.
«آقای جئون، اطلاعات جدیدی درباره پلاک جعلی پیدا کردیم.»
چهره جونگ کوک دوباره جدی شد.
«تا ده دقیقه دیگه شرکت هستم.»
هانا متوجه تغییر حالتش شد.
«چیزی شده؟»
جونگ کوک گوشی را داخل جیبش گذاشت.
«یه سرنخ جدید پیدا شده.»
«احتمال داره رد اون مرد رو پیدا کنیم.»
هانا بدون معطلی از جایش بلند شد.
«پس منم میام.»
جونگ کوک گفت:
«امروز استراحت کن.»
هانا دست به سینه ایستاد.
«فراموش کردی این پرونده به خاطر ماشین منه؟»
جونگ کوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد کلید ماشین را روی میز گذاشت.
«پنج دقیقه وقت داری آماده بشی.»
هانا لبخند پیروزمندانهای زد.
«دو دقیقه هم کافیه.»
کمتر از ده دقیقه بعد، هر دو سوار ماشین شدند.
اما هیچکدام نمیدانستند سرنخی که امروز به دست آمده، آنها را به یک گاراژ متروکه در حاشیه سئول میرساند؛ جایی که شاید برای اولین بار، سایه دشمن را از نزدیک ببینند...
**«وقتی درِ گاراژ باز شد، هانا چیزی را دید که خون را در رگهایش منجمد کرد...»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
پارت : ۱۸
نور آفتاب از پنجرههای بزرگ عمارت داخل اتاق میتابید.
هانا با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید دیگر در خانه خودش نیست.
با نگاهی به اطراف، نفس عمیقی کشید.
«خب... روز اول زندگی مشترک.»
او شلوار بگ کرم، تیشرت سفید و یک هودی طوسی ساده پوشید.
موهایش را دماسبی بست و آرام از اتاق بیرون آمد.
خانه در سکوت فرو رفته بود.
فقط بوی قهوه در راهرو پیچیده بود.
هانا لبخند زد و مسیر آشپزخانه را دنبال کرد.
داخل آشپزخانه، چند آشپز مشغول آماده کردن صبحانه بودند.
همین که هانا وارد شد، همه دست از کار کشیدند.
یکی از آنها با احترام گفت:
«صبح بخیر، خانم جئون.»
هانا نزدیک بود قهوهای که تازه برداشته بود از دستش بیفتد.
با خنده گفت:
«خانم جئون؟»
«نه، همون هانا صدام کنید.»
آشپز با معذرتخواهی سرش را پایین انداخت.
«متأسفم، دستور آقای جئون اینه.»
هانا زیر لب غر زد:
«از همین اول شروع شد...»
او آستینهایش را بالا زد.
«امروز صبحونه رو من درست میکنم.»
همه آشپزها همزمان به هم نگاه کردند.
یکی با نگرانی گفت:
«ولی...»
هانا خندید.
«نگران نباشید، آشپزخونه رو منفجر نمیکنم.»
چند دقیقه بعد صدای بههم خوردن قابلمهها از آشپزخانه بلند شد.
یکی از خدمتکارها با نگرانی از کنار در رد شد.
دیگری زیر لب گفت:
«امیدوارم آقای جئون امروز جلسه مهم نداشته باشن.»
همه سعی میکردند خندهشان را پنهان کنند.
فضا کاملاً عوض شده بود.
در همان لحظه، جونگ کوک با شلوار پارچهای مشکی و پیراهن سفید آستینبلند وارد آشپزخانه شد.
آستینهایش را تا روی مچ تا کرده بود.
با دیدن هانا که جلوی اجاق ایستاده بود، چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام پرسید:
«داری چیکار میکنی؟»
هانا با اعتمادبهنفس گفت:
«صبحونه.»
جونگ کوک نگاهی به آشپزها انداخت.
همه بیصدا سرشان را پایین انداخته بودند.
او دوباره به هانا نگاه کرد.
«مطمئنی؟»
هانا قاشق را بالا گرفت.
«کاملاً.»
چند دقیقه بعد، صبحانه روی میز قرار گرفت.
املت، نان تست و قهوه.
ظاهر غذا بد نبود.
هانا با ذوق روی صندلی نشست.
«بفرمایید آقای مدیرعامل.»
جونگ کوک اولین لقمه را برداشت.
همه خدمتکارها یواشکی به او نگاه میکردند.
هانا با لبخند منتظر واکنشش بود.
جونگ کوک بدون تغییر حالت لقمه را قورت داد.
بعد لیوان آب را برداشت.
هانا با هیجان پرسید:
«چطوره؟»
جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد.
«متفاوت.»
هانا اخم کرد.
«یعنی بد؟»
جونگ کوک خیلی آرام گفت:
«نمکش... یکم زیاد شده.»
هانا خودش یک لقمه خورد.
همان لحظه سرفهاش گرفت.
«وای... فکر کنم نمک و شکر رو جابهجا برداشتم!»
چند خدمتکار دیگر نتوانستند جلوی خندهشان را بگیرند.
حتی گوشه لب جونگ کوک هم بالا رفت.
هانا با خنده گفت:
«باشه، قبول... امروز شکست خوردم.»
جونگ کوک فنجان قهوه را برداشت.
«ولی قهوه خوبه.»
هانا با افتخار گفت:
«اون رو خودم درست نکردم.»
این بار خود جونگ کوک هم آرام خندید.
همان موقع تلفن روی میز زنگ خورد.
دستیار جونگ کوک بود.
«آقای جئون، اطلاعات جدیدی درباره پلاک جعلی پیدا کردیم.»
چهره جونگ کوک دوباره جدی شد.
«تا ده دقیقه دیگه شرکت هستم.»
هانا متوجه تغییر حالتش شد.
«چیزی شده؟»
جونگ کوک گوشی را داخل جیبش گذاشت.
«یه سرنخ جدید پیدا شده.»
«احتمال داره رد اون مرد رو پیدا کنیم.»
هانا بدون معطلی از جایش بلند شد.
«پس منم میام.»
جونگ کوک گفت:
«امروز استراحت کن.»
هانا دست به سینه ایستاد.
«فراموش کردی این پرونده به خاطر ماشین منه؟»
جونگ کوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد کلید ماشین را روی میز گذاشت.
«پنج دقیقه وقت داری آماده بشی.»
هانا لبخند پیروزمندانهای زد.
«دو دقیقه هم کافیه.»
کمتر از ده دقیقه بعد، هر دو سوار ماشین شدند.
اما هیچکدام نمیدانستند سرنخی که امروز به دست آمده، آنها را به یک گاراژ متروکه در حاشیه سئول میرساند؛ جایی که شاید برای اولین بار، سایه دشمن را از نزدیک ببینند...
**«وقتی درِ گاراژ باز شد، هانا چیزی را دید که خون را در رگهایش منجمد کرد...»**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
- ۶۶۸
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط