روانی منP28
ویو هانا
تهیونگ رفت بیرون
بدنم یخ کرده..دستام سرد شده..دلشوره گرفتم..باورم نمیشه من عاشق همچین آدمی شدم؟نه نه،البته معلومه طرف مافیا هست..سادیسم داره..بعد من فکر میکردم بخاطر من عوض میشه
بغضم گرفت..اشتباه کردم،نباید بهش اعتماد میکردم
حس میکنم توی گلوم یه سیب بزرگ گیر کرده
اینجا..اینجا خیلی سرده،یعنی باید اینجا بخوابم؟
من..من دیگه پیش این عوضی نمیمونم
فقط بزار بیام بیرون از اینجا میدونم که چیکار کنم
ولی..چیکار کنم؟
صبر کن ببینم..یونگی!!هه..کیم تهیونگ فکر کردی میتونی منو گول بزنی؟معلومه که از همون اول هم دوستم نداشت
نباید باورش میکردم!دیگه هر چرت و پرتی باور نمیکنم!!البته..دیگه علاقم از بین رفته..با این کاری که کرد معلومه که ازش متنفر شدم
هانا:هه..احمقم!فکر کردم عاشقمه!نگو که همش بازیگری بوده
اینجا خیلی بوی بد میده..بوس انواع حیون ها میاد..اصلا چرا این قفس بزرگ اینجاست؟صبر ببینم،نکنه برده هاشو اینجا نگه میداره؟من الان جایی هستم که برده توش بودن؟
چطوری عاشق یه سادیسمی شدم؟اصلا چرا خونه ی همچین آدمی اومدم؟باورم نمیشه…
ویو تهیونگ
هانا و تنها گذاشتم و الان دارم میرم سمت کارخونه ی دارکوب..
تازه متوجه شدم که چه غلطی کردم…نکنه سردش شده؟نکنه مریض بشه؟شاید الان ترسیده..من چیکار کردم؟باورم نمیشه که دخترم رو اونجا ول کردم..
{صدای ذهن تهیونگ:نکنه یادت رفته؟اون میخواست از تو جدا بشه!یعنی تو اجازه میدادی که اولین عشقت ازت جدا بشه؟}
تهیونگ:معلومه که نه!اون ماله منه!زن منه عشق منه و کسی حق نداره این موضوع رو عوض کنه
ولی من زیاده روی کردم!
{صدای ذهن تهیونگ:چی؟تو حق نداری این جمله رو به زبونت بیاری!اون ماله توعه و حق داری هرکاری که میخوای باهاش کنی!}
تهیونگ:خفه شو(داد)اون ماله منه ولی عروسک من نیست!من نمیخوام که ازم بترسه..
نباید زیاد اونجا بمونه،گوشیم رو برداشتم و به تلفن عمارت زنگ زدم
[خدمتکارا گوشی ندارن]
مکالمه:
کیم:سریعا برو سمت زیرزمین حیاط و خانوم کیم رو دربیار و خیلی خوب بهش برسین!
خدمتکار:بله ارباب چشم همین الان انجام میشه
کیم:خوبه
*قعطش کرد
10min
رسیدم و پیاده شدم
ولی هنوز اون حس رو داشتم
وارد کارخونه شدم و طبق معمول برد*ه ها شروع کردن به التماس کردن
حوصله هیچی رو نداشتم فقط میخواستم فیلم رو ضبط کنیم و برم پیش پرنسسم
تهیونگ:دوربین ها آماده هست؟(داد)
بادیگارد:بله ارباب
تهیونگ:خوبه..به یدونه دختر معلول نیاز داریم
تهیونگ:و به یه آهنگ قدیمیه بد کیفیت و مجبورش کنید باهاش برقصه!!
بادیگارد:چشم ارباب
تهیونگ:خوبه!تفنگ ها و آماده کنید و بالای سرش بگیرید تا قشنگ بترسه
بادیگارد:چشم ارباب الان انجام میشه
رفتم سمت دوربین و سعی کردم یکم لنزشو تار کنم
دختر معلول رو آوردن..آهنگ رو پخش کردن و منم دکمه و ضبط رو زدم
شروع کرد به رقصیدن و با ترس به تفنگ های بالای سرش نگاه میکرد
5min
پنج دقیقه گذشت و دیگه ویدئو رو تموم کردیم
دختر رو بردن سمت سلولش..رفتم سمت اتاقه کار
در رو باز کردم و سریع لپتابم رو باز کردم
فلشی که توش فیلم بود رو وصل کردم بهش و رفتم تو برنامه ی یوتوب و توی چنلم آپلودش کردم
بخاطر سرعت نت سریع آپلود شد
تقویم رو نگاه کردم و دیدم هانا فردا هم باید بره مدرسه..باید یونگی رو یه کاریش کنم
نباید اینجوری میشد…
تهیونگ رفت بیرون
بدنم یخ کرده..دستام سرد شده..دلشوره گرفتم..باورم نمیشه من عاشق همچین آدمی شدم؟نه نه،البته معلومه طرف مافیا هست..سادیسم داره..بعد من فکر میکردم بخاطر من عوض میشه
بغضم گرفت..اشتباه کردم،نباید بهش اعتماد میکردم
حس میکنم توی گلوم یه سیب بزرگ گیر کرده
اینجا..اینجا خیلی سرده،یعنی باید اینجا بخوابم؟
من..من دیگه پیش این عوضی نمیمونم
فقط بزار بیام بیرون از اینجا میدونم که چیکار کنم
ولی..چیکار کنم؟
صبر کن ببینم..یونگی!!هه..کیم تهیونگ فکر کردی میتونی منو گول بزنی؟معلومه که از همون اول هم دوستم نداشت
نباید باورش میکردم!دیگه هر چرت و پرتی باور نمیکنم!!البته..دیگه علاقم از بین رفته..با این کاری که کرد معلومه که ازش متنفر شدم
هانا:هه..احمقم!فکر کردم عاشقمه!نگو که همش بازیگری بوده
اینجا خیلی بوی بد میده..بوس انواع حیون ها میاد..اصلا چرا این قفس بزرگ اینجاست؟صبر ببینم،نکنه برده هاشو اینجا نگه میداره؟من الان جایی هستم که برده توش بودن؟
چطوری عاشق یه سادیسمی شدم؟اصلا چرا خونه ی همچین آدمی اومدم؟باورم نمیشه…
ویو تهیونگ
هانا و تنها گذاشتم و الان دارم میرم سمت کارخونه ی دارکوب..
تازه متوجه شدم که چه غلطی کردم…نکنه سردش شده؟نکنه مریض بشه؟شاید الان ترسیده..من چیکار کردم؟باورم نمیشه که دخترم رو اونجا ول کردم..
{صدای ذهن تهیونگ:نکنه یادت رفته؟اون میخواست از تو جدا بشه!یعنی تو اجازه میدادی که اولین عشقت ازت جدا بشه؟}
تهیونگ:معلومه که نه!اون ماله منه!زن منه عشق منه و کسی حق نداره این موضوع رو عوض کنه
ولی من زیاده روی کردم!
{صدای ذهن تهیونگ:چی؟تو حق نداری این جمله رو به زبونت بیاری!اون ماله توعه و حق داری هرکاری که میخوای باهاش کنی!}
تهیونگ:خفه شو(داد)اون ماله منه ولی عروسک من نیست!من نمیخوام که ازم بترسه..
نباید زیاد اونجا بمونه،گوشیم رو برداشتم و به تلفن عمارت زنگ زدم
[خدمتکارا گوشی ندارن]
مکالمه:
کیم:سریعا برو سمت زیرزمین حیاط و خانوم کیم رو دربیار و خیلی خوب بهش برسین!
خدمتکار:بله ارباب چشم همین الان انجام میشه
کیم:خوبه
*قعطش کرد
10min
رسیدم و پیاده شدم
ولی هنوز اون حس رو داشتم
وارد کارخونه شدم و طبق معمول برد*ه ها شروع کردن به التماس کردن
حوصله هیچی رو نداشتم فقط میخواستم فیلم رو ضبط کنیم و برم پیش پرنسسم
تهیونگ:دوربین ها آماده هست؟(داد)
بادیگارد:بله ارباب
تهیونگ:خوبه..به یدونه دختر معلول نیاز داریم
تهیونگ:و به یه آهنگ قدیمیه بد کیفیت و مجبورش کنید باهاش برقصه!!
بادیگارد:چشم ارباب
تهیونگ:خوبه!تفنگ ها و آماده کنید و بالای سرش بگیرید تا قشنگ بترسه
بادیگارد:چشم ارباب الان انجام میشه
رفتم سمت دوربین و سعی کردم یکم لنزشو تار کنم
دختر معلول رو آوردن..آهنگ رو پخش کردن و منم دکمه و ضبط رو زدم
شروع کرد به رقصیدن و با ترس به تفنگ های بالای سرش نگاه میکرد
5min
پنج دقیقه گذشت و دیگه ویدئو رو تموم کردیم
دختر رو بردن سمت سلولش..رفتم سمت اتاقه کار
در رو باز کردم و سریع لپتابم رو باز کردم
فلشی که توش فیلم بود رو وصل کردم بهش و رفتم تو برنامه ی یوتوب و توی چنلم آپلودش کردم
بخاطر سرعت نت سریع آپلود شد
تقویم رو نگاه کردم و دیدم هانا فردا هم باید بره مدرسه..باید یونگی رو یه کاریش کنم
نباید اینجوری میشد…
- ۱۷.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط