آقای صورتی
ــآــقــاــیـــ . ــصــوــرــتــیــ؟🍓🍧
P:::۲
ویو ی ویولا:
داشتم بسته های قرص رو میزاشتم تو قفسه که بعدش برم خونه و بخوابم،واقعا هیچ چیز دیگه ای نمیخواستم،فقط خواب!داشتن دیوونه میشدم،چشمام رو به زور باز گذاشته بودم و با ایرپاد توی گوشم داشتم آهنگ گوش میدادم.
یهو در باز شد و صدای نفس های شدیدی شنیدم،گفتم حتمی اومده ک++دوم بخره و ببره،گفتم:«شرمنده،داریم تعطیل میکنیم،فردا ساعت ۷:۳۰ بیاین.»
نرفت،گفتم حتمی لجبازه،دوباره گفتم:«لطفا برگردیم خونه»
باز نرفت،برگشتم نگاهش کنم و با چیزی که دیدم،جوری ترسیدم که حس کردم دارم سکته میکنم،یه تیر به شونش خورده بود،پهلوش زخمی بود،زانوش زخمی بود و از سر تا پا زخمی شده بود.با ترس و لرز گفتم:«آـ آقا،حالت..ون خوبه؟»جوابی نداد و کلا رو به سمتم گرفت،دستش میلرزید، رفتم سمتش،خوشبختانه،توی دانشکده یه دارو سازی،بهمون یاد دادن که چطور زخم رو خوب کنیم،و تیر رو بکشیم بیرون.
از اینکه من داشتم میرفتم سمتش،به طور ناخودآگاه رفت عقب،ولی بعدش پاهاش سست شد و خواست بیوفته که سرش گرفتم و اون رو روی شونم گذاشتم و موهام رو پشت گوشم دادم که بهتر ببینم.با انگشت شصت و اشاره ام،چشماش رو باز نگه داشتم و نور فلش گوشیم رو به چشمش زدم با خودم گفتم:«واکنش مردمک چشم،خوبه.»رفتم که زخم پهلوش که از همه جدی تر بود رو چک کردم، و گفتم:«زخم پهلو واقعا وحشتناکه،چطور زنده موند؟؟»نگاهم به تتوی روز دستش خورد،یه ناشناس توی یه مستطیل افقی،اوه،شت!بونتن!«باید ببرمش زیر زمین،ولی قبلش باید در رو قفل کنم!حتمی پلیسها و جایزه بگیر ها ریختن روش.»در را بستم و کرکره را کشیدم پایین. خیلی وقت بود که بیهوش شده بود حد اقل، یک دقیقه، کشان کشان اون رو بردم زیر زمین،و از جعبه های کمک های اولیه میخواستم استفاده کنم.اول لباس های بالاتنه،(پیرهن سفید،وست یا همون جلیقه ی راه راه صورتی)را از تنش در آوردم.خون خشک شده روی پوستش را با هزاران بدبختی شستم.بعد رفتم سراغ زخم پهلو،آن رو با چسب مخصوص،گوشت تنش رو روی هم گذاشتم و بخیه زدم،یعد رفتم سراغ تیر توی شونش،و آن رو.با هزار بدبختی و ترس اینکه نکنه به سیستم عصبی شونش صدمه بزنم،در آوردم،و بعد یکی از همون پتو های مسافرتی رو روش کشیدم،رو هم شد ۱:۵۳ ساعت،بعد رفتم سراغ داروی بیهوشی،خون و سرم.خون زیادی از دست داده بو،واسه همین بهش خون دادم،البتهکه اصلا نمیدونم گروه خونیش چیه!وقت نمونه برداری هم نبود،واسه همین یه گروه رو همینجوری انتخاب کردم و گفتم:«خدایا خودت شاهدی!قصدم خیره!مرد،بهش بگو حلالم کنه،آمین.»نفس عمیقی کشیدم و گفتم:«هووووووو،به امید خودت!»چند دقیقه بعد از خون،سرم رو بهش تضریق کردم،و بعد از سرم،دارو بیهوشی.
بعدشم که واسه خودم راهت رفتم رو صندلی زیر زمین نشستم و ندونسته خوابم برد.
این به مناسبت ۶۱ تایی شدنمونه وگرنه تا این پست و پست قبلی به تعداد اون شرطی که گفتم نرسن،دیه خبری از هیچ گونه پارتی نیس🤡✨
P:::۲
ویو ی ویولا:
داشتم بسته های قرص رو میزاشتم تو قفسه که بعدش برم خونه و بخوابم،واقعا هیچ چیز دیگه ای نمیخواستم،فقط خواب!داشتن دیوونه میشدم،چشمام رو به زور باز گذاشته بودم و با ایرپاد توی گوشم داشتم آهنگ گوش میدادم.
یهو در باز شد و صدای نفس های شدیدی شنیدم،گفتم حتمی اومده ک++دوم بخره و ببره،گفتم:«شرمنده،داریم تعطیل میکنیم،فردا ساعت ۷:۳۰ بیاین.»
نرفت،گفتم حتمی لجبازه،دوباره گفتم:«لطفا برگردیم خونه»
باز نرفت،برگشتم نگاهش کنم و با چیزی که دیدم،جوری ترسیدم که حس کردم دارم سکته میکنم،یه تیر به شونش خورده بود،پهلوش زخمی بود،زانوش زخمی بود و از سر تا پا زخمی شده بود.با ترس و لرز گفتم:«آـ آقا،حالت..ون خوبه؟»جوابی نداد و کلا رو به سمتم گرفت،دستش میلرزید، رفتم سمتش،خوشبختانه،توی دانشکده یه دارو سازی،بهمون یاد دادن که چطور زخم رو خوب کنیم،و تیر رو بکشیم بیرون.
از اینکه من داشتم میرفتم سمتش،به طور ناخودآگاه رفت عقب،ولی بعدش پاهاش سست شد و خواست بیوفته که سرش گرفتم و اون رو روی شونم گذاشتم و موهام رو پشت گوشم دادم که بهتر ببینم.با انگشت شصت و اشاره ام،چشماش رو باز نگه داشتم و نور فلش گوشیم رو به چشمش زدم با خودم گفتم:«واکنش مردمک چشم،خوبه.»رفتم که زخم پهلوش که از همه جدی تر بود رو چک کردم، و گفتم:«زخم پهلو واقعا وحشتناکه،چطور زنده موند؟؟»نگاهم به تتوی روز دستش خورد،یه ناشناس توی یه مستطیل افقی،اوه،شت!بونتن!«باید ببرمش زیر زمین،ولی قبلش باید در رو قفل کنم!حتمی پلیسها و جایزه بگیر ها ریختن روش.»در را بستم و کرکره را کشیدم پایین. خیلی وقت بود که بیهوش شده بود حد اقل، یک دقیقه، کشان کشان اون رو بردم زیر زمین،و از جعبه های کمک های اولیه میخواستم استفاده کنم.اول لباس های بالاتنه،(پیرهن سفید،وست یا همون جلیقه ی راه راه صورتی)را از تنش در آوردم.خون خشک شده روی پوستش را با هزاران بدبختی شستم.بعد رفتم سراغ زخم پهلو،آن رو با چسب مخصوص،گوشت تنش رو روی هم گذاشتم و بخیه زدم،یعد رفتم سراغ تیر توی شونش،و آن رو.با هزار بدبختی و ترس اینکه نکنه به سیستم عصبی شونش صدمه بزنم،در آوردم،و بعد یکی از همون پتو های مسافرتی رو روش کشیدم،رو هم شد ۱:۵۳ ساعت،بعد رفتم سراغ داروی بیهوشی،خون و سرم.خون زیادی از دست داده بو،واسه همین بهش خون دادم،البتهکه اصلا نمیدونم گروه خونیش چیه!وقت نمونه برداری هم نبود،واسه همین یه گروه رو همینجوری انتخاب کردم و گفتم:«خدایا خودت شاهدی!قصدم خیره!مرد،بهش بگو حلالم کنه،آمین.»نفس عمیقی کشیدم و گفتم:«هووووووو،به امید خودت!»چند دقیقه بعد از خون،سرم رو بهش تضریق کردم،و بعد از سرم،دارو بیهوشی.
بعدشم که واسه خودم راهت رفتم رو صندلی زیر زمین نشستم و ندونسته خوابم برد.
این به مناسبت ۶۱ تایی شدنمونه وگرنه تا این پست و پست قبلی به تعداد اون شرطی که گفتم نرسن،دیه خبری از هیچ گونه پارتی نیس🤡✨
- ۴.۷k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط