part
[☆part³⁷☆]
...میدونی مثل مادرت ضعیفی،اونم وقتی داشتم خفش میکردم همین جوری تقلا میکرد،هردوتون مثل همید،مثل هم هم باید بمیرید.اومده بودی درمورد مادرت بفهمی اره؟بزار اخرین حقیقت زندگیت رو بهت بگم.من اون هرزه ی لعنتی رو کشتم.
کل بدنم یخ زد،دستم روی چاقو شل شد.
-نه نه نه،داری دروغ میگی...
...هه،اون چیزی جر یه هرزه ی ضعیف نبود،تو هم مثل همونی و اجازه ی زنده بودن نداری.
چاقو تو مرز برخورد با صورتم بود،اشک تو چشمام حلقه زده بود،اما ناگهان صدای تیر بلند شد،پدرم افتاد روم و چاقو از دستش افتاد،لباسام پر خون شده بود،یکی اون رو از روم بلند کرد و بغلم کرد،عطر الکس توی بینیم پیچید،اما دیدم تار بود،نفهمیدم بعدش چی شد و همه چیز تاریک شد.
ویوی الکساندر
با صدای حرف زدن بلا از خواب پریدم،رفتم توی بالکن دیدم رنگ از رخسار بلا پریده،گوشی رو قطع کرد و رفت بیرون،نگران بودم پس دنبالش رفتم،رفت توی ی انبار قدیمی،کنار در ایستادم و گوش کردم،نمیتونستم بشنوم چی میگن،بعد چند دقیقه در رو باز کردم و با اون صحنه رو به رو شدم،خون جلوی چشمام رو گرفت،اسلحه رو سمت پدرش گرفتم و به گردنش شلیک کردم،رفتم از روی بلا کنارش زدم و بلا رو محکم بغل کردم،صورتش کبود بود،بخیه های پهلوش باز شده بود و بدنش پر شده بود از کبودی،کف دستش عمیق بریده بود و خونریزی داشت،تا بغلش کردم از هوش رفت،براید بغلش کردم و رو به ادم هام کردم
+اینجا رو تمیز کنید.
بلا رو بردم بیرون،وقتی رسیدیم خونه کمکش کردم روی تخت دراز بکشه،یه حوله خیس برداشتم و خون رو از صورتش و دستاش پاک کردم،زخمش رو نگاه کردم،بخیه های پهلوش باز شده بود و خونریزی داشت،دستش هم بخیه میخواست،به دکتر زنگ زدم،اومد زخم هاش رو بخیه زد و دوباره باندپیچی کرد،همچنان بیهوش بود،دکتر چندتا قرص نوشت و رفت،کنارش نشستم تا بهوش بیاد..
...میدونی مثل مادرت ضعیفی،اونم وقتی داشتم خفش میکردم همین جوری تقلا میکرد،هردوتون مثل همید،مثل هم هم باید بمیرید.اومده بودی درمورد مادرت بفهمی اره؟بزار اخرین حقیقت زندگیت رو بهت بگم.من اون هرزه ی لعنتی رو کشتم.
کل بدنم یخ زد،دستم روی چاقو شل شد.
-نه نه نه،داری دروغ میگی...
...هه،اون چیزی جر یه هرزه ی ضعیف نبود،تو هم مثل همونی و اجازه ی زنده بودن نداری.
چاقو تو مرز برخورد با صورتم بود،اشک تو چشمام حلقه زده بود،اما ناگهان صدای تیر بلند شد،پدرم افتاد روم و چاقو از دستش افتاد،لباسام پر خون شده بود،یکی اون رو از روم بلند کرد و بغلم کرد،عطر الکس توی بینیم پیچید،اما دیدم تار بود،نفهمیدم بعدش چی شد و همه چیز تاریک شد.
ویوی الکساندر
با صدای حرف زدن بلا از خواب پریدم،رفتم توی بالکن دیدم رنگ از رخسار بلا پریده،گوشی رو قطع کرد و رفت بیرون،نگران بودم پس دنبالش رفتم،رفت توی ی انبار قدیمی،کنار در ایستادم و گوش کردم،نمیتونستم بشنوم چی میگن،بعد چند دقیقه در رو باز کردم و با اون صحنه رو به رو شدم،خون جلوی چشمام رو گرفت،اسلحه رو سمت پدرش گرفتم و به گردنش شلیک کردم،رفتم از روی بلا کنارش زدم و بلا رو محکم بغل کردم،صورتش کبود بود،بخیه های پهلوش باز شده بود و بدنش پر شده بود از کبودی،کف دستش عمیق بریده بود و خونریزی داشت،تا بغلش کردم از هوش رفت،براید بغلش کردم و رو به ادم هام کردم
+اینجا رو تمیز کنید.
بلا رو بردم بیرون،وقتی رسیدیم خونه کمکش کردم روی تخت دراز بکشه،یه حوله خیس برداشتم و خون رو از صورتش و دستاش پاک کردم،زخمش رو نگاه کردم،بخیه های پهلوش باز شده بود و خونریزی داشت،دستش هم بخیه میخواست،به دکتر زنگ زدم،اومد زخم هاش رو بخیه زد و دوباره باندپیچی کرد،همچنان بیهوش بود،دکتر چندتا قرص نوشت و رفت،کنارش نشستم تا بهوش بیاد..
- ۷.۴k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط