پارت سوم اخر
پارت سوم ( اخر )
سکوت طولانی شد.
دلت نمیخواست کوتاه بیای، اما اون لرزش توی صدای جیمین همهی حصارهایی که دور خودت کشیده بودی رو ترکوند.
وقتی سرشو بالا آورد و نگاهش مستقیم توی چشمات نشست، اشکهات دیگه طاقت نیاوردند و روی گونههات سر خوردند.
جیمین بیاختیار دستش رو بالا آورد، اما قبل از اینکه به صورتت بخوره، مکث کرد انگار میترسید اجازه نداشته باشه.
تو هیچی نگفتی… و همین سکوتت بهش اجازه داد. انگشتهای لرزونش اشکهات رو پاک کرد.
– متأسفم… (زمزمه کرد) قسم میخورم هر کاری میکنم تا دوباره لبخندتو ببینم.
دستت به س*ینهاش خورد.
قلبش با سرعتی میتپید که حتی از ز*یر پیر*اهنش حس میکردی.
این نزدیکی، همون چیزی بود که ازش فرار میکردی، ولی حالا همهی وجودت نیازش داشت.
کمکم فاصله محو شد.
ن*فسهاش با ن*فسهات قاطی شد.
لحظهای فقط نگاه بود… و بعد، ل*بهاش روی ل*بهات نشست.
آرام، لرزون، پر از ترس و اشتیاق. بو*سهای که بیشتر از هر حرفی، آشتی رو معنا میکرد.
ل*بهاش روی ل*بهات نر*م و دا*غ بود.
اول محتاط، انگار از شکستن دوبارهات میترسید اما وقتی تو ن*فس کوتاهی کشیدی و دستت رو دور گر*دنش ح*لقه کردی، همهی سدها شکست.
جیمین تو رو مح*کمتر به خودش کشید، گرمای ت*نش سراسر ت*نت رو پر کرد.
انگار دنیا بیرون از اون لحظه وجود نداشت.
صدای ن*فسهای بر*یدهاش کنار گو*شت، ل*رز خف*یفی بهت میداد.
دلت نمیخواست این لحظه تموم بشه… نه بارون، نه گذشته، هیچچیز مهم نبود.
فقط تو بودی و اون.
هر بو*سهاش اعت*رافی بود: از عشق، از ترس، از دلتنگی و تو بالاخره اجازه دادی همهی دیوارها فرو بریزند.
---
صدای بارون هنوز پشت شیشه میکوبید، اما تو و جیمین دیگه نمیشنیدید.
همهچیز فقط همون نز*دیکی و ن*فسهای بههمگره*خورده بود.
وقتی بالاخره ل*بهاتون از هم جدا شد، پیشونیهاتون به هم چسبید. هر دو ن*فس ن*فس میزدین.
صدای آرام خندهی کسی از پشت سالن اومد.
– خب… فکر کنم وقتشه برگردیم.
تو با وحشت از بغ*ل جیمین جدا شدی و برگشتی.
بقیهی اعضا پشت چارچوب آشپزخونه ایستاده بودن.
بعضیها خندهشون رو قورت میدادن، بعضیها وانمود میکردن که ندیدن.
جونگکوک با شیطنت دستشو جلوی دهنش گذاشته بود، ولی چشمهاش برق میزد.
– ای بابا… ما فقط رفتیم یه لیوان آب بخوریم، کل ماجرا رو از دست دادیم!
هوسوک با شیطنت زد به بازویش.
– تو خیلی فضول بودی، معلومه از دست ندادی.
نامجون لبخند محوی داشت، اما نگاهش پر از آرامش بود.
– خب… انگار لازم نبود زیاد نگران باشیم.
صورتت دا*غ شد.
نگاهت رو از خجالت دزدیدی.
اما جیمین اینبار عقب نکشید.
دستش هنوز توی دستت بود و محکم نگهت داشته بود.
با صدای جدی گفت:
– هر چی باشه، من دیگه اجازه نمیدم دوباره به این نقطه برسیم، نمیزارم هیچکس و هیچ چیز ما را از هم جدا کند.
اعضا یکییکی لبخند زدن.
حتی یونگی، که همیشه سرد بود، با نیملبخند کوتاهی گفت:
– بالاخره… یه کم آدم شدی.
صدای خندهی جمعی سالن رو پر کرد.
تنش از بین رفته بود.
اما ته قلبت میدونستی این ماجرا تازه شروعی برای را*بطه*ای ع*میقتره…
پایان
سکوت طولانی شد.
دلت نمیخواست کوتاه بیای، اما اون لرزش توی صدای جیمین همهی حصارهایی که دور خودت کشیده بودی رو ترکوند.
وقتی سرشو بالا آورد و نگاهش مستقیم توی چشمات نشست، اشکهات دیگه طاقت نیاوردند و روی گونههات سر خوردند.
جیمین بیاختیار دستش رو بالا آورد، اما قبل از اینکه به صورتت بخوره، مکث کرد انگار میترسید اجازه نداشته باشه.
تو هیچی نگفتی… و همین سکوتت بهش اجازه داد. انگشتهای لرزونش اشکهات رو پاک کرد.
– متأسفم… (زمزمه کرد) قسم میخورم هر کاری میکنم تا دوباره لبخندتو ببینم.
دستت به س*ینهاش خورد.
قلبش با سرعتی میتپید که حتی از ز*یر پیر*اهنش حس میکردی.
این نزدیکی، همون چیزی بود که ازش فرار میکردی، ولی حالا همهی وجودت نیازش داشت.
کمکم فاصله محو شد.
ن*فسهاش با ن*فسهات قاطی شد.
لحظهای فقط نگاه بود… و بعد، ل*بهاش روی ل*بهات نشست.
آرام، لرزون، پر از ترس و اشتیاق. بو*سهای که بیشتر از هر حرفی، آشتی رو معنا میکرد.
ل*بهاش روی ل*بهات نر*م و دا*غ بود.
اول محتاط، انگار از شکستن دوبارهات میترسید اما وقتی تو ن*فس کوتاهی کشیدی و دستت رو دور گر*دنش ح*لقه کردی، همهی سدها شکست.
جیمین تو رو مح*کمتر به خودش کشید، گرمای ت*نش سراسر ت*نت رو پر کرد.
انگار دنیا بیرون از اون لحظه وجود نداشت.
صدای ن*فسهای بر*یدهاش کنار گو*شت، ل*رز خف*یفی بهت میداد.
دلت نمیخواست این لحظه تموم بشه… نه بارون، نه گذشته، هیچچیز مهم نبود.
فقط تو بودی و اون.
هر بو*سهاش اعت*رافی بود: از عشق، از ترس، از دلتنگی و تو بالاخره اجازه دادی همهی دیوارها فرو بریزند.
---
صدای بارون هنوز پشت شیشه میکوبید، اما تو و جیمین دیگه نمیشنیدید.
همهچیز فقط همون نز*دیکی و ن*فسهای بههمگره*خورده بود.
وقتی بالاخره ل*بهاتون از هم جدا شد، پیشونیهاتون به هم چسبید. هر دو ن*فس ن*فس میزدین.
صدای آرام خندهی کسی از پشت سالن اومد.
– خب… فکر کنم وقتشه برگردیم.
تو با وحشت از بغ*ل جیمین جدا شدی و برگشتی.
بقیهی اعضا پشت چارچوب آشپزخونه ایستاده بودن.
بعضیها خندهشون رو قورت میدادن، بعضیها وانمود میکردن که ندیدن.
جونگکوک با شیطنت دستشو جلوی دهنش گذاشته بود، ولی چشمهاش برق میزد.
– ای بابا… ما فقط رفتیم یه لیوان آب بخوریم، کل ماجرا رو از دست دادیم!
هوسوک با شیطنت زد به بازویش.
– تو خیلی فضول بودی، معلومه از دست ندادی.
نامجون لبخند محوی داشت، اما نگاهش پر از آرامش بود.
– خب… انگار لازم نبود زیاد نگران باشیم.
صورتت دا*غ شد.
نگاهت رو از خجالت دزدیدی.
اما جیمین اینبار عقب نکشید.
دستش هنوز توی دستت بود و محکم نگهت داشته بود.
با صدای جدی گفت:
– هر چی باشه، من دیگه اجازه نمیدم دوباره به این نقطه برسیم، نمیزارم هیچکس و هیچ چیز ما را از هم جدا کند.
اعضا یکییکی لبخند زدن.
حتی یونگی، که همیشه سرد بود، با نیملبخند کوتاهی گفت:
– بالاخره… یه کم آدم شدی.
صدای خندهی جمعی سالن رو پر کرد.
تنش از بین رفته بود.
اما ته قلبت میدونستی این ماجرا تازه شروعی برای را*بطه*ای ع*میقتره…
پایان
- ۱۱.۸k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط