{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم



ن*فس ع*میقی کشیدی و در اتاقت رو باز کردی.
صدای خنده‌ی ضعیفی که ته سالن بود ناگهان برید، وقتی قدم به اتاق نشیمن گذاشتی همه نگاه‌ها سمتت چرخید.

تاپ سفیدت روی شونه‌هات افتاده بود و شلوارک کوتاهت با قدم‌هات حرکت می‌کرد.
موهات کمی پریشان، اما درست همون‌طور که همیشه جیمین عاشقش بود.

اولین کسی که بهت خیره شد، جیمین بود.
نگاهش مات شد، انگار حتی نفس کشیدنش هم یادش رفته.
صدای خفه‌ای از ته گلویش بیرون اومد، اما کلمه‌ای نشد.


جونگ‌کوک با لبخند معذب سرشو خاروند و گفت:

– خب… فکر کنم ما مزاحم شدیم، نه؟

بقیه بچه‌ها هم سعی کردن فضا رو سبک کنن، اما هیچ‌چیز نمی‌تونست نگاه قفل‌شده‌ی جیمین روی تو رو پنهون کنه.
قدم‌هات رو محکم‌تر برداشتی و دقیقا مقابلش ایستادی.

چشماش پر از التماس بود، اما هنوز سکوت کرده بود.
این سکوت همونقدر که خشمگینت می‌کرد، دلت رو هم می‌لرزوند.

– حرف بزن جیمین… (صدات لرزید)

– من… (ل*ب‌ها*شو گ*از گرفت) … نمی‌دونم چطور باید جبران کنم.

چشماش برق می‌زد بغض داشت، اما جرات نداشت جلو بقیه بیشتر ضعف نشون بده.
تنش توی فضا مثل طناب سفتی بود که هر لحظه ممکن بود پاره بشه.



---



فضا سنگین بود.
هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت.
فقط نگاه‌های دزدکی اعضا بین تو و جیمین جابه‌جا می‌شد.

بالاخره هوسوک بلند شد و با لبخند مصنوعی گفت:

– خب… فکر کنم ما باید یه لیوان آب بخوریم، نه؟

و بدون اینکه منتظر جواب باشه، بقیه رو با نگاهش کشوند سمت آشپزخونه.
یکی‌یکی بلند شدند و رفتند.
حتی یونگی که معمولا بی‌حوصله بود، این بار حرفی نزد.


لحظه‌ای بعد، سالن فقط برای تو و جیمین موند.
سکوت، سنگین‌تر از قبل روی شونه‌هاتون افتاد.

تو دست به سینه ایستادی، نگاهت محکم و جدی.

– خب… حالا دیگه نمی‌تونی پشت بقیه قایم بشی. بگو.

جیمین ن*فسش رو با صدا بیرون داد، انگار باری روی قلبش بود.
آهسته بلند شد، چند قدم به سمتت برداشت و درست جلویت ایستاد.
فاصله‌تون فقط چند سانتی‌متر بود.

– می‌دونی… (صدایش لرزید) من اون لحنم، اون صدام فقط از ترس بود. از ترس اینکه از دستت بدم. واسه همینه اونطوری داد زدم…


نگاهت به چشماش افتاد؛ پر از اشک، پر از پشیمونی.
همون لحظه قلبت خواست نرم بشه، ولی غرور هنوز مانع بود.

– تو حتی نمی‌فهمی با اون حرفات چقدر دلم شکست، جیمین…

اون سرشو پایین انداخت. بعد با صدایی خفه گفت:

– من بدون تو هیچی نیستم.


لحظه‌ای همه‌چیز ایستاد.
بارون هنوز پشت پنجره می‌بارید، اما تنها صدایی که می‌شنیدی، ضربان تند قلب هر دوتاتون بود.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)

پارت سوم ( اخر )سکوت طولانی شد. دلت نمی‌خواست کوتاه بیای، ام...

کیوتیام پیج دوممه زیر هر پست سوال مطرح میشه حمایتم کنید خانو...

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول شب بارونی بود. صد...

پارت ششم ( اخر )تهیونگ کنارش نشسته بود، با چشمانی سرخ و بی‌خ...

ازدواج قرار دادی ۶۹

ازدواج قرار دادی ۷۱

part 15عشق پنهان 《ویو ات》چند لحظه بینمون سکوت بود با حرف جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط