P
P³¹
لونا عقب نشسته بود و شاهد همه این نگاها بود و داشت برای بچهشون اسم انتخاب میکرد.
[الحق که لونایی]
+(تلافی میکنم سرت وایسا کوکو ببینم)
__________________________________
پیاده شدن.
ا.ت خیلی استرس داشت..
تهیونگ هم همینطور.میخواست امشب خیلی به ا.ت خوش بگذره.
ولی هیچکی اندازه لونا استرس نداشت.چون میدونست کرم ریخته و ا.ت قراره تلافی کنه و از یه طرف دیگه جونگکوک اینجا بود...
رفتن بالا.
تهیونگ یه نفس عمیق کشیدو در زد.
÷سلامممم
جونگکوک درو باز کرد و لونا داشت از حال میرفت.
-خب فکر کنم نیاز به معرفی نداری😅.
÷پس ا.ت معروف شمایی.خوشوقتم.
به هم دست دادن.
+ایشون هم لونا هستن.دوست صمیمیم.(یه لبخند شیطون گونه)
لونا جلو نیومد.خشکش زده بود.
÷آوو.من یادمه تورو اون روز برات با خودکار طلاییم امضا کردم.
×بب..بله.
÷خوشوقتم.
و با لونا دست داد.
-نریم تو؟
+ببخشید😅
جونگکوک کمی مست به نظر میرسید.شایدم همیشه رفتارش اینقدر گرم و دوستانه بود..
رفتن داخل..
اونجا میزای زیادی بود.میزای بزرگ شیشه ای با کلی خوراکیا و نوشیدنی های مختلف روشون که صندلی نداشتن.میزو صندلی های ۴ نفره هم جای جای سالن چیده شده بودند.
-بریم بشینیم اونجا؟
+اوهوم.
ا.ت و تهیونگ روبروی هم نشستن.لونا هم بینشون نشست.میز دایره ای و چوبی بود و هنوز یه صندلی خالی روبروی لونا بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشیدو اول یه نگاهی به لونایی که رنگش پریده بود کرد و دوباره به ا.ت چشم دوخت.
-خب؟
+خب؟
دوتاشون خندیدن و بعدش با لبخند به هم نگاه کردن..
حرفای زیادی برای گفتن داشتن..
ولی میترسیدن حرف بزنن..
ارتباط چشمی که بینشون برقرار بودو خیلی دوست داشتن..
تهیونگ حس میکرد امشب دیگه قراره این سردی رابطهشونو بشکونه..
هردوتاشون داشتن به هم فکر میکردن که دستی روی کتف تهیونگ خورد و چشماش یکم باز شدن.
÷خب خوش میگذره؟
و اومد روبروی لونا و بین تهیونگو ا.ت نشست.
ا.ت فکر کرد که الان بهترین وقته که تلافی کنه.
+لونا رنگت پریده حالت خوبه؟
-منم حس کردم.
و از جونگکوک پرسید:
+میدونین کجا آب میتونیم پیدا کنیم؟فکر کنم آب بخوره حالش بهتر بشه.
×چی..نن.ن.ن.ن..نه من خوبم
÷الان برات میارم.(از صندلیش پاشد)
×نه!نمیخواد زحمت بکشین خودم میرم(یکم بلند گفتو از صندلیش پاشد.)
÷بیا تا بهت آب بدم.(دستشو گرفتو دنبال خودش کشوندش)
+خب حالا بگو.
-چی؟چیو
+از چشات مشخصه میخوای یه چیزی بگی.بگو.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
دستاشو روی میز حرکت میداد.
ولی دستاشو توی همدیگه قفل کردو توی ذهنش گفت:
《بهش بگو.هر جی بادا باد》
...
...
...
-حقیقتش...
لونا عقب نشسته بود و شاهد همه این نگاها بود و داشت برای بچهشون اسم انتخاب میکرد.
[الحق که لونایی]
+(تلافی میکنم سرت وایسا کوکو ببینم)
__________________________________
پیاده شدن.
ا.ت خیلی استرس داشت..
تهیونگ هم همینطور.میخواست امشب خیلی به ا.ت خوش بگذره.
ولی هیچکی اندازه لونا استرس نداشت.چون میدونست کرم ریخته و ا.ت قراره تلافی کنه و از یه طرف دیگه جونگکوک اینجا بود...
رفتن بالا.
تهیونگ یه نفس عمیق کشیدو در زد.
÷سلامممم
جونگکوک درو باز کرد و لونا داشت از حال میرفت.
-خب فکر کنم نیاز به معرفی نداری😅.
÷پس ا.ت معروف شمایی.خوشوقتم.
به هم دست دادن.
+ایشون هم لونا هستن.دوست صمیمیم.(یه لبخند شیطون گونه)
لونا جلو نیومد.خشکش زده بود.
÷آوو.من یادمه تورو اون روز برات با خودکار طلاییم امضا کردم.
×بب..بله.
÷خوشوقتم.
و با لونا دست داد.
-نریم تو؟
+ببخشید😅
جونگکوک کمی مست به نظر میرسید.شایدم همیشه رفتارش اینقدر گرم و دوستانه بود..
رفتن داخل..
اونجا میزای زیادی بود.میزای بزرگ شیشه ای با کلی خوراکیا و نوشیدنی های مختلف روشون که صندلی نداشتن.میزو صندلی های ۴ نفره هم جای جای سالن چیده شده بودند.
-بریم بشینیم اونجا؟
+اوهوم.
ا.ت و تهیونگ روبروی هم نشستن.لونا هم بینشون نشست.میز دایره ای و چوبی بود و هنوز یه صندلی خالی روبروی لونا بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشیدو اول یه نگاهی به لونایی که رنگش پریده بود کرد و دوباره به ا.ت چشم دوخت.
-خب؟
+خب؟
دوتاشون خندیدن و بعدش با لبخند به هم نگاه کردن..
حرفای زیادی برای گفتن داشتن..
ولی میترسیدن حرف بزنن..
ارتباط چشمی که بینشون برقرار بودو خیلی دوست داشتن..
تهیونگ حس میکرد امشب دیگه قراره این سردی رابطهشونو بشکونه..
هردوتاشون داشتن به هم فکر میکردن که دستی روی کتف تهیونگ خورد و چشماش یکم باز شدن.
÷خب خوش میگذره؟
و اومد روبروی لونا و بین تهیونگو ا.ت نشست.
ا.ت فکر کرد که الان بهترین وقته که تلافی کنه.
+لونا رنگت پریده حالت خوبه؟
-منم حس کردم.
و از جونگکوک پرسید:
+میدونین کجا آب میتونیم پیدا کنیم؟فکر کنم آب بخوره حالش بهتر بشه.
×چی..نن.ن.ن.ن..نه من خوبم
÷الان برات میارم.(از صندلیش پاشد)
×نه!نمیخواد زحمت بکشین خودم میرم(یکم بلند گفتو از صندلیش پاشد.)
÷بیا تا بهت آب بدم.(دستشو گرفتو دنبال خودش کشوندش)
+خب حالا بگو.
-چی؟چیو
+از چشات مشخصه میخوای یه چیزی بگی.بگو.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
دستاشو روی میز حرکت میداد.
ولی دستاشو توی همدیگه قفل کردو توی ذهنش گفت:
《بهش بگو.هر جی بادا باد》
...
...
...
-حقیقتش...
- ۸۶۹
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط