{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P³²
-حقیقتش...
نفسشو بیرون داد و چشاش بین چشای ا.ت دودو میزد..
-از وقتی اومدی..نمیتونم طبیعی رفتار کنم..
ا.ت خشک شد..
تهیونگ ادامه داد،ولی صداش یکم لرزید:
-نمیدونم این حس چیه..
-ولی حضور تو..همه چیو برای من تغییر میده..
یه لبخند خجالتی روی لبش نشستو دستشو پشت گردنش گذاشت.
-فکر کنم..یکم زیادی به بودنت عادت کردم..
ا.ت نفسشو گم کرد..
مهمونی عقب رفت..
سکوت مطلق بود..
تنها چیزی که حس میکردن کسی بود که روبروشون نشسته..
-( گند زدم..
چرا اینو گفتی تهیونگ گند زدی خیلی مستقیم زیادی بود اَه.)
قلب ا.ت طوری میزد که حس میکرد حتی تهیونگ داره صداشو میشنوه..
وقتی برق چشای تهیونگو دید چیزی درونش حرف میزد.
《بهش بگو که توهم همین حسو داری..》
هیچی نگفت..
ولی هزاران تا جمله توی سرش میچرخید.
+(یعنی جدی میگه؟
چرا بودنم براش مهمه؟
چرا نمیخوام امشب تموم شه؟
...
...
...)
ا.ت نمیتونست خودشو کنترل کنه..
لبخندی به تهیونگ زدو به پایین نگاه کرد...

__________________________________

مهم نبود چی میگفت..
مهم این بود که تهیونگ داشت اعتراف میکرد..
و ا.ت هر لحظه بیشتر عاشق میشد...
دیدگاه ها (۴)

P³¹لونا عقب نشسته بود و شاهد همه این نگاها بود و داشت برای ب...

P³⁰[چطوری ۳۰ پارت شد؟حقیقتا خیلی عجیبه واسم.]یکشنبه ³⁰ جولای...

love Between the Tides⁴⁰تهیونگ زنگ زدم به دوهی دوهی: الو دای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط