Part

Part-۵


خیلی بحث مزخرفی بودحالم ازجوبهم میخورد،خوش بحال یورام که همون اول خودشوراحت کردورفت پیش دوستاش وازلین بحث خسته کننده خلاص شد،این زن به اصطلاح مادرمم مدام داره راجع به کارای شرکت گرفته تا همه چیزباخانم یوصحبت میکنه،دیگه حوصلم داشت سرمیرفت،مشغول وررفتن با گوشیم شدم،حدوددوسه ساعت بعددقیقاساعت یازده شب دیگه وقتی همه رفتن ماهم عازم رفتن شدیمومن درحالیکه داشتم ازدرمیرفتم بیرون که اون زن صدام زد(مادرش):یوری
+چیه؟
-توامشب اینجامیمونی
+چی؟چرا؟این دخترتوکه داری می‌بری فقط من اضافه ام؟
-خانوم یوازت خوشش اومده میخوادتوامشب اینجابمونی،تنهاس پسرشم که الان می‌ره خونه ی خودشوبهش زیادسر نمیزنه حداقل تویکم پیشش بمون.
عصبی شدم،یعنی مگه من چیکار کردم گیر این زن افتادم؟
باعصبانیتوصدای تحلیل رفته گفتم:یعنی چی مگه من عروسک خیمه شب بازی تونم که هر دفعه هرطورخواستیدباهام رفتارکنیم،من که حیوون نیستم من آدمم،ادم،میفمی؟ادم.
-درست حرف بزن صداتوبیارپایین دختره ی خیره سرداری آبروریزی می‌کنی
+هه،ابروریزی؟توکه فقط بفکرابروتی،باباموهم همینجوری کشتی،کشتیش تا...
همون صدای یورام اومد:اینجاچه خبره؟چه اتفاقی افتاده؟
اون زن:هیچی پسرم،یه بحث کوچیک پیش اومده چیزی نیس.
+بحث کوچیک؟هه،چقدرم بحثش کوچیکه،توباباموکشتی بعدشم میگی یه بحث کوچیک؟
به محض اینکه جملموکامل کردم احساس کردم یه طرف صورتم سوخت
چی؟این زن به من سیلی زد؟
سرموبرگردوندموباچشمای خالی ازهر احساسی بهش نگاه کردم و:عالیه،بالاخره روی واقعی خودتونشون دادی،توهمینی،توهمینی خانم لی،تونمیتونی خوب باشی،چون تواینی.
و سریع به سمت پارکینگ راه افتادم به سمت ماشینم رفتموسپارش شدم،سوییچوازتوی کیفم دراوردموماشینوروشن کردم.

یورام:
داشتم بامادرم خداحافظی میکردم که یهو صدای دادنظرهردومونوجلب کرد،سرموبرگردوندمومتوجه یوری شدم که روبروی مادرش وایساده و داری یه چیزاییوبادادمیگه،
به سمتشون رفتم:اینجاچه خبره؟چه اتفاقی افتاده؟
خانم لی:چیزی نیس پسرم،یه بحث کوچیک بود که حل شد.

یوری:بحث کوچیک؟هه،چقدرم بحثش کوچیکه،توباباموکشتی بعدشم میگی یه بحث کوچیک؟
چشمام گردشد،یعنی چی؟
هنوز داشتم به مغزم فشارمیوردم تاجولشوراحتترتحلیل کنم که یهوباصدایی که اومدروموبرگردوندم،خدای من
خانم لی به یوری سیلی زد.
یوری هم سرشوبرگرندویه چیزی گفت که چون این دفعه دادنزدمن نفهمیدم چی گفتوازخونه خارج شدکه مادرم گفت:برودنالش پسرم خطرناکه این موقع شب.
نمی‌دونم چرا ولی ازخداخواسته دنبالش رفتمودیدم که سوارماشینش شدوحرکت کرد،منم سریع سوار ماشینم شدموپشت سرش طوری که متوجه نشه راه افتادم عجیب بود،یه جوری می‌روند که انگارتاحالاماشین نرونده،انگارگیجه،سردرگمه.
اینقدر رفت تابه قسمت ازجاده رسیدمثل پرتگاه بودوارتفاع زیادی داشت.
همونجاتوقف کردوازماشین پیاده شدومنم پشت سرش از ماشین پیاده شدم.
اینوقت شب اینجاچیکارمیکنه.
رفت لب پرتگاه ایستادویهونفمیدم چیشدکه صدای هق هقش بلندشد،اینقدرمظلوم گریه میکرد که دلم میخواست هرکاری برای آروم کردنش بکنم.



خب دوستان،خیلی دودل بودمونمیخواستم پارت بزارم ولی دلم خواست بازم بزارم وپارت گذاشتم،یه پارت دیگه هم داریم.
دیدگاه ها (۰)

؟

هرچندیکم دیر شده ولی:

عشق_دیوونه_من. ۴_Part

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط