ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۳۹
جیمین :قوي ميشه..
و رفت سمت ماشینش. حيوون لبامو به هم فشردم و سعی کردم نقشه اي براي کشتنش نکشم و نذارم اشکم جاري شه و ابرومو ببره.. نه..
از مطب زدیم بیرون و سوار ماشینش شدیم. در حالیکه داشت با گوشیش ور میرفت رانندگي ميکرد. تلخ گفتم
الا : من نمیخوام بمیرم..حداقل الان و اينجوري نگاه باريك زير چشمي بهم انداخت و اخم باريکي کرد و گوشیشو انداخت جلوي کاپوت و جدي گفت
جیمین :مسماً
چجوریشو تو تعيين نميكني.. پر غیض گفتم
الا : حتماً اینم تو برام تعيين ميكني.. لبخند پرقدرتي زد و گفت
جیمین : دقیقاً و حالاحالاها وقتش نیست. خیل کارها برای انجام دادن داریم.
احساس تهوع بهم دست داد. احمقانه است. نگاهمو به شیشه کنارم کشیدم. دیگه چيزي نگفت و بي حرف روند سمت خونه ام و جلوي
خونه ام نگه داشت. پیاده شدم که گفت
جیمین : دعوتم نميكني داخل ؟
با غیض برگشتم سمتش و گفتم
الا : مثلاً الان دعوتت نکنم و بگم نه نمیای؟
پیاده شد و رفت سمت صندوق عقب و گفت..... جیمین :چرا میام... باید حرف بزنیم.
پوزخند زدم و گفتم
الا : پس خودمو خسته نمیکنم.. و رفتم سمت خونه وکلید انداختم و برگشتم سمتش یه جعبه بزرگ مستطیلی و چندتا جعبه كوچيك از صندوق عقب درآورد و در رو بست و ماشینش رو قفل کرد و سمتم
اومد. متعجب از جعبه هاي تو دستش رفتم داخل پشتم اومد که صدای نکره ایتان اومد
ایتان :به به..اقا کي باشن؟
واي... فقط همینو کم داشتم.. پسر لاشي صاحبخونه ام.. دیگه تکمیل تکمیلم... کلافه و عصبي دندونامو به هم فشردم و از لاي دندونام گفتم
الا : ببین الان قابلیت اینو دارم که با دندونام تیکه تیکه ات کنم.. برو رد کارت..زندگي من به تو هيچ ربطي نداره.. گفت
ایتان : خونه ما و دوست پسر بازي مال تو اره؟
عصبي
جيمین بسته هاي دستش رو کنار در رو زمین گذاشت و رفت سمت ایتان و گفت
جیمین. : بابا مامانت یادت ندادن چطور مثل ادم حرف بزني؟
ایتان دهن باز کرد که جیمین با اخم و عصبی گفت
جیمین : شما کی باشید که با نامزدم اینجوری حرف میزنی
ایتان ؛ باید به تو توضیح بدم؟
جيمین : بايد بدي..
دعوا نشه حالا...
ایتان : چرا اونوقت؟
جيمین ضربه اي به شونه ایتان زد و گفت ..... جیمین : برو به همه حمال هاي دور و برتم بگو که الا خانوم داره ازدواج میکنه پس دیگه به وکیل و فضول و مزاحم و مفتش نیاز نداره..
گنگ زل زدم بهش.
ایتان شوکه گفت:الا...
پارت ۳۹
جیمین :قوي ميشه..
و رفت سمت ماشینش. حيوون لبامو به هم فشردم و سعی کردم نقشه اي براي کشتنش نکشم و نذارم اشکم جاري شه و ابرومو ببره.. نه..
از مطب زدیم بیرون و سوار ماشینش شدیم. در حالیکه داشت با گوشیش ور میرفت رانندگي ميکرد. تلخ گفتم
الا : من نمیخوام بمیرم..حداقل الان و اينجوري نگاه باريك زير چشمي بهم انداخت و اخم باريکي کرد و گوشیشو انداخت جلوي کاپوت و جدي گفت
جیمین :مسماً
چجوریشو تو تعيين نميكني.. پر غیض گفتم
الا : حتماً اینم تو برام تعيين ميكني.. لبخند پرقدرتي زد و گفت
جیمین : دقیقاً و حالاحالاها وقتش نیست. خیل کارها برای انجام دادن داریم.
احساس تهوع بهم دست داد. احمقانه است. نگاهمو به شیشه کنارم کشیدم. دیگه چيزي نگفت و بي حرف روند سمت خونه ام و جلوي
خونه ام نگه داشت. پیاده شدم که گفت
جیمین : دعوتم نميكني داخل ؟
با غیض برگشتم سمتش و گفتم
الا : مثلاً الان دعوتت نکنم و بگم نه نمیای؟
پیاده شد و رفت سمت صندوق عقب و گفت..... جیمین :چرا میام... باید حرف بزنیم.
پوزخند زدم و گفتم
الا : پس خودمو خسته نمیکنم.. و رفتم سمت خونه وکلید انداختم و برگشتم سمتش یه جعبه بزرگ مستطیلی و چندتا جعبه كوچيك از صندوق عقب درآورد و در رو بست و ماشینش رو قفل کرد و سمتم
اومد. متعجب از جعبه هاي تو دستش رفتم داخل پشتم اومد که صدای نکره ایتان اومد
ایتان :به به..اقا کي باشن؟
واي... فقط همینو کم داشتم.. پسر لاشي صاحبخونه ام.. دیگه تکمیل تکمیلم... کلافه و عصبي دندونامو به هم فشردم و از لاي دندونام گفتم
الا : ببین الان قابلیت اینو دارم که با دندونام تیکه تیکه ات کنم.. برو رد کارت..زندگي من به تو هيچ ربطي نداره.. گفت
ایتان : خونه ما و دوست پسر بازي مال تو اره؟
عصبي
جيمین بسته هاي دستش رو کنار در رو زمین گذاشت و رفت سمت ایتان و گفت
جیمین. : بابا مامانت یادت ندادن چطور مثل ادم حرف بزني؟
ایتان دهن باز کرد که جیمین با اخم و عصبی گفت
جیمین : شما کی باشید که با نامزدم اینجوری حرف میزنی
ایتان ؛ باید به تو توضیح بدم؟
جيمین : بايد بدي..
دعوا نشه حالا...
ایتان : چرا اونوقت؟
جيمین ضربه اي به شونه ایتان زد و گفت ..... جیمین : برو به همه حمال هاي دور و برتم بگو که الا خانوم داره ازدواج میکنه پس دیگه به وکیل و فضول و مزاحم و مفتش نیاز نداره..
گنگ زل زدم بهش.
ایتان شوکه گفت:الا...
- ۱۶.۲k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط