{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به نام خدایی که جان و روح را آفرید

به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت *۶/۵*
بعد از چند دقیقه صدایش در آمد:
"می‌خوام بگم که دیگه نمی‌تونم اسمم رو ۲۰۵۲ بشنوم."
رینا چشم‌هایش را بست. در تاریکی پشت پلک‌ها، کد روی گردن خودش را دید که می‌سوخت. یک، صفر، صفر، هفت.
"پس چی می‌خوای اسمت باشه؟"
"همون چیزی که سه سال پیش گفتی. الکس."
رینا لبخند زد. توی تاریکی سلول، تنها کسی که لبخندش را ندید، خودش بود.
"باشه، الکس. فردا شب که چراغ‌ها رفت، حرف مهم‌تری دارم."
"چی؟"
"بهت می‌گم. شب که شد."
صدای نفس‌ها. بعد دیگر هیچی. فقط وزوز کم نور فلورسنت‌ها که هنوز روشن بودند. و رینا که فکر می‌کرد به چیزی که می‌خواست فردا شب بگوید. کلماتی که اگر آزمایشگاه می‌شنید، هر دویشان را می‌فرستاد به جایی که دیگر برنمی‌گشتند.
"باید از اینجا بریم."
صدایش را بلند نگفت. فقط توی ذهنش تکرار کرد.
باید از اینجا بریم.
دیدگاه ها (۰)

بچه ها یه سوال؟داستانق که دارم مینویسم براتون چه وایبی میده،...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت *۶*دستگاهی که س...

عکس از میزم درخواستichiro1990و ما اینجا جزوه زیست خیلی عزیزم...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCENTERقسمت *۱*نور هر روز ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط