{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به نام خدایی که جان و روح را آفرید

به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت *۶*
دستگاهی که سیم‌ها به آن وصل بودند، روشن شد. صدای وزوز آرامی داد. رینا به الکس نگاه کرد. الکس به سقف خیره بود. دندان‌هایش را به هم فشار داده بود.
جرمی سرنگ را توی بازوی رینا فرو کرد. سوزش. بعد یک گرمای عجیب که از بازو به سمت قفسه‌ی سینه رفت. رینا نفسش را حبس کرد. دستگاه صدایش بلندتر شد.
"حالا، ۲۰۵۲، نوبت تو است."
سرنگ دوم. الکس یک کلمه گفت. خیلی آرام، طوری که فقط رینا شنید: "میترسم."
جرمی دکمه‌ای را روی دستگاه فشار داد.
دنیا تبدیل شد به نور سفید و بعد هیچی.
رینا بعداً یادش نمی‌آمد در آن چند ثانیه چه گذشت. فقط چیزی که بعد از بیدار شدن دید: دست الکس که روی دستش بود. انگشت‌هایش را محکم فشار داده بود، طوری که ناخن‌هایش توی پوست رینا فرو رفته بود. و لب‌های الکس که خون بود. گاز گرفته بود خودش را تا چیزی نگوید.
جرمی بلیک داشت یادداشت می‌نوشت. با خودکار نقره‌ای روی یک دفترچه‌ی چرمی مشکی. بدون اینکه نگاه کند، گفت: "تمام شد. ببریدشان."
همان کفش‌های لاستیکی، همان راهرو، همان سلول. رینا روی تشک افتاد. بدنش می‌لرزید اما سردش نبود. چیزی شبیه تب داشت. چیزی شبیه بودن در بدن یک نفر دیگر.
صدای الکس از پشت دیوار آمد. نه از سلول بعدی – دیوارها نازک بودند. همیشه می‌شد صدای نفس‌های الکس را شنید اگر سکوت می‌کردی.
"۱۰۰۷."
"جانم."
"فردا چراغ‌ها را خاموش می‌کنند."
رینا می‌دانست. هر پنج شنبه شب، از ساعت یازده تا یک بامداد، چراغ‌ها خاموش می‌شدند. به آن میگفتند تعمیرات. اما بچه‌ها در آن دو ساعت تاریکی، چیزهایی به هم می‌گفتند که در نور نمی‌شد. حرفهایی که اگر آزمایشگاه می‌شنید، صاحبشان را به سالن قرمز می‌فرستاد.
"چی می‌خوای بگی؟" رینا پرسید.
سکوتی طولانی. آن قدر طولانی که رینا فکر کرد الکس خوابیده است. نفس‌های منظمش از پشت دیوار می‌آمد.
دیدگاه ها (۰)

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت *۶/۵*بعد از چند...

بچه ها یه سوال؟داستانق که دارم مینویسم براتون چه وایبی میده،...

عکس از میزم درخواستichiro1990و ما اینجا جزوه زیست خیلی عزیزم...

اینم عکس از تختم درخواستی989033_1698اون عروسکی که اون بالا م...

ببینید چقدر من خوبم زود پارت میدم

Center

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط