#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟗
ویو فردا صبح.
همه دور میز جمع بودن و مشغول خوردن صبحانه شون بودن.
حتی یونتان کوچولو هم اون گوشه ی خونه داشت داخل ظرف غذاش صبحونه میخورد.
همه چی خوب بود تا اینکه جونگکوک دوباره با ذوق گفت.
جونگکوک:مامان ساعت چند میری دکتر؟
مری:ساعتای یک دو اینا.
جونگکوک:سعی میکنم عکسبرداری رو زودتر تموم کنم و بیام میخام ببینم چه شکلیه به من میره یا تهیونگ.
مری:اخه پسره ی خنگ اون الان اندازه ی یک لوبیا هم نیست بعد تو میخوای ببینی به کی رفته( خنده)
جونگکوک:ا.اخه چطور ممکنه لوبیا باشه.
تهیونگ:اون هنوز قلبش تشکیل نشده، بدنش شکل نگرفته( خنده)
جونگکوک:تو اینارو از کجا میدونی.
یونگ هو:تهیونگ یک زمانی پزشکی میخوند.
جونگکوک:واقعا.
تهیونگ:اره.
جونگکوک:وایی پشمااام یعنی ما مریض شیم میتونی خوبمون کنی.
تهیونگ:دراون حدم که نه ولی کم و بیش میدونم بعدم مال چند سال پیشه.
جونگکوک:هیونگ، بازم کار خیلی بزرگیه بهت افتخار میکنم.
تهیونگ:ممنونم جونگکوکی( خنده)
___
جونگکوک:جیمین وای باورت میشه مامانم حامله ست.( خنده)
جیمین:از صبح این چندمین باره داری بهم میگی.
جونگکوک:ام نمیدونم نشمردم ولی یک ده باری هست، چطور؟
جیمین:دیوونه، اشکالی نداره بالاخره خواهر یا برادر داشتن حس خیلی خوبیه.( تلخند)
جونگکوک:تو داری؟
جیمین:امم دارن منو صدا میکنن بعدا میام پیشت.
جیمین با پیچوندن جونگکوک سریع از اتاق عکسبرداری اومد بیرون و وارد یک اتاق دیگه ای شد. بعد از بستن در اشک هاش اروم اروم سر خوردن و از روی گونه ش به پایین ریختن.
با هجوم خاطرات تلخ چند سال پیش نفسش بند اومد و لحظه ای بغض بدی سد گلوش شده بود.
از وقتی که جونگکوک داشت با ذوق خبر باردار بودن مادرش رو میداد سعی میکرد با لبخند حال دلشو پنهون کنه و جوابش رو با همون خوشحالی مصنوعی بده.
اروم روی زمین سر خورد و صدای گریه هاش هعی بیشتر و بیشتر میشد. هنوزم وقتی اون خاطره ی بد یادش میومد همینقدر حالش بد میشد و تا مرز سر گیجه میرفت.
به نظر میرسید غرق شده توی گذشته ی نه چندان خوبش و هرچقدر که به اون اتفاق فکر میکرد بیشتر و بیشتر غمش روی قلبش سنگینی میکرد.
با حس گرفتن قلبش دستش رو روی سی.نه ی چپش مشت کرد و نفس های عمیقی کشید تا از اون خلسه ی دردناک بیرون بیاد.
اما هعی گریه ش شدت میگرفت. و صداش بلند تر میشد و اگر کسی پشت در بود قطعا صدای گریه ی پر از غم جیمین رو میشنید.
___
مرد با سرخوشی وارد اتاق عکسبرداری شد و به سمت جونگکوک حرکت کرد.
یونگی:چطوری پسر؟.
جونگکوک:عه سلام یونگی هیونگ چخبر.
یونگی:میگذره تو چطوری.
جونگکوک:منم خوبم ولی این روزا دارم برای مجله ی مد عکسبرداری میکنن و به شدت خستم میکنه.
یونگی:هعی اشکال نداره در عوضش معروف میشی
جونگکوک:حق با توعه.
یونگی:راستی از اون جوجه چخبر.
جونگکوک:اها جیم رو میگی اون چند دقیقه قبل پیشم بود ولی گفت کارش دارن و زود رفت.
یونگی:عه منکه ندیدمش.
جونگکوک:خب برو دنبالش بگو کوک کارت داره.
یونگی باشه.
یونگی از اتاق زد بیرون و همینطور که داشت سالن رو طی میکرد ناگهان صدایی توجهش رو جلب کرد.
صدای عجیبی به نظر میومد انگار قاطی از گریه و نفس نفس زدن بود.
گوش هاشو تیز تر کرد و با فهمیدن اینکه صدا از توی اتاق کناری میاد سریع به اون سمت رفت و با کشیدن دستگیره در رو باز کرد و نگاهش رو توی فضای اتاق چرخوند که روی زمین پسر مو بلوندی که داشت با چشمای اشکیش نگاهش میکرد رو به رو شد.
درسته اون جیمین بود اما چرا با این سرو وضع، چشمای گریون و دهنش باز بود و نفس های نام و منظمش از بینشون بیرون میومد و اون دستش که روی قفسه ی سی.نش مشت شده بود؛ قطعا صحنه ی دردناکی بود.
به سرعت به سمتش متمایل شد و از شونه هاش گرفت و نگران پرسید
یونگی:جی.جیمین چت شده؟ چرا اینطوری تو.
جیمین باچشمای گریون پرید بغل مرد و دستاشو دور گردنش حلقه کرد.
مرد مات دستاش رو هوا موند و بالاخره بعد از چند ثانیه اون هم محکم بغلش کرد و با یک دستش سر پسر رو نوازش کرد.
یونگی:هیش، چی شده کوچولو بهم بگو، چرا انقدر پریشونی؟
جیمین حتی نمیتونست خوب نفس بکشه چی برسه به صحبت کردن.
یونگی:اروم بگیر دیگه، بجای گریه بهتر نیست بهم بگی چیشده تا باهم حلش کنیم.
جیمین با نفس نفس جواب مرد رو داد.
جیمین:هق دیگه هق دیگه دیر شده هق ا.اون رفته هق نمیشه چیزی رو حل کرد هق( گریه ی شدید)
یونگی:اروم باش اگه حرف زدن برات سخته فعلا چیزی نگو ولی بدون حلش میکنیم اما کی رفته.
جیمین با غم چشم هاشو محکم بست و دوباره اون اسم که زمانی براش خیلی مهم بود رو به زبون اورد.
جیمین:سو.سوآ
___
جونگکوک:خب خب فعلا بای بای من باید برم که به معاینه دیر میرسم.
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟗
ویو فردا صبح.
همه دور میز جمع بودن و مشغول خوردن صبحانه شون بودن.
حتی یونتان کوچولو هم اون گوشه ی خونه داشت داخل ظرف غذاش صبحونه میخورد.
همه چی خوب بود تا اینکه جونگکوک دوباره با ذوق گفت.
جونگکوک:مامان ساعت چند میری دکتر؟
مری:ساعتای یک دو اینا.
جونگکوک:سعی میکنم عکسبرداری رو زودتر تموم کنم و بیام میخام ببینم چه شکلیه به من میره یا تهیونگ.
مری:اخه پسره ی خنگ اون الان اندازه ی یک لوبیا هم نیست بعد تو میخوای ببینی به کی رفته( خنده)
جونگکوک:ا.اخه چطور ممکنه لوبیا باشه.
تهیونگ:اون هنوز قلبش تشکیل نشده، بدنش شکل نگرفته( خنده)
جونگکوک:تو اینارو از کجا میدونی.
یونگ هو:تهیونگ یک زمانی پزشکی میخوند.
جونگکوک:واقعا.
تهیونگ:اره.
جونگکوک:وایی پشمااام یعنی ما مریض شیم میتونی خوبمون کنی.
تهیونگ:دراون حدم که نه ولی کم و بیش میدونم بعدم مال چند سال پیشه.
جونگکوک:هیونگ، بازم کار خیلی بزرگیه بهت افتخار میکنم.
تهیونگ:ممنونم جونگکوکی( خنده)
___
جونگکوک:جیمین وای باورت میشه مامانم حامله ست.( خنده)
جیمین:از صبح این چندمین باره داری بهم میگی.
جونگکوک:ام نمیدونم نشمردم ولی یک ده باری هست، چطور؟
جیمین:دیوونه، اشکالی نداره بالاخره خواهر یا برادر داشتن حس خیلی خوبیه.( تلخند)
جونگکوک:تو داری؟
جیمین:امم دارن منو صدا میکنن بعدا میام پیشت.
جیمین با پیچوندن جونگکوک سریع از اتاق عکسبرداری اومد بیرون و وارد یک اتاق دیگه ای شد. بعد از بستن در اشک هاش اروم اروم سر خوردن و از روی گونه ش به پایین ریختن.
با هجوم خاطرات تلخ چند سال پیش نفسش بند اومد و لحظه ای بغض بدی سد گلوش شده بود.
از وقتی که جونگکوک داشت با ذوق خبر باردار بودن مادرش رو میداد سعی میکرد با لبخند حال دلشو پنهون کنه و جوابش رو با همون خوشحالی مصنوعی بده.
اروم روی زمین سر خورد و صدای گریه هاش هعی بیشتر و بیشتر میشد. هنوزم وقتی اون خاطره ی بد یادش میومد همینقدر حالش بد میشد و تا مرز سر گیجه میرفت.
به نظر میرسید غرق شده توی گذشته ی نه چندان خوبش و هرچقدر که به اون اتفاق فکر میکرد بیشتر و بیشتر غمش روی قلبش سنگینی میکرد.
با حس گرفتن قلبش دستش رو روی سی.نه ی چپش مشت کرد و نفس های عمیقی کشید تا از اون خلسه ی دردناک بیرون بیاد.
اما هعی گریه ش شدت میگرفت. و صداش بلند تر میشد و اگر کسی پشت در بود قطعا صدای گریه ی پر از غم جیمین رو میشنید.
___
مرد با سرخوشی وارد اتاق عکسبرداری شد و به سمت جونگکوک حرکت کرد.
یونگی:چطوری پسر؟.
جونگکوک:عه سلام یونگی هیونگ چخبر.
یونگی:میگذره تو چطوری.
جونگکوک:منم خوبم ولی این روزا دارم برای مجله ی مد عکسبرداری میکنن و به شدت خستم میکنه.
یونگی:هعی اشکال نداره در عوضش معروف میشی
جونگکوک:حق با توعه.
یونگی:راستی از اون جوجه چخبر.
جونگکوک:اها جیم رو میگی اون چند دقیقه قبل پیشم بود ولی گفت کارش دارن و زود رفت.
یونگی:عه منکه ندیدمش.
جونگکوک:خب برو دنبالش بگو کوک کارت داره.
یونگی باشه.
یونگی از اتاق زد بیرون و همینطور که داشت سالن رو طی میکرد ناگهان صدایی توجهش رو جلب کرد.
صدای عجیبی به نظر میومد انگار قاطی از گریه و نفس نفس زدن بود.
گوش هاشو تیز تر کرد و با فهمیدن اینکه صدا از توی اتاق کناری میاد سریع به اون سمت رفت و با کشیدن دستگیره در رو باز کرد و نگاهش رو توی فضای اتاق چرخوند که روی زمین پسر مو بلوندی که داشت با چشمای اشکیش نگاهش میکرد رو به رو شد.
درسته اون جیمین بود اما چرا با این سرو وضع، چشمای گریون و دهنش باز بود و نفس های نام و منظمش از بینشون بیرون میومد و اون دستش که روی قفسه ی سی.نش مشت شده بود؛ قطعا صحنه ی دردناکی بود.
به سرعت به سمتش متمایل شد و از شونه هاش گرفت و نگران پرسید
یونگی:جی.جیمین چت شده؟ چرا اینطوری تو.
جیمین باچشمای گریون پرید بغل مرد و دستاشو دور گردنش حلقه کرد.
مرد مات دستاش رو هوا موند و بالاخره بعد از چند ثانیه اون هم محکم بغلش کرد و با یک دستش سر پسر رو نوازش کرد.
یونگی:هیش، چی شده کوچولو بهم بگو، چرا انقدر پریشونی؟
جیمین حتی نمیتونست خوب نفس بکشه چی برسه به صحبت کردن.
یونگی:اروم بگیر دیگه، بجای گریه بهتر نیست بهم بگی چیشده تا باهم حلش کنیم.
جیمین با نفس نفس جواب مرد رو داد.
جیمین:هق دیگه هق دیگه دیر شده هق ا.اون رفته هق نمیشه چیزی رو حل کرد هق( گریه ی شدید)
یونگی:اروم باش اگه حرف زدن برات سخته فعلا چیزی نگو ولی بدون حلش میکنیم اما کی رفته.
جیمین با غم چشم هاشو محکم بست و دوباره اون اسم که زمانی براش خیلی مهم بود رو به زبون اورد.
جیمین:سو.سوآ
___
جونگکوک:خب خب فعلا بای بای من باید برم که به معاینه دیر میرسم.
- ۱.۴k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط