{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه‌اش ...
اما حرفش هیچ وقت از یادم نمی‌رود، می‌گفت :
زندگی مثل یک کلاف کامواست !
از دستت که در برود می‌شود کلاف سردرگم، گره می‌خورد، می‌پیچد به هم، گره‌گره می‌شود ...!
بعد باید صبوری کنی،
گره را به وقتش با حوصله وا کنی،
زیاد که کلنجار بروی،
گره بزرگ‌تر می‌شود،
کورتر می‌شود،
یک جایی دیگر کاری نمی‌شود کرد،
باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره ظریفِ کوچک زد !
بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،
محو کرد،
یک جوری که معلوم نشود،
یادت باشد گره‌های توی کلاف همان دلخوری‌های کوچک و بزرگند،
همان کینه‌های چند ساله،
باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید ...
زندگی به بندی بند است به نام "حرمت " ؛
که اگر آن بند پاره شود،
کار زندگی تمام است ...!
دیدگاه ها (۳)

یادش بخیرمادربزرگ عاشقی هایش هم راه و رسم خودش را داشت... هم...

یک نفر عکسی از پاهای تُپل نوزادی را در توئیتر به اشتراک گذاش...

تقریبا شانزده سالم بود ...تازه یه چند وقتی میشد که دیگه تو ح...

‌✍ شما بنویسید ...😉‌‌

🌼🌸🌺🌱آدمی به مرور آرام می‌گیرد بزرگ می‌شود،🌿 بالغ می‌شود و پا...

گاهی چیزی که فکر می‌کنی از دست دادی، در واقع یه توهم بود که ...

گاهی چیزی که فکر می‌کنی از دست دادی، در واقع یه توهم بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط