{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳۴


بعد از یک هفته ی دیگر، بالاخره هاشیراما و مادارا از سفر قندهار برگشتند خیر سرشان و من بدبخت را هم راحت کردند. هاشیراما از اولش هم کلی برای دکمه از برادرش و عمو ایزونا گفته بود.
H:"انقد مهربونن که نگو. مطمئنم عمو توبی کلی برات شکلات میخره."
مادارا هم که فقط دنبال این بود بچه را یجایی بگذارد تا بتواند وقت معاشقه اش با هاشیراما را داشته باشد:"اره، عمو ایزونام خیلی مهربونه. تازه میتونی خونشون بمونی."
و اینطوری شد که بالاخره برگشتند خانه. بار و بندیل و سوغاتی های اندازه کوه را از توی صندوق عقب دراوردند و از پله های جلو حیاط رفتند بالا. هاشیراما و مادارا هر کدام یک دست دکمه را گرفتند تا دوتایی فرزند جدیدشان را معرفی کنند.
دینگ دینگ!
ایزونا در را باز کرد و اولین چیزی که دید یک خانواده بود. چشم هایش برق زد:"اوخوداااا دکمه اینه؟ تو چه تپلویی گوگولییی. توبیرامااا بسه ول کن اون لپ تاپو."
بعد هاشیراما و مادارا راه داد داخل. دوباره به دکمه نگاه کرد:"چشات سبزه؟ چه تیره س. وای این بچه خیلی خوشگلههه، اصن مال من."
دکمه که اصلا نفهمیده بود چه خبر است پرسید:"تو عمو توریباما ای؟"
ایزونا خندید:"نه عزیزم من ایزونام، برادر مادارا. توبیراما اون کله سفیده س."
بعد بالاخره توبیراما امد که بچه را ببیند. توبیراما زیاد از بچه ها خوشش نمیامد بخاطر همین خیلی ذوق نداشت:"خب ببینمش."
و ایزونا دکمه را توی بغلش چرخاند. به محض اینکه چشم توبیراما بهش افتاد...
T:"پسر من کیه؟ پسر من کیهه؟ خوشگل عمو."
B:"عمو توبی بهترینهههه."
توبیراما کلی با دکمه دنبال بازی کرد، کلی انداختش بالا و بغلش کرد، حتی سر سفره هم با ایزونا بهش غذا دادند. هاشیراما قیافه گرفت:"مثلا قرار بود بچه ما باشه، شد مال اونا."
مادارا پوزخند زد:"بهتر از ما دارن پدری میکنن واسش، خاک تو سرمون."
H:"خب من دنبال بازی بلدم ولی اگه بخوام بدوم خونه میلرزه."
M:"مشکل تو مشکل منم هست عزیزم. پس میسپریمش به اونا که کوچیکترن."
خانواده ی سنجو و اوچیها، خیلی راحت دکمه را پذیرفتند. با اغوش باز بهش خانواده هدیه دادند و بستگانش شدند تا زندگی راحت و عشق بهش بدهند. از اینجا، خانواده تشکیل شد.

توبیراما و ایزونا 'مثلا' قرار بود غیر مستقیم سوال بپرسند که توبیراما رسما قهوه ایش کرد.
T:"...اگه یه روز عروسی کنین چه لباسی میپو"
ایزونا محکم با ارنج زد تو شکمش:"اشغال بهت گفتم غیر مستقیم بپرس، ریدی که."
هاشیرا و مادارا بلافاصله بو بردند:"نکنه برنامه عروسی ما رو دارین میریزین؟"
ایزونا و توبیرامایی که از قبل برنامه ریخته بودند به هم نگاه کردند، بعد شروع کردند انکار کردن:"چی، نه بابا چه حرکت مسخره ایه این حرکت. همینجوری پرسیدیم."
مادارا پوزخند زد و چای اش را نوشید:"بنظرم تن هاشیراما دامن کنین."
توبیراما که خیلی موافق بود بشکن زد:"گل گفتی، پس شد دامن."
هاشیراما دمپایی رو فرشی را برداشت کوبید توی صورت مادارا:"همینجوری نبر و بدوز واسه خودت. تازه جنابالی که دامن بهت بیشتر میاد قبلا هم امتحان کردی."
هر چی چایی مادارا خورده بود کوفتش شد:"من دامن نمیپوشم اصلا و ابدا."
H:"منم نمیپوشم مگه مجلس زنونه س؟"
ولی توبیراما و ایزونا از قبل سفارش داده بودند.

H:"این چه صیغه ایه؟! جدی برا من دامن گرفتیننن؟ خدا نمیگذره ازتون."
مادارا قهقهه زد:"سنگ دوزی هم کردین واسش اخه خدا نکشتتون. برو بپوش برووو"
H:"نمیخوام دامن مگه زورهه، بابا من مردم بیشورا زشته."
مادارا هلش داد تو اتاق:"پرو کن بینم."
دکمه گوشه شلوار مادارا را گرفت:"بابا، منم دامن باید بپوشونم؟"
مادارا موهای او را به هم ریخت:"نه گوگولی تو کت شلوار بانمک خودتو میپوشی. بابایی عروسه بخاطر همین داره میپوشه."
هاشیراما کوبید به در اتاق:"من دومادم پدسگا انقد منو زن نکنین. چرا انقد تو این داستان من حرص باید بخورم؟"
M:"چون همینه که هس. بیا بیرون بینیم چی گرفتیم واس خودمون."
بعد هاشیراما با فشاری ترین قیافه ممکن در را باز کرد. توبیراما اندازه او را میدانست پس لباس کامل اندازه و خوش استایل بود. دامنش هم که پف پفی تور هم که داشت شانه های هاشیراما را هم که حسابی نمایان کرده بود و خلاصه همه چی تمام بود. چشم های دکمه درخشید:"به بابایی میاد‌!"
و مادارا، نزدیک بود اب دهانش راه بیفتد:"وای فرشته. پاشنه بلند کم داری."
ایزونا و توبیراما با پوزخند چرخیدند طرف هم:"همین عالیه."
داد هاشیراما درامد:"من از دامن متنفرممممم!
دیدگاه ها (۱۳)

پارت ۳۵همه برنامه عروسی را چیدند، همه مهمان ها را دعوت کردند...

پارت ۳۶Soha:"اهم اهم *سرفه کردن* خب شروع میکنم اول تو ترسناک...

خب بچه ها اماده باشین که یه چار پنج تا پارت پشت سر همهدستم ش...

خب دوستان یه یکی دو چپتر دیگه عروسی مادارا ایناسقشنگ همتونو ...

پارت ۳۳؟:"اوخ عزیزم گم شدی؟ گشنه ت نیس، میخوای با من بیای به...

پارت ۸هرچی بیشتر میگذشت، اتفاقات عجیب غریب داخل خانه ی سنجو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط