{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳۳


؟:"اوخ عزیزم گم شدی؟ گشنه ت نیس، میخوای با من بیای بهت ابنبات بدم؟"
یک غریبه زانو زده بود جلوی دکمه کوچولو و داشت سعی میکرد با ابنبات خرش کند. دکمه پلک زد، شیرینی خیلی دوست داشت. ولی یادش امد مادرش یکبار گفته بود: عسل مامان هیچوقت از غریبه ها چیزی نگیر باشه؟
دکمه سرش را به معنی نه تکان داد:"شما خیلی باهام مهربونیدی اقاعه ولی من ابنباتای باباهامو میخورم."
لب و لوچه ی غریبه اویزان شد:"بیخیال بچه یه ابنباته دیگه، دستپخت که نیست بگی مال بابات خوشمزه س."
B: بابام نه، باباهام. الانم پشت سرتن میخوان پارت کنن."
غریبه جا خورد ولی به محض اینکه سرش را چرخاند زانوی مادارا محکم خورد توی صورتش:"از جلو چشام خفه شو پشم زیربغل."
و غریبه ی کج و کوله را شوت کرد توی پله برقی. هاشیراما زد پشت مادارا:"ماشالا بابا پله شیکست."
دکمه چسبید به پاهای هاشیراما و مادارا:"بابا، بابایی."
هاشیراما و مادارا لبخند زدند، ولی بعد...
M:"وایسا، کی باباعه کی بابایی؟"
H:"...فک کنم تو بابایی من بابایی. نه منظورم اینه که"
M:"وایسا بذار خودش بگه. دکمه؟"
دکمه سرش را بالا کرد، به مادارا و هاشیراما نگاه کرد. بعد سعی کرد فکر کند:"داره می سخته. اومم..."
با مادارا اشاره کرد:"تو بابا باش."
و بعد به هاشیراما:"تو بابایی ای."
مادارا و هاشیراما با پوزخند با هم دست دادند:"مبارکه بابایی‌."

جملات خوشگل برای خواستگاری. چجوری تو جمع بدون اینکه خجالت بکشم خواستگاری کنم؟ اگه تو جمع جلوی پارتنرم زانو بزنم خیلی ضایع س؟
اینها سرچ های گوگل توبیراما بودند. یواشکی داشت سرچ میکرد و دنبال راه حل میگشت. هاشیراما و مادارا داشتند ازدواج میکردند، کم کم نوبت او هم شده بود که برای خودش آستین بالا بزند. او خودش میدانست کی را دوست دارد، بدون ایزونا نمیتوانست زندگی کند. از طرفی هم نکته ی خوب این بود که توبیراما میدانست این احساسات متقابل است.
Iz:"چی کار میکنی تو اون لپ تاپ؟"
ایزونا خواست از روی شانه ی توبیراما سرک بکشد. او هول شد و سریع لپ تاپ را بست و انداخت انطرف مبل:"ها؟ لپ تاپ چیه؟"
ایزونا ابرویی بالا انداخت:"خوبی؟ استرسی بنظر میای."
توبیراما سعی کرد خودش را ریلکس جلوه دهد ولی بیشتر شبیه مرغ پر کنده بود:"من؟ نه بابا کدوم استرس، یکم هوا گرم شده."
ولی پنکه جلویشان روشن بود. ایزونا لبخند فهمیده ای زد، به مبل تکیه داد و به پاهایش اشاره کرد:"بیا یکم استراحت کن، از بس زل زدی به برنامه های هاشیراما از کله ت داره دود بلند میشه."
توبیراما مکث کرد، بعد شانه بالا انداخت و با اه کوچکی سرش را گذاشت روی پاهای ایزونا:"آخیش، یه چرت کوچیکی بزنیم."
ایزونا گوشی اش را برداشت و با دست دیگرش موهای توبیراما را نوازش کرد:"راحت باش."
دیدگاه ها (۲)

پارت ۳۱بابای کیلیان نشسته بود توی دفترش. دفترچه ی سود و سهام...

پارت ۳۰

پارت ۳۲

پارت ۲۱Iz:"اینجا خیلی غیر آشناسا، مطمعنی درست اومدیم؟"ایزونا...

پارت ۳توبیراما نشسته بود جلوی میزش و با چشم هایی که خنده ازش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط