𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season¹
PART³⁹
(جونگکوک+)(خدمتکار£)
رابطشون به هردوشون صدمه زده بود و اون ها این رو از روز اول میدونستن...
«پرش زمانی صبح روز بعد»
نایون چمدونش رو توی دستاش گرفته بود تا بره به فرودگاه...وقتی داشت از کنار در اتاق جونگکوک میگذشت لحظه ای مکث کرد...اون دو نفر خداحافظی عاشقانه ای نداشتن و الان جونگکوک حتی حق نداشت به فرودگاه بیاد و از عشقش خداحافظی کنه...نایون نامه ای که نوشته بود رو از جیبش درآورد و جلوی در انداخت که پدر جونگکوک از طبقه پایین صداش زد تا بره...نایون آهی کشید و آروم رفت سمت طبقه پایین و دوباره برگشت به عقب نگاه کرد و خبری از جونگکوک نبود...سرش رو از روی فهم تکون داد و اونجا رو ترک کرد...در همین حال جونگکوک درون اتاقش پشت در منتظر بود تا نایون بره و وقتی صدای بسته شدن در عمارت رو شنید از اتاقش خارج شد...نامه رو روی زمین دید و خم شد تا اون رو برداره...میخواست بازش کنه و بخونتش اما احساساتش سنگین بودن و از ترس چیزی که ممکن بود بخونه اون رو گذاشت توی جیبش تا اول خودش رو آروم کنه...به اتاق نایون رفت و به اطراف اتاق نگاه کرد...و به هر گوشه ای که نگاه میکرد خاطراتش با نایون زنده میشد اما الان این اتاق تقریبا خالی بود...نایون بیشتر وسایلش رو جمع کرده بود!جونگکوک به سمت کمد لباس نایون رفت و اون رو باز کرد...اما حتی یه دونه لباس هم باقی نمونده بود... نایون همه چیز رو برداشته بود انگار میخواست وجود داشتنش رو محو کنه...جونگکوک ناامید یکی از کشو ها رو باز کرد و یه شال گردن پیدا کرد...شال گردن ساده بود اما جونگکوک اون رو برداشت و بو کرد...هنوز بوی عطر نایون رو میداد...جونگکوک تصمیم گرفت شال رو برای خودش نگه داره...بعد آروم خودش رو روی تخت انداخت...تختی که بالش هاش هنوز بوی نایون رو میدادن
–همه چیز بوی اون رو میده...
جونگکوک فقط به سقف خیره شد و با خودش کلنجار رفت... نمیتونست اجازه بده نایون بره اما در عین حال نمیتونست نگهش داره!نگه داشتن نایون به معنی آسیب زدن بهش بود... نامه رو از جیبش بیرون آورد و با احتیاط بازش کرد...هنوز مطمئن نبود که توی نامه چی نوشته شده و میترسید از اینکه نایون ازش متنفر شده باشه و از تنفرش نوشته باشه...
«متن نامه»
نمیدونم دقیقا کی تصمیم به خوندن این نامه گرفتی و چه حسی نسبت به من داری...شاید تو هم مثل من شکسته و گیجی!به هر حال حرف هایی که بهم زدی برام ناشناخته بودن...انگار یه نفر اون جونگکوکی که من ازت میشناختم رو توی درونت کـشته بود اما حتی اگر شده به تنهایی برای اینکه دوباره کنارت باشم میجنگم...اما اگر نشد امیدوارم که کنار کسی باشی که از صمیم قلب دوستت داره و تو هم دوستش داری و خوشبخت بشی! شاید توی زندگی بعدی بتونیم بدون هیچ دغدغه ای کنار هم باشیم...همیشه دوستت دارم و سعی میکنم تا دوباره کنارت باشم...
"نایون"
«پایان نامه»
جونگکوک هنگام خوندن نامه اشک ریخته بود... جونگکوک اون حرف ها رو زده بود تا نایون سختی بیشتری نکشه و بیخیال بشه تا خود جونگکوک به تنهایی بار همه چیز رو به دوش بکشه...اما نایون به این راحتی تسلیم نمیشد...جونگکوک سریع اشک هاش رو پاک کرد و بلند شد...باید به فرودگاه میرفت تا جلوی رفتن نایون رو بگیره!باید همونجا دست نایون رو میگرفت و با نایون میموند!باید به پدرش ثابت میکرد که نمیتونه برای رابطشون تصمیم بگیره! وقتی کلید ماشینش رو برداشت و میخواست از عمارت خارج بشه یکی از خدمتکارا جلوش رو گرفت
£متاسفم جونگکوک!اما پدرتون گفتن نزاریم از خونه خارج بشید!
–آقای پارک!این اضطراریه من باید برم!همین الان!
£متاسفم اما من دستور دارم که اجازه ندم شما از خونه خارج بشید!
جونگکوک بار ها و بارها از خدمتکار خواهش کرد اما خدمتکار همون حرف رو تکرار میکرد...جونگکوک عصبانی شده بود...وقت زیادی نمونده بود...جونگکوک وانمود کرد تسلیم شده و برگشت اتاقش...کمی فکر کرد و بعد به سمت تراس رفت... فاصلش تا زمین از تراس خیلی بود اما تنها راهی که میتونست بره در پشتی عمارت بود و باید از تراس میپرید داخل باغ...نفس عمیقی کشید و روی لبه تراس ایستاد...به پایین نگاه کرد... مطمئن نبود بپره یا نه...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
20 لایک🪷
15 بازنشر✨
2 فالو🌷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season¹
PART³⁹
(جونگکوک+)(خدمتکار£)
رابطشون به هردوشون صدمه زده بود و اون ها این رو از روز اول میدونستن...
«پرش زمانی صبح روز بعد»
نایون چمدونش رو توی دستاش گرفته بود تا بره به فرودگاه...وقتی داشت از کنار در اتاق جونگکوک میگذشت لحظه ای مکث کرد...اون دو نفر خداحافظی عاشقانه ای نداشتن و الان جونگکوک حتی حق نداشت به فرودگاه بیاد و از عشقش خداحافظی کنه...نایون نامه ای که نوشته بود رو از جیبش درآورد و جلوی در انداخت که پدر جونگکوک از طبقه پایین صداش زد تا بره...نایون آهی کشید و آروم رفت سمت طبقه پایین و دوباره برگشت به عقب نگاه کرد و خبری از جونگکوک نبود...سرش رو از روی فهم تکون داد و اونجا رو ترک کرد...در همین حال جونگکوک درون اتاقش پشت در منتظر بود تا نایون بره و وقتی صدای بسته شدن در عمارت رو شنید از اتاقش خارج شد...نامه رو روی زمین دید و خم شد تا اون رو برداره...میخواست بازش کنه و بخونتش اما احساساتش سنگین بودن و از ترس چیزی که ممکن بود بخونه اون رو گذاشت توی جیبش تا اول خودش رو آروم کنه...به اتاق نایون رفت و به اطراف اتاق نگاه کرد...و به هر گوشه ای که نگاه میکرد خاطراتش با نایون زنده میشد اما الان این اتاق تقریبا خالی بود...نایون بیشتر وسایلش رو جمع کرده بود!جونگکوک به سمت کمد لباس نایون رفت و اون رو باز کرد...اما حتی یه دونه لباس هم باقی نمونده بود... نایون همه چیز رو برداشته بود انگار میخواست وجود داشتنش رو محو کنه...جونگکوک ناامید یکی از کشو ها رو باز کرد و یه شال گردن پیدا کرد...شال گردن ساده بود اما جونگکوک اون رو برداشت و بو کرد...هنوز بوی عطر نایون رو میداد...جونگکوک تصمیم گرفت شال رو برای خودش نگه داره...بعد آروم خودش رو روی تخت انداخت...تختی که بالش هاش هنوز بوی نایون رو میدادن
–همه چیز بوی اون رو میده...
جونگکوک فقط به سقف خیره شد و با خودش کلنجار رفت... نمیتونست اجازه بده نایون بره اما در عین حال نمیتونست نگهش داره!نگه داشتن نایون به معنی آسیب زدن بهش بود... نامه رو از جیبش بیرون آورد و با احتیاط بازش کرد...هنوز مطمئن نبود که توی نامه چی نوشته شده و میترسید از اینکه نایون ازش متنفر شده باشه و از تنفرش نوشته باشه...
«متن نامه»
نمیدونم دقیقا کی تصمیم به خوندن این نامه گرفتی و چه حسی نسبت به من داری...شاید تو هم مثل من شکسته و گیجی!به هر حال حرف هایی که بهم زدی برام ناشناخته بودن...انگار یه نفر اون جونگکوکی که من ازت میشناختم رو توی درونت کـشته بود اما حتی اگر شده به تنهایی برای اینکه دوباره کنارت باشم میجنگم...اما اگر نشد امیدوارم که کنار کسی باشی که از صمیم قلب دوستت داره و تو هم دوستش داری و خوشبخت بشی! شاید توی زندگی بعدی بتونیم بدون هیچ دغدغه ای کنار هم باشیم...همیشه دوستت دارم و سعی میکنم تا دوباره کنارت باشم...
"نایون"
«پایان نامه»
جونگکوک هنگام خوندن نامه اشک ریخته بود... جونگکوک اون حرف ها رو زده بود تا نایون سختی بیشتری نکشه و بیخیال بشه تا خود جونگکوک به تنهایی بار همه چیز رو به دوش بکشه...اما نایون به این راحتی تسلیم نمیشد...جونگکوک سریع اشک هاش رو پاک کرد و بلند شد...باید به فرودگاه میرفت تا جلوی رفتن نایون رو بگیره!باید همونجا دست نایون رو میگرفت و با نایون میموند!باید به پدرش ثابت میکرد که نمیتونه برای رابطشون تصمیم بگیره! وقتی کلید ماشینش رو برداشت و میخواست از عمارت خارج بشه یکی از خدمتکارا جلوش رو گرفت
£متاسفم جونگکوک!اما پدرتون گفتن نزاریم از خونه خارج بشید!
–آقای پارک!این اضطراریه من باید برم!همین الان!
£متاسفم اما من دستور دارم که اجازه ندم شما از خونه خارج بشید!
جونگکوک بار ها و بارها از خدمتکار خواهش کرد اما خدمتکار همون حرف رو تکرار میکرد...جونگکوک عصبانی شده بود...وقت زیادی نمونده بود...جونگکوک وانمود کرد تسلیم شده و برگشت اتاقش...کمی فکر کرد و بعد به سمت تراس رفت... فاصلش تا زمین از تراس خیلی بود اما تنها راهی که میتونست بره در پشتی عمارت بود و باید از تراس میپرید داخل باغ...نفس عمیقی کشید و روی لبه تراس ایستاد...به پایین نگاه کرد... مطمئن نبود بپره یا نه...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
20 لایک🪷
15 بازنشر✨
2 فالو🌷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۱۳۶
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط