{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادرخوانده‌ی‌من پارت39:

جونگ‌کوک دستاشو قاب صورت مرد کرد و خیره به چشمای کشیده‌ش زمزمه کرد:
_من این چشم‌ها رو نقاشی کردم به خیال اینکه از این فاصله خیره موندن بهشون محاله!
تهیونگ در حالی که حلقه دستاشو دور کمر پسر محکمتر میکرد و تنشو به تن خودش میفشرد، پیشونیشو به پیشونی پسر چسبوند و چیزی نگفت. جونگ‌کوک نگاهشو پایین‌تر کشید. روی لب‌های مرد مقابلش و انگشتش لب‌های تهیونگ رو به نوازش گرفت:
_حتی طرح لب‌هاتو کشیدم و فکر میکردم بوسه زدن بهشون غیرممکنه!
تهیونگ با شنیدن این جمله سرشو از پسر جدا کرد و جایی نزدیک لب‌هاش زمزمه کرد:
_نیست عزیزِ من.. محال و غیرممکن نیست!
و با به صفر رسوندن فاصله لب‌هاشون، بوسه نرمی رو باهاش شروع کرد. جونگ‌کوک در حالی که دستش پشت گردن مرد میخزید با پلک‌هایی روی هم افتاده توی بوسه همراهیش میکرد. بوسه‌ای آروم و کشدار به وسعت دلتنگی چند ساله‌شون! بعد از ثانیه‌هایی طولانی، به اتصال لب‌هاشون پایان دادن. در همون حین صدای زنگ خوردن گوشی جونگ‌کوک توجهشونو جلب کرد. جونگ‌کوک از آغوش مرد جدا شد و گوشیشو از جیبش بیرون آورد. با دیدن اسم لیلیانا اخماشو تو هم کشید و نگاهشو به تهیونگ داد. تهیونگ با چهره‌ای خنثی گفت:
_جوابشو بده
بعد قدماشو سمت صندلیای وسط اتاق کشید و نشست. استرس اینو داشت که جونگ‌کوک قراره به لیلیانا چی بگه. جونگ‌کوک در حالی که گوشیشو روی میز میذاشت تماس رو وصل کرد و صداشو رو اسپیکر گذاشت.
_عزیزم کار من تموم شده وقتشه بیای دنبالم
جونگ‌کوک کتشو از تنش خارج کرد و روی صندلیش انداخت. در همون حین جواب دختر رو داد:
_لیلی یادته بهت گفتم از علاقه‌م بهت مطمئن نیستم؟
لیلیانا مکثی کرد و با لحنی که کاملا عوض شده بود جواب داد:
_یادمه
_حالا نسبت به حسم مطمئن شدم
تهیونگ نگاهشو به پسر داد. نفسش داشت بند میومد. لیلیانا پرسید:
_یعنی الان مطمئنی که بهم علاقه داری؟
جونگ‌کوک بعد از مکثی کوتاه جواب داد:
_یعنی الان مطمئنم که بهت علاقه ندارم.
تهیونگ نفس آسوده‌ای کشید و بی اختیار لبخند محوی زد. گر چه اون دختر بیچاره هم گناهی نداشت اما تهیونگ با هر بار دیدنش آزار دیده بود.
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط