برادرخواندهیمن پارت40:
لیلیانا باز هم مکث کرد و لحظاتی بعد صدای گیجش شنیده شد:
_یعنی.. چی؟
_متاسفم که اینطوری شد ولی ما بدون علاقه نمیتونیم با هم زندگی کنیم من نمیخوام یه ازدواج تجاری رو به عشق واقعی ترجیح بدم
لیلیانا به قدری غرور داشت که نه چیزی بگه و نه شکایتی کنه. خودشم از اینکه جونگکوک بهش توجهی نداشت ناراحت بود و این تصمیم منطقی به نظر میرسید. فقط با لحن سردی گفت:
_برمیگردم ایتالیا
_امیدوارم شخص مناسبی رو برای زندگی پیدا کنی و..
اما قبل از تکمیل جملهش لیلیانا تماس رو قطع کرد. جونگکوک نگاهشو سمت تهیونگ کشید. تهیونگ بلند شد و در حالی که سمتش میومد گفت:
_خیلی یهویی بهش گفتی
جونگکوک سری به تائید تکون داد و گفت:
_بالاخره که باید میگفتم.. در ضمن حقش بود!
تهیونگ خندید:
_چرا؟
_تو این مدت کم رو مخم راه نرفته
تهیونگ دوباره خندید:
_دلم براش سوخت!
جونگکوک بهش نزدیک شد و در حالی که تو فاصله کمی ازش میایستاد با شیطنت گفت:
_میخوای بهش زنگ بزنم ازش عذرخواهی کنم و بگم نظرم عوض شده؟ یا نه برم دنبالش..
تهیونگ اخماشو تو هم کشید و حرفشو قطع کرد:
_جونگکوک!
جونگکوک به خنده افتاد:
_چیه خب؟ خودت گفتی دلت براش سوخته!
_دلسوزی داره. تو که نمیدونی چه طلای نایابی رو از دست داده!
جونگکوک برای لحظاتی، مسخ شده نگاش کرد و بهش نزدیک شد. دستاشو قاب صورتش کرد و لبهاشو همخواب لبهاش. ثانیه بعد دستای مرد پشت کمرش گره شد و بوسهای که توسط جونگکوک شروع شده بود توسط تهیونگ ادامه پیدا کرد.
لیلیانا باز هم مکث کرد و لحظاتی بعد صدای گیجش شنیده شد:
_یعنی.. چی؟
_متاسفم که اینطوری شد ولی ما بدون علاقه نمیتونیم با هم زندگی کنیم من نمیخوام یه ازدواج تجاری رو به عشق واقعی ترجیح بدم
لیلیانا به قدری غرور داشت که نه چیزی بگه و نه شکایتی کنه. خودشم از اینکه جونگکوک بهش توجهی نداشت ناراحت بود و این تصمیم منطقی به نظر میرسید. فقط با لحن سردی گفت:
_برمیگردم ایتالیا
_امیدوارم شخص مناسبی رو برای زندگی پیدا کنی و..
اما قبل از تکمیل جملهش لیلیانا تماس رو قطع کرد. جونگکوک نگاهشو سمت تهیونگ کشید. تهیونگ بلند شد و در حالی که سمتش میومد گفت:
_خیلی یهویی بهش گفتی
جونگکوک سری به تائید تکون داد و گفت:
_بالاخره که باید میگفتم.. در ضمن حقش بود!
تهیونگ خندید:
_چرا؟
_تو این مدت کم رو مخم راه نرفته
تهیونگ دوباره خندید:
_دلم براش سوخت!
جونگکوک بهش نزدیک شد و در حالی که تو فاصله کمی ازش میایستاد با شیطنت گفت:
_میخوای بهش زنگ بزنم ازش عذرخواهی کنم و بگم نظرم عوض شده؟ یا نه برم دنبالش..
تهیونگ اخماشو تو هم کشید و حرفشو قطع کرد:
_جونگکوک!
جونگکوک به خنده افتاد:
_چیه خب؟ خودت گفتی دلت براش سوخته!
_دلسوزی داره. تو که نمیدونی چه طلای نایابی رو از دست داده!
جونگکوک برای لحظاتی، مسخ شده نگاش کرد و بهش نزدیک شد. دستاشو قاب صورتش کرد و لبهاشو همخواب لبهاش. ثانیه بعد دستای مرد پشت کمرش گره شد و بوسهای که توسط جونگکوک شروع شده بود توسط تهیونگ ادامه پیدا کرد.
- ۸۶
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط