برده بد شانس
برده بد شانس
P:1
Suga
__________________________________________
دستبند روی زمین افتاده بود...
روش نوشته شده بود...
My love
این دستبند هدیه عشقش بود...
داستان عشقشون از اینجا شروع شد...
فلش بک به یک هفته قبل
دختر مثل همیشه داشت با خوندن یه آهنگ ملایم گردگیری میکرد...
امروز اربابش یه مهمونی بزرگ داشت...
کل دوستاش دعوت بودن... البته اون مرد فقط دوستاش رو داشت...
Min Yoongi
اسمی که هر کس میشنید فرار میکرد...شغل ارباب دختر مافیا بود...
شب شد...
همه دوستای یونگی اومدن...
همه خدمتکار ها دور تا دور میز غذا خوری ایستاده بودن که اگر کسی چیزی نیاز داشت کمکش کنن...
یکی از همون ها ا.ت بود... جوون ترین و زیباترین دختر عمارت.
پسر جذاب ایستاد...
پسرا میخوام یه نفر رو که به خانوادمون اضافه شده ، و تموم وجودمه رو بهتون معرفی کنم.
خنده ها متوقف شد...سکوت!
نگاه ها روی یونگی بود...
پسر دست عشقش رو گرفت...
ـ وارد قلب سنگی من شدی...تبریک میگم...
دختر گونه پسرشو بوسه زد..
ـ پس بالاخره یکی شدیم...
ـ درسته ارباب...
ـ انگار یه نفر هنوز نمیدونه منو باید چی صدا کنه( خنده )
ـ نه... میدونم...عشقم( لبخند )
پایان فلش بک
این داستان ادامه دارد...
بعد از خیلی وقت برگشتم...بازم..حمایت داریم؟
راستی این داستانش غمگینه..
P:1
Suga
__________________________________________
دستبند روی زمین افتاده بود...
روش نوشته شده بود...
My love
این دستبند هدیه عشقش بود...
داستان عشقشون از اینجا شروع شد...
فلش بک به یک هفته قبل
دختر مثل همیشه داشت با خوندن یه آهنگ ملایم گردگیری میکرد...
امروز اربابش یه مهمونی بزرگ داشت...
کل دوستاش دعوت بودن... البته اون مرد فقط دوستاش رو داشت...
Min Yoongi
اسمی که هر کس میشنید فرار میکرد...شغل ارباب دختر مافیا بود...
شب شد...
همه دوستای یونگی اومدن...
همه خدمتکار ها دور تا دور میز غذا خوری ایستاده بودن که اگر کسی چیزی نیاز داشت کمکش کنن...
یکی از همون ها ا.ت بود... جوون ترین و زیباترین دختر عمارت.
پسر جذاب ایستاد...
پسرا میخوام یه نفر رو که به خانوادمون اضافه شده ، و تموم وجودمه رو بهتون معرفی کنم.
خنده ها متوقف شد...سکوت!
نگاه ها روی یونگی بود...
پسر دست عشقش رو گرفت...
ـ وارد قلب سنگی من شدی...تبریک میگم...
دختر گونه پسرشو بوسه زد..
ـ پس بالاخره یکی شدیم...
ـ درسته ارباب...
ـ انگار یه نفر هنوز نمیدونه منو باید چی صدا کنه( خنده )
ـ نه... میدونم...عشقم( لبخند )
پایان فلش بک
این داستان ادامه دارد...
بعد از خیلی وقت برگشتم...بازم..حمایت داریم؟
راستی این داستانش غمگینه..
- ۳.۱k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط