{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برده بد شانس

برده بد شانس
P:2
Suga
_______________________________________

اون شب تبدیل به بهترین شب زندگی دختر داستان ما شد...

یک هفته با عشق و علاقه زندگی کردن... درسته!
زندگی{کردن}

__________________________________________

خورشید تازه میخواست طلوع کنه...

جارو و سطل آب رو کنار گذاشت...

بخاطر اینکه دختر توی یه مهمونی خیلی مهم جلوی همه به یونگی‌ گفت بیبی بوی ، یونگی‌ سیلی های محکمی به دختر بی گناه زد و دوباره اونو خدمتکار خودش کرد...تازه بدتر از گذشته!

از پله ها بالا رفت... جلوی در اتاق کسی که هنوز دوستش داشت ایستاد...در اتاق یکم باز بود‌‌‌...نگاهی به یونگی‌ انداخت و توی ذهنش گفت:..

ـ من با تموم وجودم می‌خوامت...

و به راهش ادامه داد...به اتاق با بهتره بگم زیرزمین کوچولوی خونه رسید...
روی زمین دراز کشید و پاهاش رو جمع کرد...

ـ آخیش بالاخره میتونم دو ساعت بخوابم...

چشماش رو بست...

طولی نکشید که با تکون خوردن دوباره چشماش باز شد...

ـ هی تو
ـ ارباب چیزی شده؟
ـ احمق ( پوزخند )
ـ چی؟

یونگی‌ لگد محکمی به دختر زد...

ـ عوضی چرا لباس ها رو نشستی؟
ـ ا...ارباب اما...
ـ خفه شو ( عربده )

این داستان ادامه دارد...
نظر؟
لایک و کامنت ها رو برام به آمار قبل میرسونید؟؟
دیدگاه ها (۵)

برده بد شانس P:3Suga _______________________________________...

برده بدشانس P:4Suga ________________________________________...

برده بد شانسP:1Suga_________________________________________...

سلام ، من..من دوباره برگشتم... امیدوارم که ببینید اینو..دوست...

قاتل آسیا که یهو...Part:2دستی روی دهنش گذاشته شد...جیغ هاش ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط