{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت14:
دفترچه گمشده.
چند هفته بعد از عملیات نجات گذشته بود. نبردها سخت تر شده بودن، تئودر بیش از همیشه سرد و خاموش شده بود.
انگاری برای اینکه فرمانده بمونه، باید دلشو توی جنگ جا میذاشت. ورونیکا با خودش فکر میکرد نکنه همه اون لحظه ها، فقط یه توهم کوتاه بودن؟

با این حال، توی یه شب بارونی، ورونیکا با نور فانوس، دوباره مشغول نوشتن شد. روی تختک چوبی، زیر صدای باد،
نوشت:
امشب سردتر از شبای قبله، شاید چون تو سرد شدی.
یا شاید قلب من...... تنها داره مینویسه.

او مانند تکه ای از روحم،همیشه آنجا بود.
من نا امیدتر تلاش میکردم انکارش کنم.
تلاش میکردم فراموشش کنم.
اما هیچ کدام و هیچ چیز نتوانست.
او را از وجودم بیرون بکشد.

در همون لحظه........

(نویسنده کرم داره بقیش که خیلی حساسه نمینویسه
خنده شیطانی😈)

شرط
پنجاه لایک
بیست کامنت
دیدگاه ها (۸)

پارت15:در همون لحظه، صدای قدم های تئودر شنیده شد. در نیمه با...

پارت13:وقتی برگشتن، همه چیز فرق کرده بود. دیگه نه فقط یه پزش...

تئودر لبخند کجی زد. _نه.... فقط خواستم بدونم اماده ای یا نه...

پارت ۱٠:ورونیکا دفتر چه رو پشتش قایم کرد. +نه! اگه بخونی غر ...

^فیک جونگکوک^(پارت۱۹)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط