{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت15:
در همون لحظه، صدای قدم های تئودر شنیده شد.
در نیمه باز، بازشد و فرمانده، خسته و گل آلود وارد شد.
ورونیکا سریع دفترچه بست.

_ چی مینویسی؟

+هیچی مهم نیست. فقط افکار یه پزشک خسته.
تئودر نزدیک تر اومد. بهش خیره شد.
(ذوقعلی خفه شو)

_مهمه چون نگاهت فرق کرده. چون..... من دیگه نمیدونم تو ازم متنفری، یا فقط خسته ای

ورونیکا با صدای اروم گفت:
+تو دیگه اون مردی نیستی که اون شب از بین گلوله ها دوید تل نجاتم بده.

تئودر عقب کشید و چشماش به سردی بارون شد.
_ اون مرد.... حق نداره عاشق باشه.

سکوت بینشون نشست. و اون شب، بدون اینکه بفهمه، دفترچه روی میز جا موند........

شرطا نرسیده بود ولی گذاشتم پارت جدید رو

ولی برای پارت بعد
باید پنجاه لایک و بیست کامنت بخوره
وگرنه نمیزارم
دیدگاه ها (۲۶)

پارت14:دفترچه گمشده. چند هفته بعد از عملیات نجات گذشته بود. ...

پارت13:وقتی برگشتن، همه چیز فرق کرده بود. دیگه نه فقط یه پزش...

پارت ۱٠:ورونیکا دفتر چه رو پشتش قایم کرد. +نه! اگه بخونی غر ...

پارت پنچدفترچه خاطرات ورونیکا _۱۶ژوئندوستت دارم چنان با احت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط