I Fell in Love with My Little Secretary

---

I Fell in Love with My Little Secretary

Part 8

🔻 شب…

ات تازه توی خونه‌اش نشسته بود. گردنبند رو روی میز گذاشته بود و داشت فکر می‌کرد. یهو در محکم باز شد. فرصت هیچ واکنشی نداشت. یونگی جلوی در وایساده بود. نگاه سردش مثل یخ.

ات (جا خورده): «آقا یونگی؟! شما اینجا چیکار می‌کنین؟!»

یونگی بدون جواب، جلو رفت. چیزی توی دستش بود. ات خواست عقب بکشه ولی فقط تونست یه جیغ کوتاه بزنه… و همه‌چی سیاه شد.


---

🔻 وقتی چشم باز کرد، بوی غریب عمارت توی دماغش پیچید. روی تختی بزرگ بود. نور کم. صدای قدم‌های سنگین یونگی نزدیک شد.

ات (هراسون): «کـ… کجام؟!»

یونگی با خونسردی نشست روی لبه تخت. دستش رو زیر چونه ات گذاشت و صورتشو بالا گرفت.
یونگی (آروم ولی تهدیدآمیز): «خونه منه. جایی که از این به بعد فقط تو اینجایی… و مادرت.»

ات چشم‌هاش گرد شد.
ات (با گریه): «مادرم؟! مادرم کجاست؟!»

یونگی با انگشت اشاره سمت پایین سالن اشاره کرد. از دور مادر ات رو دید که روی تخت چوبی قدیمی دراز کشیده، کنار سرش یه مرد با اسلحه وایساده.

یونگی (زمزمه‌وار، ولی سرد): «می‌بینی؟ اگه جواب من "نه" باشه… مجبور میشم شلیک کنن. تو که نمی‌خوای مادرت بمیره؟ هوم؟»

ات با گریه سرش رو تکون داد:
ات: «نه… نه خواهش می‌کنم… کاریش نداشته باشین…»

یونگی لبخند کوتاهی زد.
یونگی: «پس تموم شد. تو زن منی.»

در همین لحظه خدمتکارها وارد شدن. تاراشا جدی بود، حتی یه لبخند هم نزد. رزی پشت سرش لباس سفید عروس رو آورده بود.

ات (با لرز): «نه… من نمی‌خوام… این درست نیست…»

تاراشا محکم بازوی ات رو گرفت: «ساکت شو دختر. لباس رو بپوش.»

ات بین گریه و التماس هی تکرار می‌کرد: «نه… نه…» ولی دست‌های خدمتکارها محکم بودن. چند دقیقه بعد، لباس عروس روی تن ات بود. سفیدِ خالص… ولی روی صورتش فقط اشک.

یونگی نزدیک شد، رژ قرمز رو از جیبش درآورد. دستاش سرد بودن. با یه حرکت محکم صورت ات رو گرفت، سرشو بالا آورد.

ات (با گریه و لرز): «نـ… نه خواهش می‌کنم…»

یونگی (آروم ولی جدی، لبخند نصفه): «ساکت شو. بذار من اینو کامل کنم.»

و بعد رژ رو روی لب‌های لرزون ات کشید. اشکاش با رژ قاطی شد.


---

🔻 مراسم…

تالاری خالی. هیچ مهمونی، هیچ موسیقی‌ای. فقط صدای نفس‌های سنگین ات و قدم‌های آرام خدمتکارها.

یونگی روی صندلی بزرگ نشسته بود. مثل یه پادشاه سرد.
ات پایین صندلی زانو زده بود. لباس سفید روی زمین کشیده می‌شد. اشک بی‌وقفه از چشماش می‌ریخت.

مردی که مسئول عقد بود، جمله‌های قانونی رو خوند. صدای قلب ات تند بود، مثل اینکه هر لحظه می‌خواست از سینه بیرون بزنه.

مرد (رسمی): «از این لحظه، مین یونگی و … همسر و شوهر قانونی هستن.»

لحظه‌ای که کلمه «قانونی» تموم شد، صدای جا‌به‌جا شدن اسلحه اومد. مردی که بالای سر مادر ات وایساده بود، اسلحه رو پایین آورد.

ات با گریه زیر لب گفت: «خدایا ممنونم…»

یونگی بلند شد. جلو اومد. دستای خشنش صورت خیس ات رو گرفت، اشک‌هاشو پاک کرد.

یونگی (زمزمه‌وار): «دیگه تموم شد… از این لحظه تو مال منی.»

و بدون اینکه اجازه بده، خم شد و لب‌های اشکی ات رو بوسید.
دیدگاه ها (۹)

---I Fell in Love with My Little SecretaryPart 9🔻 شب اول بعد...

عشقای دلم به خاطر اینکه تا 1ماه دیگه مدرسه ها باز میشه مبخوا...

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 7ات دستش هنوز رو...

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 6ات نفسش بند اوم...

دوست پسر دمدمی مزاج

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط