{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو از یونجون

سناریو از یونجون +×+
وقتی بهت خیانت میکنه ولی بعدش پشیمون میشه🤧😭
(ویوی لیا)
من و دوستم که از همه بیشتر بهش اعتماد داشتم توی پارک باهم حرف میزدیم و من هم از دوست پسرم یعنی یونجون تعریف میکردم...
دوستم هم باحوصله به حرفام گوش میداد...تا اینکه گوشیم زنگ خورد...شماره ی یونجون بود که my baby ❤️ سیوش کرده بودم...
سریع تماس رو وصل کردم...
یونجون: سلام خوشگلم...کجایی...میخوام ببینمت...
لیا:سلام یونجونی...اومدم پارک نزدیک خونه‌م...البته با دوستمم...
یونجون: اشکالی که نداره...مزاحم که نمیشم...
لیا: نه اصلا عشقم...بیا...
یونجون: اوکی پس تا ده دقیقه ی دیگه اونجام...عشقم فعلا...👋(ای کاش من جاش بودم😭🤧)
لیا: فعلا...
تماس رو قطع میکنم... و به دوستم میگم :یونجونی که ازش تعریف میکنم میخواد بیاد...فقط حسادت نکنی...(حالت شوخی مانند)
دوستم میخنده...و میگه: باشه...یونجون مال خودته...من چیکارش دارم...
بهش میگم :شوخی کردم...حالا بریم روی اون صندلی بشینیم تا بیاد...
و میریم و میشینیم....
(بعد از ده دقیقه)
یونجون بدو بدو میاد سمتمون و بهمون سلام میکنه...
یونجون رو به من: عشقم...چقدر خوشحالم که میبینمت...میدونی من یه هفته رو بدون تو چه جوری گذروندم...
لیا: باشه حالا خودتو لوس نکن...
(بعد از کلی حرف زدن)
لیا: خب یونجون...من و دوستم باید بریم...بای
یونجون: باشه ...ولی فردا قرار میزاریما...فقط خودمون دوتا...فعلا
لیا:باشه
و برمیگردیم خونه های خودمون...
(فردا صبح)
از خواب پا میشم و میرم تا یه چیزی بخورم...بعد از صبحونه ورزش میکنم و بعد هم به یونجون زنگ میزنم...جواب نمیده... با خودم میگم حتما کار داره یا خوابه...پس میرم حموم...
بعد از حموم کردنم دوباره برمیگردم سمت گوشیم و دوباره با یونجون تماس میگیرم...بازم جواب نمیده...یونجون تا حالا هرموقع زنگ زده بودم جواب داده بود...حالا چرا...چرا جواب نمیده...
نگرانش میشم و سریع آماده میشم تا برم خونه‌ش...
(بعد از ربع ساعت دم در خونه ی یونجون)
چند بار زنگ در رو میزنم ولی کسی جواب نمیده...
دوباره نگران میشم و زنگ میرنم بهش...اما بازم بی‌جواب میمونم...
ناامید میشم و برمیگردم سمت خونه...تو راه برگشت...توی همون پارکی که من و دوستم دیروز توش بودیم یونجون رو میبینم...با یه دختری...مشکوک میشم...میرم نزدیکتر و پشت درخت پنهون میشم...
نه...این امکان نداره...یونجون با دوستم که بیشتر از هرکسی بهش اعنماد داشتم داره میگه و میخنده...اشکام مثل ابر بارونی از چشمام میریزه...
تحمل نمیکنم و سریع میرن وسطشون...
با صدایی پراز غم میگم: آفرین...آفرین...همینجوری ادامه بدین...بگین...بخندین...سو-یا(دوستش)تو چطور تونستی اینکارو با من بکنی...و تو یونجون من به تو اعتماد کردم...چقدر ازت تعریف میکردم...اما تو...تو به من خیانت کردی...
و بدو بدو میرم...یونجون میاد دنبالم و میگه: لیا وایسا...لیا...باید باهم حرف بزنیم...من..من معذرت میخوام...اصلا اختیارم دست خودم نبود...لیا باور کن...باور کن تو فقط تموم زندگیمی...تو بودی که به من زندگی دوباره بخشیدی...تو عشق اول منی...من فقط خواستم ببینم دوستت چه جور آدمیه...و فهمیدم دوستت بود که بهت خیانت کرد نه من...
رومو برمیگردونم و پوزخندی میزنم: اون خیانت کرد درست...ولی تو چرا...تو چرا بهم نگفتی..چرا جواب تلفن هامو ندادی...یونجون تو هم خیانت کاری...
یونجون که حالا فهمیده بود خودش هم مقصره...میاد جلو و میگه: پس یه جوری جبرانش میکنم...
لیا(با فریاد): نمیخواد درستش کنی...
یونجون دستمو میگیره و میبره پیش دوستم و میگه: تو کاری کردی که اون از دست من ناراحت بشه...درسته منم اشتباه کردم که به توی عوضی گوش کردم...حالا لاید حرص بخوری...
و بعد جلوی دوستم منو توی آغوشش فرو میبره و یه بوسه روی لبم میزنه...
بعدش هم جلوم زانو میزنه و جعبه‌ای با مخمل قرمز بیرون میاره و بازش میکنه...حلقه میدرخشه...
یونجون: لیا جونم...درسته که ناراحتت کردم...ولی من از وقتی تورو دیدم...حرکاتت رو رفتارت رو زیر نظر داشتم و عاشقت شدم...حاضری زنم بشی و من هم تا آخر عمر محافظ و همدمت باشم...(عررررر😭)
شوکه شده بودم...دوست از حسادت قرمز شده بود...ولی من با جواب بله کاری کردم که یونجون با خوشحالی حلقه رو دستم کنه و به سمت ماشینش بریم....

این هم تموم شد😭🤧
عر زدم سرش
خوب بود؟🤧😭
دیدگاه ها (۲۵)

سناریو از تهیون تی‌اکس‌تی🤧وقتی دعواتون میشه و اون پشیمون میش...

سلاممم🫠خوبین...؟میخوام ببینم میتونم فیک بنویسم یا نه...😭میشه...

وای من تو دمتری مدرسه با دوستم🤦🏻میگه بیا دم دستشویی بعد میرم...

#خواهر_عاشق_من پارت۲ساعت۱٠شب بود دازای رفته بود خونه توی مق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط