{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواهرعاشقمن پارت

#خواهر_عاشق_من پارت۲
ساعت۱٠شب بود دازای رفته بود خونه توی مقر فقط یوکی و چویا بودن*
چویا: رئیس نمیخواید برید خونه؟
☆نه تا کارا رو انجام بدم فعلا نمیرم تو میخوای برو
چویا: باشه پس من میرم مراقب خودتون باشید رئیس
چویا رفت*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت۳صبح*
☆بلاخره کارا تموم شد وسایلمو جمع کردم در مقرو قفل کردم و راه افتادم سمت خونه. وسط راه رفتم یکم خرید کردم وسایل مورد نیاز خونه یه سری خوراکی و میوه و..... اینا*
فروشنده: میشه۹٠ین
☆توی کیفشو گشت و پولو داد*
خریدا سنگین بودن کشان کشان میبردش خونه که یه ماشین بی هوا با راننده ی مست میزنه به یوکی*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویوی دازای:
ساعت ۳صبحه یوکی خیلی دیر کرده بهشم زنگ میزنم جواب نمیده
زنگ زدم به چویا بره دنبال یوکی*
دازای: الو؟ چیبی چان؟ میتونی بری دنبال یوکی؟
چویا: برای چی؟ نیومده خونه؟ یکم نگران حرف میزد*
دازای:نه هنوز نیومده خونه
چویا بلافاصله گوشی رو قطع کرد تفنگ و لباساشو برداشت و رفت سمت مقر که بدن بی جون یوکی رو کنار خیابون پیدا کرد*
چویا: یوکی...... داد بلند*
خماریییی پارت بعدی ۱٠لایک و ۲٠کامنت
دیدگاه ها (۱۴)

آ ماشالا بیا وسط💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

واگوری💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

#عشق_مافیای_من پارت۲۹اون... میخواد چیکار کنه؟ ــــــــــــــ...

#عشق_مافیای_من پارت۲۸اون چویا نبود.... اون موهای بلوند.... ا...

#خواهر_عاشق_من پارت۱علامت یوکی☆سلام من یوکی اوسامو هستم ریی...

#عشق_مافیای_من پارت۲۲ویو دازای: بعد گذشت چند روز چوکی مرخص ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط