{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PART

#PART : 6۵
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
جونگ هو:الووو! چیشد؟

جونگکوک به سمت چپ پیچید ، جایی خلوت‌تر ، اما تریلیِ لعـنتی باز پشت سرش بود. انگار نمی‌خواست بی‌خیال بشه چند بار بوقِ بلند زد
کوک واکنشی نشون نداد. به پُلی رسیدند؛ از یه طرف کوک سریع و حرفه‌ای رانندگی می‌کرد، از طرف دیگه تریلی بی‌رحمانه تعقیبش می‌کرد... یه لحظه حس کرد توی آینه، چهره‌ای آشنا دید. برگشت تا نگاه کنه، اما تریلی با خشونتی وحشتناک به پشت ماشین خورد.

جونگکوک همراه با ماشینش از پُل پرت شدن..توی دریاچه ای..ماشیش منفجر شد.
سقوطی ابدی ، هیچکس نفهمید چی به سر جونگکوک اومد
پر از فریادهای خفه و بادِ سردِ بهار

«شیش سال بعد»

فصلِ اولِ بهار، برگ‌های درخت‌ها با اشکِ باد می‌ریختند
ساعت تقریباً ۱۲:۳۰ بود
لارا طبق عادتِ همیشگی‌اش به خیریه رفته بود برای دستِ یاری به فقرا دراز کردن
بعد از سه سالِ پر از درد و شب‌بیداری، بالاخره دکتر شده بود؛ یک دکترِ معروف و حرفه‌ای، اما قلبی شکسته پشتِ روپوشِ سفیدش پنهان بود.

کمی بعد گوشیش زنگ خورد..
یکی از همکاراش بود تماس رو وصل کرد

+بله چوی یونا

یونا:دستم به دامنت لارا..داداشم تیر خورده هیچ دکتری عمل کردنش رو گردن نمیگیره ازت میخوام که بیای و جراحیش کنی

+چرا انقد یهویی..گفتی تیر خورده؟

یونا:اره بیا بیمارستان توضیح میدم

لارا تماس رو قطع کرد..
سوار ماشینش شد و به سمت بیمارستانی که توش کار میکرد حرکت کرد

بعد ده دقیقه به مقصد رسید،
از ماشیش پیاده شد سویچ رو توی کیفش گذاشت و وارد بیمارستان شد..
مثل همیشه صدای گریه مردم تنها چیزی بود که به گوش میرسید یه جوریایی تنها موسیقی همیشگی اونجا بود
هیچ وقت علاقه ای به این شغل نداشت اما بخاطر مادرش علاقه مند شد..
علاقه مند به نجات دادن جون مردم
میشه گفت یکی از بهترین دکتر های سئول بود

با دیدن یونا جلوی اتاقی به سمتش رفت
جلوش وایستاد
یونا با استرس دست لارارو توی دست هاش گرفت و گفت:ترو خدا..زودباش داداشم داره میمیره

+باشه نترس..وضعیتش رو چک میکنم ببینم میتونم یانه

یونا اشک هاشو پاک کرد و گفت:نه لطفا...هرچی شد بامن تروخدا فقط نجاتش بده

+میدونی که بدون گرفتن یه سری اطلاعات از بیمار هیچ جراحی انجام نمیدم

یونا با قیافه ای نگران به لارا چشم دوخت صدای فریاد دردناکی از توی اتاق به گوش میرسید
لارا وارد اتاق شد
نزدیک به بیمار شد پاش زخمی بود
خـون گرم سرخ روی زمین میچکید
از درد صورتش جمع شده بود

واضح تر که نگاه کرد چهره اشنایی رو دید با شوکی که قلبش رو میفشرد گفت:چ..چوی سان؟

سان با چشم هایی پر از درد به لارا نگاه کرد
پاش رو گرفت و با درد گفت:یکاری کن لـعـنتی پام داره میترکه

نگاهی به زخم عمیقش کرد..ترسیده باشه‌ای گفت و یونا رو صدا زد یونا بلافاصله وارد اتاق شد

نگاهی به سان کرد و گفت:نگران نباش..داداشی قول میدم خوب بشی لارا دکتر خوبیه حتما همه تلاشش رو میکنه..

نگاهش رو به لارا داد و گفت:مگه نه؟

+نگران نباش..میفهمم درد از دست دادن برادر چقدر دردناکه
همه تلاشم رو میکنم..جونهی رو صدا کن

تشکری کرد و رفت بیرون ، لارا منتظر جونهی که پرستار جدید این بیمارستان بود موند
جونهی وارد اتاق شد و گفت:جانم؟ بامن کاری داشتی

لارا با اشاره به سان گفت:بیمار جدید..چوی سان اطلاعات بیمار رو برام بیار

جونهی:باشه

+عا راستی..اینکه به چی حساسیت یا فوبیا داره..اینم بفهم

جونهی خندید و گفت:چیه نکنه میخوای بکشیش

+یااا کمتر زر بزن..کارتو انجام بده

جونهی:حتما خانم دکتر

...

+فقط همین ها؟

جونهی:اره چیز جالبی که به دردمون بخوره درموردش وجود نداره..و به اینکه به اناناس حساسیت داره

+فهمیدم..

جونهی:یاااااا دکتر برو..میمیره هاا

لارا لبخندِ تلخی زد از کنار جونهی رد شد
لباسِ سفید مخصوصش رو پوشید ، موهاش رو بست و پوشوند ، دستکش هاشو دستش کرد
وارد اتاق عمل شد.
دکترهایِ دیگه منتظر حرفی ازش
بودن با صدایی لرزان اما مصمم گفت:شروع کنید

دستی که هنوز از سقوطِ شش سال پیش می‌لرزید، حالا جانِ یکی دیگه رو به دست گرفته بود. اشکِ بهار، با خونِ زمستانِ سان می‌آمیخت.

...

بچه ها ببخشید اگه گیچ میشید ولی خب این رمان پیچیدست همونطور که گفتم یه راز هایی هستن که اخر داستان میفهمید ولی سرنخ هاییم دربارشون تو رمان هست که اگه دقت کنید میفهمید❤
دیدگاه ها (۹)

#PART : 65 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

پرنسسِ ناز فالوشه💗✨@jdhsjsks_54

#P𝗔R𝗧 : 60〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

1- نیلی:تا وقتی جونهی پیشمه مگه میشه بد باشمجونهی با شنیدن ح...

#P𝗔R𝗧 : 64〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عشق ترسناک ✦........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط