PART
#PART : 65
#CHAPTER : 2
〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
«پنج ماه بعد»
26 دسامبر
ساعت 3:20 بعد از ظهر" روسیه
جونگکوک با دلی پر از خلأ، در اتاقی که توی بزرگترین شرکت کاری روسیه بود پا رو پا گذاشته بود. دود سیگارش هوا را سنگین میکرد هر پک یاد لارا را زندهتر میکرد آن خندههای از دست رفته
آن گرمای گمشده. چشمهایش به ساعت خیره بود دلش تنگ ، روحش خسته ، جسمش بی حس
ــ یعنی الان پرنسسم کجاست؟ فراموشم کرده ؟ چرا جواب پیامامو نمیده..!
پیام ندادن لارا خودش یه پیام بود..
کلافه سیگار را خاموش کرد..روی زمین انداخت لپتاپش را باز کرد.
با دیدن لارا که دوباره در بهشت زهرا کنار بود ، جلوی قبر برادر عزیز تر از جونش. اشک در چشمان جونگکوک جمع شد؛ هر روز همین بود
دوریای که قلبش را میدرید.
تقی به در خورد.
جونگکوک اجازه ورود رو داد
الکسا، دستیار جدیدش دختر زیبا و خوش اندامی که پدرش برای فراموش کردن لارا استخدام کرده بود...اما چشم جونگکوک هیچ کس رو جز لارا نمیدید
الکسا وارد اتاق شد.
جونگکوک بیحوصله روی صندلیش نشست و گفت:چی میخوای؟
الکسا: ببخشید رئیس... از کره براتون نامه اومده.
پاکت سفید با تزئینهای ظریف، مثل نقاشیهای دل یک دختر عاشق..در دست الکسا بود
جونگکوک جدی گفت:بزارش رو میز
الکسا چشمی گفت
پاکت رو روی میز گذاشت به نشانه احترام تظیمی کرد نگاهی به جونگکوک که ذره ای حضورش براش اهمیت نداشت کرد آه ارومی کشید با نا امیدی از اتاق خارج شد
جونگکوک به پاکت خیره شد.. نامه رو برداشت کمی دستش لرزید، بازش کرد:
« جونگکوکِ عزیزم، اگه یه روزی رفتم، قول بده لبخند از لبت جدا نشه. قول بده اون خندههای گرم و شیرینت، لبخندی که دنیامو روشن میکرد، هیچوقت خاموش نشن. بدون من مواظب خودت باش؛ بخور، بخواب، زندگی کن، عاشق شو... چون قلبم همیشه کنارت میمونه، حتی اگه جسمم نباشه. تو تنها کسی بودی که قلبم رو لرزوند. ببخش اگه دیر میگم
i love you
از طرف پرنسست، کیم لارا»
اشک از گوشه چشمش چکید، نه از غمو ناراحتی
بلکه از شوق لرزان. قلبش تپید:
ــ عاشقتم پرنسسم
با ذوق بلند شد، نامه را بوسید، دوباره خوندش جوریکه که هنوز باور نکرده باشه برای بار سوم نامه رو خوند
انگار دنیا رو بهش داده باشن هر کلمه مثل نوازش روحش.
ــ باورم نمیشه..اون..اون دوسم داره پرنسسم منو فراموش نکرده!
از اتاق بیرون اومد
سوار ماشینش شد، گاز داد به سمت کره.
هین راه پدرش زنگ زد، قطع کرد. دوباره زنگ زد
عصبی تماس رو وصل کرد و گفت
ــ چیه جئون؟باز کجا گیری؟
جونگ هو:این چه طرز حرف زدنه با پدرت، بیتربیت
جونگکوک سرد گفت:
ــ کارت رو بگو.
جونگ هو:برای محلولهها بیا آدرس رو میفرستم.
ــ به جونگ اوک بی عرضه بگو... دارم برمیگردم کره، این روز قشنگ رو خراب نکن.
جونگ هو:کره؟ نکنه بخاطر اون دخترهست؟ ببین پسرم اون دخ-
جونگکوک فریاد زد:
ــ بنظرت اگه اون نبود، برمیگشتم اون کشور کوفتی؟
جونگ هو: دیوونه شدی... عشق اون هرزه کورت-
جونگکوک مشتی به فرمون کوبید ، عصبی از اینکه پدرش هیچ جوره راضی نبود با لارا باشه چشم هاشو محکم بست اما سریع باز کرد
بوق ماشینها بلند شد
سرعتش یهویی خیلی زیاد شده بود کنترل براش سخت بود
خواست ترمز بگیره اما ترمز کار نکرد
تریلی غولپیکری پشت سرش بود انگار اونم گیچ شده بود و نمیتونست درست رانندگی کنه خواست بپیچه اما..
جونگ هو از پشت گوشی دا زد:الووو! چیشد؟
...
#CHAPTER : 2
〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
«پنج ماه بعد»
26 دسامبر
ساعت 3:20 بعد از ظهر" روسیه
جونگکوک با دلی پر از خلأ، در اتاقی که توی بزرگترین شرکت کاری روسیه بود پا رو پا گذاشته بود. دود سیگارش هوا را سنگین میکرد هر پک یاد لارا را زندهتر میکرد آن خندههای از دست رفته
آن گرمای گمشده. چشمهایش به ساعت خیره بود دلش تنگ ، روحش خسته ، جسمش بی حس
ــ یعنی الان پرنسسم کجاست؟ فراموشم کرده ؟ چرا جواب پیامامو نمیده..!
پیام ندادن لارا خودش یه پیام بود..
کلافه سیگار را خاموش کرد..روی زمین انداخت لپتاپش را باز کرد.
با دیدن لارا که دوباره در بهشت زهرا کنار بود ، جلوی قبر برادر عزیز تر از جونش. اشک در چشمان جونگکوک جمع شد؛ هر روز همین بود
دوریای که قلبش را میدرید.
تقی به در خورد.
جونگکوک اجازه ورود رو داد
الکسا، دستیار جدیدش دختر زیبا و خوش اندامی که پدرش برای فراموش کردن لارا استخدام کرده بود...اما چشم جونگکوک هیچ کس رو جز لارا نمیدید
الکسا وارد اتاق شد.
جونگکوک بیحوصله روی صندلیش نشست و گفت:چی میخوای؟
الکسا: ببخشید رئیس... از کره براتون نامه اومده.
پاکت سفید با تزئینهای ظریف، مثل نقاشیهای دل یک دختر عاشق..در دست الکسا بود
جونگکوک جدی گفت:بزارش رو میز
الکسا چشمی گفت
پاکت رو روی میز گذاشت به نشانه احترام تظیمی کرد نگاهی به جونگکوک که ذره ای حضورش براش اهمیت نداشت کرد آه ارومی کشید با نا امیدی از اتاق خارج شد
جونگکوک به پاکت خیره شد.. نامه رو برداشت کمی دستش لرزید، بازش کرد:
« جونگکوکِ عزیزم، اگه یه روزی رفتم، قول بده لبخند از لبت جدا نشه. قول بده اون خندههای گرم و شیرینت، لبخندی که دنیامو روشن میکرد، هیچوقت خاموش نشن. بدون من مواظب خودت باش؛ بخور، بخواب، زندگی کن، عاشق شو... چون قلبم همیشه کنارت میمونه، حتی اگه جسمم نباشه. تو تنها کسی بودی که قلبم رو لرزوند. ببخش اگه دیر میگم
i love you
از طرف پرنسست، کیم لارا»
اشک از گوشه چشمش چکید، نه از غمو ناراحتی
بلکه از شوق لرزان. قلبش تپید:
ــ عاشقتم پرنسسم
با ذوق بلند شد، نامه را بوسید، دوباره خوندش جوریکه که هنوز باور نکرده باشه برای بار سوم نامه رو خوند
انگار دنیا رو بهش داده باشن هر کلمه مثل نوازش روحش.
ــ باورم نمیشه..اون..اون دوسم داره پرنسسم منو فراموش نکرده!
از اتاق بیرون اومد
سوار ماشینش شد، گاز داد به سمت کره.
هین راه پدرش زنگ زد، قطع کرد. دوباره زنگ زد
عصبی تماس رو وصل کرد و گفت
ــ چیه جئون؟باز کجا گیری؟
جونگ هو:این چه طرز حرف زدنه با پدرت، بیتربیت
جونگکوک سرد گفت:
ــ کارت رو بگو.
جونگ هو:برای محلولهها بیا آدرس رو میفرستم.
ــ به جونگ اوک بی عرضه بگو... دارم برمیگردم کره، این روز قشنگ رو خراب نکن.
جونگ هو:کره؟ نکنه بخاطر اون دخترهست؟ ببین پسرم اون دخ-
جونگکوک فریاد زد:
ــ بنظرت اگه اون نبود، برمیگشتم اون کشور کوفتی؟
جونگ هو: دیوونه شدی... عشق اون هرزه کورت-
جونگکوک مشتی به فرمون کوبید ، عصبی از اینکه پدرش هیچ جوره راضی نبود با لارا باشه چشم هاشو محکم بست اما سریع باز کرد
بوق ماشینها بلند شد
سرعتش یهویی خیلی زیاد شده بود کنترل براش سخت بود
خواست ترمز بگیره اما ترمز کار نکرد
تریلی غولپیکری پشت سرش بود انگار اونم گیچ شده بود و نمیتونست درست رانندگی کنه خواست بپیچه اما..
جونگ هو از پشت گوشی دا زد:الووو! چیشد؟
...
- ۱.۳k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط