{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت رُل،ساعت حدودا پنج شاید پنج و نیم

پشت رُل،ساعت حدودا پنج شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمیگشتم از دانشگاه
از همان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام،گفتی:مستقیم!
زل زدی در آینه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم
رادیو رو باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم
بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود و عشق
گفت مجری بعد"بسم الله الرحمن الرحیم":
یک غزل میخوانم از یک شاعر خوب و جوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:
"سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده ست تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"
شیشه را پایین کشیدی،رند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم
موج را تغییر دادم این میان،گفتی به طنز:
"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"
گفتم آخر شعر تلخی بود،با یک پوزخند گفتی:
اصلا شعر می فهمید؟!گفتم:بگذریم....
دیدگاه ها (۴)

قایقی خواهم ساختبا کدوم عمر دراز؟؟؟نوح اگر کشتی ساخت،عمر خود...

این دل که میگویند نمیدانم کجاست؟اما گاهی عجیب میگیرد!گاهی دل...

...پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی ...

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیمداشتم یک عصر برمی گشتم...

بگذریم

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیمداشتم یک عصر برمی گشتم...

?پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی گش...

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی گشت...

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی گشت...

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی گش...

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم داشتم یک عصر برمی گشت...

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیمداشتم یک عصر برمی گشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط