{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مولای غریبم

مولای غریبم

تویی بهانه ام اما بهانه ای که ندارم
گذاشتم سر خود را به شانه ای که ندارم

تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت
تمام عمر به سوی نشانه ای که ندارم

چگونه حرف دلم را به چشم هات بگویم
قصیده ای که نگفتم، ترانه ای که ندارم

مرا رها کن و بگذار در قفس بنشینم
که دلخوشم به همین آب و دانه ای که ندارم
دیدگاه ها (۱)

نای نفس کشیدن و رعنا شدن نداشتسرو علی دگر کمر پا شدن نداشتای...

سلام مولای غریبمخسته ام ،منتظرم ،لحظه شماری سخت استروز و شب ...

دل که با دلبر نباشد چشم تر بی فایده استدیدگان خواب را شوق سح...

عمر به قیصر روم نامه نوشت که یا مسلمان شوید یا مهیای جنگ قیص...

#شعر_معاصر 🕊بگذار اگر این‌بار سر از خاک برآرمبر شانه تنهایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط