یه شب کل خونواده دور هم جمع شده بودیم داشتیم تلویزیون مید

یه شب کل خونواده دور هم جمع شده بودیم داشتیم تلویزیون میدیدیم


که یهو یه بچه رو نشون داد که پستونک دهنش بود، بابام یهو زد زیر خنده! گفتم چرا میخندی؟


گفت یاد بچگیات افتادم، هر وقت گریه می کردی، شست پامو می کردم تو حلقت


چون شور بود خوشت میومد ، ساکت میشدی !(T_T)
دیدگاه ها (۱۳)

پارت ۳: وقتی رویا رنگِ حقیقت می‌گیره!جین که انگار از گریه‌ها...

رمان اسیر خان پارت پنجم 5

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

بریم برای رمان 🥺🌺لتس گو(این پارت طولانیه گوگولی ها🥹🌺 ببنید چ...

. گشت سرش وایساد و وقتی مطمئن شد حواس کسی بهشون نیست گفت : ر...

From Enmity to Love

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

چند پارتی (درخواستی)

ومپایر جذاب من. پارت ۴

اسمات ...............[منحرف ها کامنت ها]ویو تهیونگ :داشتم جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط