{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I need youre body

0I need you're body
part 4
بعد از زدن اون حرف ها به بابام به سمت در خروجی حرکت کردم و حقیقتش قصد فرار هم نداشتم کجا میرفتم آخه دم در که بودم بادیگارد هه منو گرفتن و بردن داخل بابام نگاه های سنگینی بهم میکرد و من برای این که کم نیارم تو روش نگاه می‌کردم بعد از اینکه بادیگارد ها من رو جلوی بابام آوردن با بابام چشم تو چشم شدیم بادیگارد ها رفتن عقب حالا فقط من موندم و بابام
بابام یه لبخند تلخی زد و اومد جلو
آ. که حالا هرچی از دهنت درمیاد رو به من میگی
شششششقققق
یه سیلی محکم بهم زد که افتادم رو زمین و خون از گوشه لبم به همراه اشک از چشمم اومد پایین
این اولین باری بود که بابام روم دست بلند می‌کرد بعد از اون سیلی آقاهه با زنش به سمت بابام رفتن و جلوش رو گرفتن خانمه اومد سمت من و بلندم کرد من با اینکه بغض داشتم ولی باز هم با عصبانیت به چشم های پر از آتیش بابام نگاه میکردم معلوم بود به خاطر اون حرف هام سوخته
یکم بعد هم برای من و بابام آب آوردن من نخوردم ولی بابام یکم بعد از خوردن اون آبه گفت
آ. نمیدونم چی تو کلته ولی هرچی که هست بریز دور چون به زودی قراره ازدواج کنید و برای من و آقا سیاوش وارث بیارید ( یکم بلند و جدی)
یه نیش خنده ای از رو تمسخر زدم و گفتم
ن. تو رویا
آ. تو چی گفتی
ن. همونی که شنیدی
اومد دوباره بلند شه که اینبار همون آقا جلوشو گرفت
دیگه چیزی بینمون رد و بدل نشد و بابام و اون یارو درباره‌ی یه چیز هایی حرف میزدن ولی من نمیشنیدم این خانم هم که کنار من بود شروع کرد به حرف زدن با من
من زیاد به حرفاش گوش نمی‌دادم و بیشتر حواسم به حرف های بابام بود که یهو خانمه یه چیزی گفت که توجهم رو به خودش جلب کرد
م. میخوای عکس پسرم رو بهت نشون بدم
ن. چی عا بله بله اگه میشه
م. چرا که نه بعد گوشیشو درآورد و عکسش رو بهم نشون داد
راستش رو بخوام بگم بد نیست ولی تایپ من هم نیست به وایب بدی ازش میگرفتم که گفتم
ن. اسمش ؟
م. گفتم بهت که حواست کجا بود دختر ( لبخند)
ن. ببخشید یه لحضه حواسم پرت شد
م. اسمش امین هس
ن. آها که اینطور و خودتون رو چی صدا کنم
م. من اسمم مهتابه و بیشتر دوستام بهم میگن مهی باز هم هرجور خودت راحتی
ن. بله مهتاب خانم

دیگه شام رو خورده بودیم و داشتیم میرفتیم و من از اونموقع تا حالا یه نگاه هم به بابام نکردم خداحافظی کردیم و رفتیم
از اونجا تا هتل یک کلمه هم حرف بینمون رد و بدل نشد وقتی رسیدیم بدون هیچ توجهی انگار که اصلا بابام رو نمیبینم به سمت اتاقم حرکت کردم رفتم تو اتاقم و به در چسبیدم یه نفس عمیق کشیدم و فقط تنها راهم این بودکه از جومونگ کمک بگیریم اونم فردا سر میز مذاکره امیدوارم بیاد ولی فکر نکنم با کاری که بابام کرد بلند شه بیاد
واقعا نمیدونم
لباسام رو عوض کردم آرایشم رو با تونر پاک کردم حوصله روتین پوستی نداشتم و حتی حوصله خودم هم نداشتم رفتم و رو تخت افتادم انقدر مغزم درگیر بود که نفهمیدم کی خواب برد

ویو فردا ساعت دوازده
چشمام رو باز کردم
به طور عجیبی بدنم درد میکرد انگار که هنوز خستم ( مرحله جدید مریضیشه)
خیلی بدنم درد میکرد ولی انقدر مغزم درگیر بود که به بدنم اصلا اهمیت نمیدادم بلند شدم و خواستم برم که کارامو انجام بدم ولی نه حوصله داشتم نه انرژی تازه بدنم هم که انگار یه نفر با ساتور افتاده به جونم
پس بیخیال شدم و رفتم تو گوشی انقدر چرخیدم که دیگه گشنم شد یه نگاهی به ساعت کردم تقریبا دو بود گشنگی بهم فشار آورد وگرنه تا خر عمرم از اون اتاق بیرون نمی‌رفتم
رفتم دست شویی و موهام رو بستم لباسم رو عوض کردم و به سمت سالن غذاخوری رفتم نشستم و استیک سفارش دادم غذام رو خوردم و بلند شدم و بی تفاوت به سمت اتاقم رفتم تو اتاقم رو کاناپه نشستم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم برام مهم نبود که بابام کجاست و چیکار میکنه حوصله مذاکره هم نداشتم زر زر های الکی و تنها دلیلی که منو پای اون میز مضخرف میکشوند جومونگ بود اونم شک داشتم که بیاد یا نه و را چاره چیه
تو همین افکارم بودم که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم و بله بابام بود انتظار می‌رفت ازش جوابش رو ندادم اون هم یکبار دیگه زنگ زد ولی من باز هم جواب ندادم که یه پیامک رو گوشیش اومد
کجایی ؟
ساعت های هشت اینا آماده باش من احتمالا تا شب نیام هتل
من فقط سین زدم و هیچ جوابی ندادم


کلیلیلیلیلیلیلیلی
حمایت کنید خوشگلا
دیدگاه ها (۶)

I need you're body 2part 3حالم بد شده بود نمیدونستم باید چیک...

I need you're body 2part 2از آسانسور پایین شدم که با صحنه ای...

قرار داد پارت 2☆یوری : نگاهمو چرخوندم و بلند شدم رفتم بیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط