𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ33
[ویو جنی]=
با سرعت فرار کردم سمت آشپزخونه که از خجالت آب شم 😭
یونگی هم پشت سرم اومد
_"تو همیشه اینجوری سقوط آزاد میری؟"
+"فرش مشکل داشت"
_"آره فرش عاشق کوکه"
با حرص یه قاشق پرت کردم سمتش
جاخالی داد:
_"وحشی"
در یخچالو باز کردم دنبال آب
ولی یهو چشمم افتاد به یه ظرف بزرگ بستنی
چشمام برق زد
_"یونگی"
_"هوم؟"
+"فکر میکنی اگه یکم بخوریم کوک میفهمه؟"
_"اون رئیس مافیاست دختر... نفس کشیدنمونو میفهمه"
+"فقط یکم"
پنج دقیقه بعد...
من و یونگی کف آشپزخونه نشسته بودیم و کل ظرف بستنی تقریباً تموم شده بود 😭
یونگی:
_"قسم میخورم آخرش میکشتتمون"
همون لحظه صدای سرد کوک پشت سرمون پیچید:
_"دارید چیکار میکنید؟"
هر دوتامون پریدیم هوا
من سریع ظرفو قایم کردم پشت کمرم:
+"هیچی"
کوک ابروشو برد بالا:
_"پس اون بستنی خودش غیب شده؟"
یونگی سریع اشاره کرد سمتم:
_"کار اون بود"
+"خائن"
کوک آروم نزدیک شد
بعد به ظرف خالی نگاه کرد
سکوت...
_"اون بستنی مخصوص من بود"
من و یونگی همزمان:
+"دویددددد"
جفتی پا به فرار گذاشتیم 😭
ادامه دارد...
Ⓟⓐⓡⓣ33
[ویو جنی]=
با سرعت فرار کردم سمت آشپزخونه که از خجالت آب شم 😭
یونگی هم پشت سرم اومد
_"تو همیشه اینجوری سقوط آزاد میری؟"
+"فرش مشکل داشت"
_"آره فرش عاشق کوکه"
با حرص یه قاشق پرت کردم سمتش
جاخالی داد:
_"وحشی"
در یخچالو باز کردم دنبال آب
ولی یهو چشمم افتاد به یه ظرف بزرگ بستنی
چشمام برق زد
_"یونگی"
_"هوم؟"
+"فکر میکنی اگه یکم بخوریم کوک میفهمه؟"
_"اون رئیس مافیاست دختر... نفس کشیدنمونو میفهمه"
+"فقط یکم"
پنج دقیقه بعد...
من و یونگی کف آشپزخونه نشسته بودیم و کل ظرف بستنی تقریباً تموم شده بود 😭
یونگی:
_"قسم میخورم آخرش میکشتتمون"
همون لحظه صدای سرد کوک پشت سرمون پیچید:
_"دارید چیکار میکنید؟"
هر دوتامون پریدیم هوا
من سریع ظرفو قایم کردم پشت کمرم:
+"هیچی"
کوک ابروشو برد بالا:
_"پس اون بستنی خودش غیب شده؟"
یونگی سریع اشاره کرد سمتم:
_"کار اون بود"
+"خائن"
کوک آروم نزدیک شد
بعد به ظرف خالی نگاه کرد
سکوت...
_"اون بستنی مخصوص من بود"
من و یونگی همزمان:
+"دویددددد"
جفتی پا به فرار گذاشتیم 😭
ادامه دارد...
- ۴۵۳
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط