{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افلاطون و ستایش مرد نادان

افلاطون و ستایشِ مردِ نادان
روزی افلاطون، حکیم بزرگ، در جمعی نشسته بود. مردی از راه رسید و شروع کرد به تعریف و تمجیدِ بسیار از افلاطون. او با حرارت می‌گفت که افلاطون چقدر مرد بزرگی است، چقدر سخنانش نغز است و چقدر در میان مردم محبوبیت دارد
همه انتظار داشتند افلاطون از این همه تعریف خوشحال شود، اما ناگهان دیدند که رنگ از رخسار حکیم پرید، بسیار اندوهگین شد و شروع به گریه کرد
شاگردان و اطرافیان که شوکه شده بودند، پرسیدند: «ای حکیم! چه شد؟ این مرد که جز ثنا و صفتِ نیکی شما چیزی نگفت. چرا این‌قدر پریشان شدی؟»
افلاطون در پاسخ گفت: «ناراحتی من برای این است که اندیشیدم و با خود گفتم: من چه کارِ جاهلانه‌ای انجام داده‌ام یا کدام سخنِ بیهوده‌ای از من سر زده که موردپسند این مردِ جاهل قرار گرفته‌ است؟»
او ادامه داد: «تا میان دو نفر تجانس و شباهتی نباشد، یکی از دیگری خوشش نمی‌آید. این مرد که نادان است، تنها زمانی از من خوشش می‌آید که در من نشانه‌ای از نادانی دیده باشد. ناراحتم چون می‌ترسم که نکند من هم در باطن به همان جهل و گمراهی دچار شده باشم و خودم خبر نداشته باشم، چراکه نادان را فقط نادان می‌پسندد.»
دیدگاه ها (۰)

دست اباالفضل پدافند ماست

مردم فین کاشان: این آخرین نبرده، مهدی برمی‌گرده

واکنش مردم به شادیِ وطن‌فروشان

نوای حیدر حیدر نوشهری‌ها

خانواده ی آگریل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط