ات تازه بهوش اومد جلو چشماش رو گرفت برو اونور زشته
𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹²
ات تازه بهوش اومد جلو چشماش رو گرفت : برو اونور زشته...
یونگی شیطون: حالا که دیداتو زدی می گی زشته ؟ بعد دست ات رو از رو چشماش برداشت ..ددیت رو خوب بین جوجه نیشخند
ات : خیلی پرویی یونگی ... اومدم صدات کنم باهم صبحانه بخوریم پشیمونم کردی یونگی خندهٔ بلندی کرد ات ادامه داد...باید برم پدربزرگ و مادربزرگم صدا کنم ... بای.. می خواست بره که یونگی دستشو گرفت
یونگی ابروشو بالا انداخت و جدی گفت : بعد شیطنت دیروزت کجا بیبی...
ات : من از چیزی خبر ندارم ...که یونگی نگاهی بهش کرد که داخل خودش شاشید .. غلط کردم دیگه انجام نمی دم ... بزار برم ...
یونگی : باشه فعلا با بوس راضی می شم چون موقعیتش رو ندارم به فاکت بدم
ات اخم ساختگی : خیلی بی شرمی اقای مین .. حیف که امروز خیلی روز مهمیه وگرنه .... می دونستم باهات چی کار کنم ...اروم بهش نزدیک شد و لپش رو بوسید
یونگی : اونجا نه ... اینجا با انگشتش به لبش اشاره کرد
ات : خیلی پرو شدی از خداتم باشه همین با نگاه یونگی فهمید که تا وقتی بوسش نکنه راضی نمیشه...بعد با اروم لبشو روی لبای یونگی گذاشت بوس کوچیکی روش گذاشت می خواست جداشه که یونگی نزاشت و شروع به خوردن لبای ات کرد اروم نرم مک می زد سعی داشت فقط از لب شیرین دوست دخترش لذت ببره کم کم عمق بوسه رو زیادتر کرد مک های عمیق و دردناک می زد اروم زبونش رو داخل دهن عشقش برد و و تمام نقطه های دهنش رو مزه کرد خیلی لذت بخش بود ات هم داشت لذت می برد و شیطنتش گل کرده بود و شروع کرد به بازی کردن با یونگی و لباش رو بوسیدن و همکاری کردن باهاش و این لذت بوسه رو برای هر دو بیشتر می کرد اما نفسشون دیگه اجازه ادامه رو بهشون نداد و با دلتنگی از هم جداشدن هر دو نفس نفس می زدن
یونگی : عاشقتم جوجه کوچولو
ات : من بیشتر عاشقتم ددی نازم (چون بنده که ادمین خوشگلتون💅 باشم مودیم در نتیجه شخصیتم ها هم مودی هستن🤣👌🏻چه اعتماد به سقفی دارم من🤣)
یونگی از لقبی که ات بهش داده بود خیلی خوشش اومده بود و پوزخندی زد و پیشونی ات رو بوسید
ات : من می رم تو هم زود بیا عشقم
یونگی : چشم .. ات یه لحضه وایسا تصمیمت درباره گفتن رابطمون هنوز سرجاشه ؟
ات : اره ..امروز موقع ناهار توی رستوران بگیم ؟
یونگی با لبخند که توش تایید و رضایتش مشخص بود گفت : عالی نفسم همون موقع می گیم
موقع ناهار
ات برای اولین بار بغل یونگی نشسته بود و استرس تمام وجودشو گرفته بود یه نفس عمیق کشید شاید استرس و ترس نگرانی با باز دمش بره بیرون اما فایده ای نداشت همراه گذشتن اضطراب اونم بیشتر می شد به حدی بود که نمی تونست کنترلش کنه حس می کرد الانه که منفجر بشه که یونگی اروم دستشو گرفت و تو گوشش زمزمه کرد
یونگی : هیس اروم من اینجام هیچی نیست اگه نمی خوای انجامش نمی دیم ؟
ات سریع : نه نه... مطمعن می خوام
یونگی : پس می تونم شروع کنم ؟
ات با سر پایین : اهوم (نمی دونم چرا فکر کردم می خوان برای اولین بار سکس کنن داره امادگی می ده 🤣شما هم همین فکر رو کردین ؟ یا من زیادی منحرفم😔🤣)
یونگی : همگی توجه کنین ...
همه سکوت کردن و به یونگی نگاه می کردن
یونگی ادامه داد : امروز می خوام مطلب مهمی رو بهتون بگم .... ات دوست دختره منه و با تمام وجود عاشقشم و مدت زیادیه که با همیم ..امیدوارم که به رابطه و تصمیممون احترام بزارید
انگار همه یه لحضه ای یخ زده بودن انگار نمی دونستن باید چه واکنشی نشون بدن علامت سوال های بالای سرشون رو می شد به راحتی دید چهره های شک زده و متعجبشون
ات : قلبم انگار از زدن ایستاده بود که مادربزرگ گفت
مادربزرگ با ذوق : مبارک باشه پسرم مبارک باشه دخترم چقدر خوشحالم که اینو می شنوم کی می خواین ازدواج کنید و برام نتیجه بیارید وای چقدر ذوق دارم و اشک شادی تو چشاش جمع شد و ریخت
ات : با واکنش مادربزرگ قلبم اروم گرفت و انگار تازه می تونستم نفس بکشم اروم رفتم کنارش و بغلش کردم و اشک های خودمم می ریختن
پدربزرگ با لبخند : پس اون دختر خوش شانش تویی
مامان ات با خنده : داماد گلم چقدر عالی هرچه زودتر بیا دختر ترشیده ما رو ببر
و همه یکی یکی تبریک گفتن ولی لیلی ماتش برده نمی تونست باور کنه یا نمیخواست باور کنه بعد چند دقیقه به خودش اومد
لیلی عصبی با گریه و داد : این درست نیست ...یونگی باید با من ازدواج کنه ..می دونستم تو دختره ی موزی هرزه ... اخر زهرت رو ریختی از اولم برای یونگی نقشه داشتی .. باید می فهمیدم همون اول می کشتمت .. تو هم یه اشغالی مثل اونایی که باهام سکس کردن و کشتمشون باهاشون فرقی نداری ..
امیدوارم مسدود نشم 😐 فحش گذاشتم هر کی گزارش بده
ات تازه بهوش اومد جلو چشماش رو گرفت : برو اونور زشته...
یونگی شیطون: حالا که دیداتو زدی می گی زشته ؟ بعد دست ات رو از رو چشماش برداشت ..ددیت رو خوب بین جوجه نیشخند
ات : خیلی پرویی یونگی ... اومدم صدات کنم باهم صبحانه بخوریم پشیمونم کردی یونگی خندهٔ بلندی کرد ات ادامه داد...باید برم پدربزرگ و مادربزرگم صدا کنم ... بای.. می خواست بره که یونگی دستشو گرفت
یونگی ابروشو بالا انداخت و جدی گفت : بعد شیطنت دیروزت کجا بیبی...
ات : من از چیزی خبر ندارم ...که یونگی نگاهی بهش کرد که داخل خودش شاشید .. غلط کردم دیگه انجام نمی دم ... بزار برم ...
یونگی : باشه فعلا با بوس راضی می شم چون موقعیتش رو ندارم به فاکت بدم
ات اخم ساختگی : خیلی بی شرمی اقای مین .. حیف که امروز خیلی روز مهمیه وگرنه .... می دونستم باهات چی کار کنم ...اروم بهش نزدیک شد و لپش رو بوسید
یونگی : اونجا نه ... اینجا با انگشتش به لبش اشاره کرد
ات : خیلی پرو شدی از خداتم باشه همین با نگاه یونگی فهمید که تا وقتی بوسش نکنه راضی نمیشه...بعد با اروم لبشو روی لبای یونگی گذاشت بوس کوچیکی روش گذاشت می خواست جداشه که یونگی نزاشت و شروع به خوردن لبای ات کرد اروم نرم مک می زد سعی داشت فقط از لب شیرین دوست دخترش لذت ببره کم کم عمق بوسه رو زیادتر کرد مک های عمیق و دردناک می زد اروم زبونش رو داخل دهن عشقش برد و و تمام نقطه های دهنش رو مزه کرد خیلی لذت بخش بود ات هم داشت لذت می برد و شیطنتش گل کرده بود و شروع کرد به بازی کردن با یونگی و لباش رو بوسیدن و همکاری کردن باهاش و این لذت بوسه رو برای هر دو بیشتر می کرد اما نفسشون دیگه اجازه ادامه رو بهشون نداد و با دلتنگی از هم جداشدن هر دو نفس نفس می زدن
یونگی : عاشقتم جوجه کوچولو
ات : من بیشتر عاشقتم ددی نازم (چون بنده که ادمین خوشگلتون💅 باشم مودیم در نتیجه شخصیتم ها هم مودی هستن🤣👌🏻چه اعتماد به سقفی دارم من🤣)
یونگی از لقبی که ات بهش داده بود خیلی خوشش اومده بود و پوزخندی زد و پیشونی ات رو بوسید
ات : من می رم تو هم زود بیا عشقم
یونگی : چشم .. ات یه لحضه وایسا تصمیمت درباره گفتن رابطمون هنوز سرجاشه ؟
ات : اره ..امروز موقع ناهار توی رستوران بگیم ؟
یونگی با لبخند که توش تایید و رضایتش مشخص بود گفت : عالی نفسم همون موقع می گیم
موقع ناهار
ات برای اولین بار بغل یونگی نشسته بود و استرس تمام وجودشو گرفته بود یه نفس عمیق کشید شاید استرس و ترس نگرانی با باز دمش بره بیرون اما فایده ای نداشت همراه گذشتن اضطراب اونم بیشتر می شد به حدی بود که نمی تونست کنترلش کنه حس می کرد الانه که منفجر بشه که یونگی اروم دستشو گرفت و تو گوشش زمزمه کرد
یونگی : هیس اروم من اینجام هیچی نیست اگه نمی خوای انجامش نمی دیم ؟
ات سریع : نه نه... مطمعن می خوام
یونگی : پس می تونم شروع کنم ؟
ات با سر پایین : اهوم (نمی دونم چرا فکر کردم می خوان برای اولین بار سکس کنن داره امادگی می ده 🤣شما هم همین فکر رو کردین ؟ یا من زیادی منحرفم😔🤣)
یونگی : همگی توجه کنین ...
همه سکوت کردن و به یونگی نگاه می کردن
یونگی ادامه داد : امروز می خوام مطلب مهمی رو بهتون بگم .... ات دوست دختره منه و با تمام وجود عاشقشم و مدت زیادیه که با همیم ..امیدوارم که به رابطه و تصمیممون احترام بزارید
انگار همه یه لحضه ای یخ زده بودن انگار نمی دونستن باید چه واکنشی نشون بدن علامت سوال های بالای سرشون رو می شد به راحتی دید چهره های شک زده و متعجبشون
ات : قلبم انگار از زدن ایستاده بود که مادربزرگ گفت
مادربزرگ با ذوق : مبارک باشه پسرم مبارک باشه دخترم چقدر خوشحالم که اینو می شنوم کی می خواین ازدواج کنید و برام نتیجه بیارید وای چقدر ذوق دارم و اشک شادی تو چشاش جمع شد و ریخت
ات : با واکنش مادربزرگ قلبم اروم گرفت و انگار تازه می تونستم نفس بکشم اروم رفتم کنارش و بغلش کردم و اشک های خودمم می ریختن
پدربزرگ با لبخند : پس اون دختر خوش شانش تویی
مامان ات با خنده : داماد گلم چقدر عالی هرچه زودتر بیا دختر ترشیده ما رو ببر
و همه یکی یکی تبریک گفتن ولی لیلی ماتش برده نمی تونست باور کنه یا نمیخواست باور کنه بعد چند دقیقه به خودش اومد
لیلی عصبی با گریه و داد : این درست نیست ...یونگی باید با من ازدواج کنه ..می دونستم تو دختره ی موزی هرزه ... اخر زهرت رو ریختی از اولم برای یونگی نقشه داشتی .. باید می فهمیدم همون اول می کشتمت .. تو هم یه اشغالی مثل اونایی که باهام سکس کردن و کشتمشون باهاشون فرقی نداری ..
امیدوارم مسدود نشم 😐 فحش گذاشتم هر کی گزارش بده
- ۶۳۸
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط