{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خنده بر لبهای یار

خنده بر لبهای یار


دلبرم شاداب میخندد برایم کافی است
درشبم مهتاب میخندد برایم کافی است

لحظه ی دیدار رویش می تراود آفتاب
اینکه در مرداب میخندد برایم کافی است

موی مشکین ش به دست ما پریشان میشود
با دل بی تاب میخندد برایم کافی است

چشمهای فتنه خیرش جان به مسلخ میکشد
از درون قاب میخندد برایم کافی است

تار دل را داده ام دستش ببین تا نیمه شب
می زند مضراب و میخندد برایم کافی است

من نگاهش میکنم او هم نگاهم میکند
چشمهایش ناب میخندد برایم کافی است

"سرونازش" میشوم او میکشد ناز مرا
پسته وعناب میخندد برایم کافی است
دیدگاه ها (۱)

رفتی غریب و دلِِ غم گرفته راکی طاقت است دوری یاران رفته رابن...

باید « تو» بگویی شبت آرام عزیزمتا با نفس گــــرم تـــــــو آ...

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯾﺴﺖ ﺯﻟﯿﺨﺎ ، ﭼﻪ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﺯِ ﭼﺎﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﯾﻮﺳﻒﮐﻨ...

بخشش را "بخش کن"محبت را "پخش کن"غضب "پریشانی" استنهایتش "پشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط