{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست

می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست

همراه و هم‌گریز تو باشم، خـدا نخواست

می‌خواستم که ماهیِ غمگینِ برکــــه‌ای

در دست‌های لیزِ تو باشم، خدا نخواست

گفتم در این زمانه‌ی کج فهــــمِ کند ذهن

مجنون چشم تیز تو باشم، خدا نخواست

می‌خواستم که مجلس ختمی برای این

پاییز برگریز تو باشم، خـــــــــدا نخواست

آه ای پری هرچه غـزل گریه! خواستم

بیت ترانه‌ای ز تو باشم، خدا نخواست

مظلوم و ساکتم! به خدا دوست داشتم

یار ستم ستیز تو باشم، خــدا نخواست

نفرین به من کــــه پوچیِ دستم بزرگ بود

می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست
دیدگاه ها (۲)

بیشتر از سنگهایت شیشه صدچندان شکستدر پـــی خـــواب زمستــــا...

همیشه اول فصل بهــــار می خندمتو دیده ای چقدَر بی قرار می خن...

مرا باور کنی یا نه!تویی پایان ویرانی

کی به انداختن سنگ پیاپی در آبماه را می شود از حافظه ی آب گرف...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت 1

سلام بر دوستان وعزیزان بهتر از جان میدان داران خیابان های حق...

Otagh baghli Part 23خواستم بیام بیرون که یهو دیدم یونا هم آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط