{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(ادامه پارت قبل)

(ادامه پارت قبل)
سرت رو بلند کردی و به صاحب اون دست نگاه کردی..
درسته چان بود!
اون الان داشت با چشمایی که از شدت عصبانیت برق میزد بهت نگاه میکرد..
رگای گردنش و شقیقه هاش بیرون زده بود خوب میدونستی که الان چقدر عصبیه!
دستت رو کشید طوری که از رو پاهای اون پسر بلند شدی.
چان یکم خم شد و دستش رو انداخت زیر زانوت و براید بغلت کرد و از اون مکان بیرون بردت..
با یه دستش در ماشین رو باز کرد و تورو گذاشت داخل و کمربندت رو بست بعد از اون خودش هم رفت و پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد..
جوری با سرعت رانندگی میکرد که مسیر نیم ساعته به ده دقیقه تبدیل شد..!
ماشین رو تو پارکینگ خونه پارک کرد و پیاده شد.
دوباره اومد سمتت و در ماشین رو برات باز کرد و پیادت کرد.
در ماشین رو بست اما اینبار بغلت نکرد بلکه تورو بین خودش و ماشین نگه داشت..
دستاش رو گذاشت دو طرف بدنت و سرش رو خم کرد پایین..دقیقا رو به روی صورتت!
نفست لوی الکل میداد و همین چان رو بیشتر عصبانی میکرد..
یه دستش رو آورد سمت صورتت و با نوک انگشت اشاره‌ش یه خط نرم از گردنت تا چند کشید و همونجا سرت رو آورد بالا و تو چشمای خمار نگاه کرد.
سرش رو آورد نزدیکتر و بدون معطلی شروع کرد به بوسیدنت.
بوسه‌ای که حالا مزه عصبانیت و خشم میداد..
اهمیتی نمیداد که الان چند دقیقست که داره تورو میبوسه..براش مهم نبود که نفس کم آوردی یا نه، اون همچنان به بوسیدنت ادامه داد تا جایی که خودش نفس کم اورد..!
ازت جدا شد و به لبات که حالا قرمزتر و متورم تر شده بود نگاه کرد..
تو دیگه تحملش رو نداشتی برای همین سرت رو گذاشتی رو شونش رو چشمات رو بستی.
درسته که وان تا همین چند دقیقه پیش داشت تا سر حد مرگ میبوسیدت اما الان، زمانی که تو سرت رو گذاشتی رو شونش یه لبخند کوچیک اما مهربون زد و بعد از اون دستش رو دور کمرت محکم حلقه کرد و بلندت کرد..
بقدری برات سبک بودی که اون احساس میکرد یه عروسک رو بلند کرده..
البته بهتره که اینم بگم که تو دستاتو دور گردنش حلقه کرده بودی و مثل یه بچه کوچولو بهش چسبیده بودی..!
چان با یدستش در رو باز کرد و وقتی وارد خونه شدید در رو با پاش بست و بعد از اون تورو برد بالا تو اتاق خواب و گذاشتت رو تخت..
رفت سمت کمدت و یه دست لباس خواب راحتی برات آورد و دوباره برگشت سمتت..
لباسات رو عوض کرد و دوباره خوابودنت رو تخت.
خودشم اومد کنارت و رو تخت دراز کشید و همون‌طور که پتو رو میکشید روت و رو موهات بوسه های آروم میزد آروم زمزمه کرد..

چان: فعلا بخواب دختر کوچولوی من، فردا باهم حرف می‌زنیم!

اون موقع بود که تو دستاتو دور گردنش حلقه کردی و تو بغلش به یه خواب عمیق و آروم فرو رفتی..
.......
فردای اون روز زمانی که تو بغل چان بیدار شدی چیزی یادت نمیومد اما بعدش که با چان صحبت کردی همه اتفاقای دیشب رو یادت اومد..
بهش گفتی که کاری که کردی از عمد نبوده و فکر کردی که اون پسره چانه و البته اینم گفتی که واسه چی اونطوری لباس پوشیدی و میکاپ کردی و خب بخاطر همین موضوع چان برای عذر خواهی و جبران اون روز رو کامل پیشت موند و برات کلی غذا درست کرد..🫠
End.
دیدگاه ها (۱۲)

تکپارتیموضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکارای خانومش گرم...

بچم، مدیونی فک کنی هانو گذاشتم تا اذیتت کنم هااا🙄🙄

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط